تبليغاتX
دست نوشته های بانوی مسافر

دست نوشته های بانوی مسافر

روز و شب شط زمان جاری است آنچه می ماند از این شط خروشان نیک کرداریست

بی عنوان

به نام خدایی که به انسان کرامت بخشید.

 

سلام به همه کسانی که مرا می خوانند.سلام به همه کسانی که مرا می شناسند.سلام به همه آنها که مرا  می فهمند و سلامی گرم و صمیمی به آنها که مرا دوست دارند.سلام به آنهایی که گاهی  قلب مرا  شکسته اند/ به آنها که گاهی متوجه  من نبوده اند!به آنها که مرا نفهمیده اند و یا نخواسته اند که بفهمند!

امید وارم با این همه تفاسیر کسی از قلم جا نیفتاده باشد.

این جور سلام کردن هم نوبرونه این فصل باشه!

هفته معلم هفته ای پر از گل و شیرینی و کادو تمام شد و رفت.

راستی روز مدیر چه روزی است؟کمتر کسی برای مدیرها در روز معلم کادو می خرد!من خودم در تمام دوران تحصیلم حتی یکبار هم برای یک مدیر کادو نخریدم.اصلا از مدیرها خوشم نمیآمد.حس می کردم  آدمهای متکبر و مغرور و تنبلی هستند.فقط به دیگران دستور می دهند و خودشان از همه بیکار تر و بی عار ترند.!

البته الان اصلا نباید همچین نظر عامیانه ای رو داشته باشم.که مدیر یعنی نبض حرکت!شریان حیات!عنصر اصلی!خوب دیگه اینقدر دندوناتون رو به هم فشار ندید مدیر یعنی معمولی!یعنی موجودی که دیر می کند!آروم شدید؟

به یه مدیر باز نشسته و با تجربه  وقتی هفته معلم رو تبریک گفتم  خیلی معمولی تشکر کرد و چند دقیقه بعد به دوستش بلند و در جمع گفت تبریک هفته معلم به من از دادن  فحش ناموسی بد تر است!

رو به اون  مدیر کردم و گفتم:پس من چند دقیقه پیش این کارو کردم؟خندید:گفت:نه!اما باور کن  خیلی از این هفته بدم میاد!

به نظرم حرفش خیلی عجیب اومد!عجیب و مسخره و بی ربط!

اما بعد از تمام شدن هفته معلم و دست و پا زدن های اساسی در تبعات این روز فهمیدم که آنچه که پیر در خشت خام می بیند جوون در آینه هم نمی بیند.

باور می کنید روز معلم و کادوی این روز ما را به بازرسی اداره  و هسته گزینش و مقطع ابتدایی کشاند و یه چیزی شد بدتر از آن فحش ها!

من برای حفظ شان معلم های عزیز از ذکر جزئیات این واقعه که واقعا به حیثیت معلم ها لطمه میزند به جهت حفظ آبروی حرفه ای و ارزشی که برای  مقام معلم قائلم خود داری و حذر می کنم.ولی  ای دوستان من بدانید و آگاه باشید که مرا از این روز بسیار غم در دل نشسیت و حالتی رفت که بسیار دلشکسته و مغموم شدم.

 

بگذریم

.........

شیفت بعد از ظهر تعطیل شد.آخیش یک نفس عمیق بکشم.

چه قدر کار دوشیفته  خسته کننده است.پیش دبستانیها تعطیل شدند و فعلا میشه به چرت بعد ازناهار امید وار بود.

جشن  پایان سال پیش دبستانی ها  رو در یک مکان شیک با آبرومندی  و خیلی منظم و مرتب بر گزار کردیم.نما یشنامه بچه ها جالب ترین قسمت بر نامه بود.کلاس امید نمایشنامه شنگول و منگول رو با روایتی جدید اجرا کردند.امید شنگول قصه شده بود.خیلی قشنگ بازی می کرد.وقتی بازیش رو سن می دیدم هم می خندیدم و هم تو چشمام پر اشک بود.یعنی این پسر منه؟این همون کوچولوی نازنازی منه که مثلیه جوجه کنارم جیک جیک می کرد و حالا نقش بزغاله های خانم بزیرو بازی می کنه!لباس بزغاله چه قدر خوردنیش کرده بود.کاش من  نقش گرگ رو داشتم تا وسط نمایش  اول  شنگول رو می خوردم.

بگذریم که اگه مادر نباشید نمی فهمید من چی می گم و چه قدر  کیف کردم و اگه مادر باشید با کمتر از این هم تا حالا فهمیدید چه حظی داره که موفقیتهای کوچیک بچه ات رو ببینی و توی دلت قربون صدقه تمام  لحظه های زندگیش بشی!

 

 

موبایلش مشکوک میزنه!وقتی میاد خونه خاموش می کنه!به نظرت چه کار کنم؟

صبر کن!شی دراز است و قلندر بیدار!

