سلام بارانی به بارانی امروز!
سلامی نه چندان گرم که لزومی برای گرمی همیشگی سلا م ها نیست .
همیشه گرمی بهتر از خنکی و سردی نیست که در سرما گرما لطف دارد دو در گرما سرما قیمتی است.
دوستانی که با خلقیات من آشنایی دارند از نحوه سلام کردنم دانستند که حال مساعدی ندارم.
گاهی که روح بیمار می شود وزارو پریشان می گردد و تو جه نمی کنی به جسمت نهیب می زند پس اینگونه مرا دریاب که تو اهل ظاهری و باطن خویش درک نمی کنی!
احساس می کنم وقتی مریض می شوم نیاز به مریضی دارم.نیاز به اینکه ترحم کسی را به خودم جلب کنم.نیاز به اینکه دل کسی را برای خودم بسوزانم.می دانم حرفهای قشنگی نیست.به زحمت آدمها حاضرند چنین اعترافاتی بکنند ولی شاید این سادگی و صداقت احمقانه من مرا به اعترافات سنگین تر از این نیز بکشاند.
تازگیها با مادرم قهر کرده ام یک قهر کودکانه !علتش مهم نیست اما هر وقت از او قهر می کنم بیمار می شوم.
مادرم کاش تو هم وبلاگ مرا می خواندی و می دانستی که دخترت حال مساعدی ندارد نمی تواندو طبق خواسته تو نمی تواند تصور کند که تو مرده ای !کاش کمی به من هم فکر می کردی و مظلومیتم را درک می نمودی!کاش مادر بودن اینقدر سخت نبود!کاش مادر اینقدر مهم نبود.کاش سلولهای بدنم تو را صدا نمی کردند!
کاش این همه در گیر نبودی!کاش دمی با من و از من بودی!
آخر من جلوی این غریبه ها از چه بگویم که بعضی حرفها عجیب نگفتنی است و فقط بغض و اشکی که به دلم می گذارند ماندنی است.
دیشب پزشکی به من می گفت رنگ و.رویت مهتابی است!شما کم خونی شدید دارید!
گفتم:بله! ولی من برای این مشکلم اینجا نیامده ام. آمده ام تا عفونت و چرکی که بدنم را آلوده کرده درمان کنی!
گفت:چه فرقی می کند چه گفت اما در این فکرم که مگر رخ مهتابی نگران کننده است!سابق خانمها کرمهایی به خود می زدند که مثل میت رنگشان سفید می شد و احساس خوشایندی از این رنگ و رو داشتند و من آن روزها با سادگی دخترانه ای آرزوی داشتن چنین کرمهایی را داشتم اما امروز که به این رنگ و رو بدون کرم رسید ه ام .........شاید علتش این است که حالا برنزه مد شده است.ای خدا مرا به رنگها مد بیمار کن نه رنگهای از مد رفته!
خوب حال خودم که تعریفی نبود بریم سراغ امید:
دیشب امید از روی حافظه تلفن به با باش زنگ زد
امید:بابا بیا خونه!مامانو ببردکتر!زودتر
باباش:چشم پسرم الان میام
امید:بابا چرا وقتی گوشیتو بر نمی داشتی هی گوشیت می گفت دینگ اما تو برش نمی داشتی!
باباش:متوجه نشدم بابایی!الان میام.مامانو اذیت نکنی!
امید گوشی رو گذاشت و با حالتی مقترانه و رضایتمند گفت:
خوب شد گوشی رو برداشت و گرنه تو می مردی!
اینم از روحیه دادن پسر کوچولوم.
از اوضاع و احوال مهد بگم:
علت بد رفتاری یه مادر با پسر کوچولوش شکی بود که به پدر بچه داشت.اینو طی دو ساعت صحبت با مادر بچه فهمیدم.قبلنا سر هر نخی و قتلی و جنایتی به یه خانم ختم می شد اما تازگیها داره بر عکس میشه ها!شاید مد این قضیه هم عکس شده!
سعی کردم هر چی از وبلاگ زنجیر عشق یاد گرفتم یه دفعه و یه هو به خانمه بگم که یه دفعه احساس کردم از سر خانمه داره دود بلند میشه!
مطالب لازم روجمع و جورش کردم و به بنده خدا اجازه دادم که بره و روش فکر کنه!
جالبه بعد چند روز اومد و ازمن تشکر کرد.جا داره همینجا اززحمات دوست بسیار ارزشمندم آقای حمید (زنجیر عشق) تشکر ویژه داشته باشم.چه قدر خوبه که آدم اثری از خودش به جا بذاره که لبخند و رضایت و عشق رو به دیگران هدیه کنه و بدون اینکه بدونی خیلی از زندگیها رو شیرین و گرم کنه!شاید پیش خلق خدا گم بشه اما پیش خدا هیچ وقت گم نمیشه!اون خانم آقای حمید رو نمی شناسه و نمی دونه که مطالبی که من بهش گفتم از وبلاگ این آقا یاد گرفتم اما مطمئنم دعای خیرش شامل حال آقای حمید هم میشه!(آمین)

پ.ن 1:دوست عزیزوبلاگی خانم .... از تماست یه دنیا ممنونم.چه قدر صدای دلگرم کننده امید بخش و الهام دهنده ای داری!چه قدر صدات به من هیجان و شور داد.چه قدر دوستی با تو برای من افتخاره عزیزم!
یکی از دوستان وبلاگی(خانم!دقت شود عرض کردم خانم!):شمارشو برایم کامنت خصوصی گذاشته بود .با ایشون تماس گرفتم در کمال حیرت و ناباوری یک آقا گوشی رو برداشت!دوباره تماس گرفتم باز هم جنسی مخالف اجناس لطیف!
وای چه رو دستی خوردم!اما نه اون آقا ی محترم و با شخصیت گفتند شماره برای خانمشونه!
بعد یکساعت خانم .....با من تماس گرفت!............
خدایا از داشتن چنین دوستانی پر از دلخوشی و شادمانیم.خدایا از تو سپاسگزارم که به من دوستانی اهل دل عطا کردی!
پ.ن2:دانم که چرا خون مرا زود نریزی!/خواهی که به جان کندن بسیار بمیرم/من طاقت نادیدن روی تو ندارم/مپسند که در حسرت دیدار بمیرم
پ.ن3:می دونم که ازت بد انتقاد کردم.منو ببخش!بعدا متوجه اشتباهم شدم ولی خوب آدما با همین اشتباهاتشون بزرگ میشن!من قصد سرزنش و رنجوندن تو رو نداشتم اما متاسفانه تو اینطور فکر کردی!تو از من انتقاد نکردی تا من قبول کنم تو خواستی منو ناراحت کنی که فکر میکنم موفق شدی!بهت تبریک می گم.من بدون قصد رنجش تو رو رنجوندم و تو با تعمد رنجاندن و آزار دادن منو رنجوندی!نمی دونم این دوتا تو اصل قضیه با هم خیلی فرق داره یا نه؟
پ.ن4:وبلاگهای دوستان اکثرا خونده میشه فقط متاسفانه چون در حالت آف لاین این کار رو انجام می دم خیلی وقتا یادم میره براتون نظربذارم.منو عفو کنید.