نامه ای به آنان که حال ما می پرسند
اگر جویای احوالات این جانب مسافر دنیا هستید از سر خبط جوانی و کله شقی و شاید کمی جوگیری مدیریت دو شیفت را در مدرسه ای که بودیم پذیرفتیم و مبتلا به فلاکتی شده ایم که مگو و مپرس!
از همین ویروسهای حال به هم زن هم درست در همین زمان به جانمان افتاده که ما را خوب پوست و استخوان کندو به مناسبت هفته معلم و شادی معلمان نی شدن مدیران را ویوی چشمانشان قرار دهند تا حسابی حالی و هولی نمایند.
خواب بهترین و کیاب ترین چیزی است که این روزها به آن نیازمندم.
راستی در همین گیر و دار خواستگار هم پیدا کرده ایم و حسابی اسباب خنده و مضحکه خاص و عام گشتیم.خدایا چرا این خواستگارها مانند خروس های بی محل به زندگی ما می آیند؟
پدر و مادر که به مکه مشرف شده بودند به وطن عزیمت کردند و ما را از مصیبت حمیده داری که بسیار مصیبتی عظمی تر از امید داری بود رها کردند.پدر !مادر!ممنونم!![]()
![]()
امیدداخل مغزه اسباب بازی فروشی:مامان التماست می کنم اینماشینو برام بخر
من:نه مامان جان!من الکی برات اسباب بازی نمی خرم!باید یه کار خوب بکنی!
امیددر حالیکه دستهاش رو به هم نزدیکه کرده و منو یاد نمایشنامه های یونانی می ندازه می گه:خواهش می کنم!التماست می کنم!تو که مغرور نبودی!بودی؟
از خنده منفجر شدم!نه تنها من که صاحب مغازه و بقیه مشتریها هم محو اجرای قشنگ نمایشنامه امید بودند!یکی از مشتریها گفت بچتون هنر پیشه معروفی میشه!اسم امید رو بخاطر بسپارین!![]()
تا سلامی دیگر بدرود.باید زودتر بخوابم.![]()