من می دونم یه کاسه ای زیر نیم کاسه است!

عجله نکن!

امروز خط و گوشیش رو  قرض گرفتم!

چه کار بیخود و تابلویی!

باید بفهمم کی بهش زنگ میزنه؟بایدبفهمم قضیه چیه؟

برای اون کاری داره ازبیرون بهش زنگ بزنه بگه امروز رو بی خیالم شو!

نه!میگی چه کار کنم؟

تو که به حرف دلت گوش می دی چرا از من سوالمی کن؟ادامه بده!

نه.غلط کردم.بخدا دست خودم نیست.دارم دیونه می شم.

 

 

دیشب پاپیچش شدم.گفتم از همه چی خبر دارم فقط می خوام خودت بهم بگی جریان چیه؟

خوب اعتراف کرد؟

آره گفت  طرف یه دختر افغانیه!

خوب

گفت:دوستش شمارشو بهش داه!اول یه تک زده!بعد  اون تک بازی  رو شروع کرده!

بعد

اس ام اس بازی

بعد

شوهرم تماس می گیره

خوب

هیچی دیگه با هم حرف می زنن!

البته شوهرم می گه من زن و بچه دارم و دختره هم گفته نگران نباش من مونده رابطه با تو نیستم.خودم  کلی دوست پسر دارم.

عجب خود کفا هم بوده!

خوب تو چی کار کردی؟

زیاد کاری نکردم.بهت زده شده بودم.می خوام تو بگی چه کار کنم؟

می خوای به حرف من گوش بدی یا هر کار دلت خواست؟

نه می خوام روشای تو رو امتحان کنم!

برو بهش بگو:من بهت اطمینان کامل دارم.تو فقط مال خودمی!می دونم و مطمئنم که هیچ وقت به من خیانت نمی کنی!بهش بگو تو اگه تا یه جاهایی هم پیش بری باز بر می گردی و دلم  گواهی می ده که از محبت من به در نمیشی!بهش گیر نده!خیلیاز کم و کیف رابطه و پاکدامنی خودت براش تعریف نکن!بهش فرصت بده تا خودش رو پیدا کنه!

 

چند روزبعد:

همه چی تموم شد

مطمئنی؟

آره

می تونی بگی از  کجا؟

...................

.................

...................

خدا رو شکر!

شک زیاد آدمها رو خراب می کنه!عزت نفس همدیگه رو ازبین نبریم.به هم اعتماد کنیم و کرامت انسانی هم رو زیر سوال و تحقیر و سرزنش نبریم

پروردگارا خود را تقدیم تو می دارم.با من کن و از من سازآنچه خود اراده کنی!ازاسارت نفس رهایم کن تا انجام اراده ات را بهتر توانم..

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت 6:46  توسط بانوی مسافر  | 

نامه ای به آنان که حال ما می پرسند

سلام دوستان عزیزم.

اگر جویای احوالات این جانب مسافر دنیا هستید  از سر خبط جوانی و کله شقی و شاید کمی جوگیری مدیریت دو شیفت را در مدرسه ای که بودیم پذیرفتیم و مبتلا به فلاکتی شده ایم که مگو و مپرس!

از همین ویروسهای حال به هم زن هم درست در همین زمان به جانمان افتاده که ما را خوب پوست و استخوان کندو به مناسبت هفته معلم و شادی معلمان نی شدن مدیران را ویوی چشمانشان قرار دهند تا حسابی حالی و هولی نمایند.

خواب بهترین و کیاب ترین چیزی است که این روزها به آن نیازمندم.

راستی در همین گیر و دار  خواستگار هم پیدا کرده ایم و حسابی اسباب خنده و مضحکه خاص و عام  گشتیم.خدایا چرا این خواستگارها مانند خروس های بی محل به زندگی ما می آیند؟

پدر و مادر که به مکه مشرف شده بودند به وطن عزیمت کردند و ما را از مصیبت حمیده داری که بسیار مصیبتی عظمی تر از امید داری بود رها کردند.پدر !مادر!ممنونم!

امیدداخل مغزه اسباب  بازی فروشی:مامان التماست می کنم اینماشینو برام بخر

من:نه مامان جان!من الکی برات اسباب بازی نمی خرم!باید یه کار خوب بکنی!

امیددر حالیکه دستهاش رو به هم نزدیکه کرده و منو یاد نمایشنامه های یونانی می ندازه می گه:خواهش می کنم!التماست می کنم!تو که مغرور نبودی!بودی؟

از خنده منفجر شدم!نه تنها من که صاحب مغازه و بقیه مشتریها هم محو اجرای قشنگ نمایشنامه امید بودند!یکی از مشتریها گفت بچتون هنر پیشه معروفی میشه!اسم امید رو بخاطر بسپارین!

تا سلامی دیگر بدرود.باید زودتر بخوابم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت 0:46  توسط بانوی مسافر  |