تبليغاتX
دست نوشته های بانوی مسافر - نامه ای به آنان که حال ما می پرسند

دست نوشته های بانوی مسافر

روز و شب شط زمان جاری است آنچه می ماند از این شط خروشان نیک کرداریست

نامه ای به آنان که حال ما می پرسند

سلام دوستان عزیزم.

اگر جویای احوالات این جانب مسافر دنیا هستید  از سر خبط جوانی و کله شقی و شاید کمی جوگیری مدیریت دو شیفت را در مدرسه ای که بودیم پذیرفتیم و مبتلا به فلاکتی شده ایم که مگو و مپرس!

از همین ویروسهای حال به هم زن هم درست در همین زمان به جانمان افتاده که ما را خوب پوست و استخوان کندو به مناسبت هفته معلم و شادی معلمان نی شدن مدیران را ویوی چشمانشان قرار دهند تا حسابی حالی و هولی نمایند.

خواب بهترین و کیاب ترین چیزی است که این روزها به آن نیازمندم.

راستی در همین گیر و دار  خواستگار هم پیدا کرده ایم و حسابی اسباب خنده و مضحکه خاص و عام  گشتیم.خدایا چرا این خواستگارها مانند خروس های بی محل به زندگی ما می آیند؟

پدر و مادر که به مکه مشرف شده بودند به وطن عزیمت کردند و ما را از مصیبت حمیده داری که بسیار مصیبتی عظمی تر از امید داری بود رها کردند.پدر !مادر!ممنونم!

امیدداخل مغزه اسباب  بازی فروشی:مامان التماست می کنم اینماشینو برام بخر

من:نه مامان جان!من الکی برات اسباب بازی نمی خرم!باید یه کار خوب بکنی!

امیددر حالیکه دستهاش رو به هم نزدیکه کرده و منو یاد نمایشنامه های یونانی می ندازه می گه:خواهش می کنم!التماست می کنم!تو که مغرور نبودی!بودی؟

از خنده منفجر شدم!نه تنها من که صاحب مغازه و بقیه مشتریها هم محو اجرای قشنگ نمایشنامه امید بودند!یکی از مشتریها گفت بچتون هنر پیشه معروفی میشه!اسم امید رو بخاطر بسپارین!

تا سلامی دیگر بدرود.باید زودتر بخوابم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت 0:46  توسط بانوی مسافر  |