تبليغاتX
دست نوشته های بانوی مسافر

دست نوشته های بانوی مسافر

روز و شب شط زمان جاری است آنچه می ماند از این شط خروشان نیک کرداریست

آخ جون بچمو پیدا کردم

سلام دوستان عزيزم.

يك خبر خوش!

رمز  عبور وبلاگم بازيابي شد.ياس عزيزم همينكه باز شد يه دفعه ياد تو افتادم!حس كردم دعاي تو گرفته!حس كردم  خيلي عميق برام دعا كردي!ازت ممنونم.برام دعا كن كه پس ورد  كمال و خوشبختي  رو هم  پيدا كنم عزيزم!

اين وبلاگ كما كان به فعاليت خود ادامه مي دهد و وبلاگ ديگرم را به فعاليتهاي جنجاليم اختصاص مي دهم.

اين وبلاگ  برام جنبه يه دفتر خاطرات داره!هفت هشت روزي كه گمش كرده بودم  به قول ياس مثل اين بود كه بچمو گم كردم.خيلي برام سخت بود.كامنت هيچ كس رو هم نمكي تونستم ببينم چون بعد از تاييد بايد  مي خوندمش كه البته دسترسي به مديريت مطالب امكان پذير نبود.

حال جسمي خوبي دارم.سينوزيت خفيف شده و كم خوني رو هم با دارو و تغذيه دارم كنترل مي كنم.

به كمك پدر خوب و مهربونم  مشكلي كه با مادر داشتم بي هيچ منت كشي خاتمه يافت!

دلتنگي مادرم براي اميد  نيز حربه خوبي بود.واقعا راست مي گن  بچه بادومه و نوه مغز بادوم خلاصه اين مغز بادوم ما هم عجيب در بين  دوستداران ما دلبري مي كنه!

 يكي  از مربياي مهدمون يه متني رو آورد كه من خيلي خوشم اومد از رو متنش زيراكس  گرفتيم و به همه والدين داديم.

متنش اين بود.ببينيد شما خوشتون مياد:

 

اگر فرصت داشتم كه كودكم را دوباره بزرگ كنم به جاي آنكه انگشت اشاره ام  را به سمت او بگيرم در كنارش انگشتهايم را در رنگ فرو مي بردم و نقاشي مي كردم.  اگر فرصت داشتم كه كودكم را دوباره بزرگ  كنم به جاي غلط گيري به فكر ايجاد ارتباط بيشتر   مي بودم.  بيشتر   از آنكه به ساعتم نگاه كنم به او نگاه     مي كردم.سعي مي كردم در باره اش كمتر بدانم اما بيشتر به او توجه كنم.به جاي اصول راه رفتن اصول پرواز كردن و دويدن را با او تمرين مي كردم.

از جدي بازي كردن دست بر مي داشتم و بازي را جدي مي گرفتم.

در مزارع بيشتري مي دويدمو به ستارگان بيشتري خيره مي شدم

بيشتر در آغوشش مي گرفتم

كمتر او را به زور مي كشيدم

كمتر سخت مي گرفتم

و بيشتر تاييدش مي كردم

اول احترام به خود را در او مي ساختم

 و بعد خانه و كاشانه اش

و بيشتر از آنچه كه عشق به قدرت را يادش بدهم

قدرت عشق را يادش مي دادم.


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت 14:35  توسط بانوی مسافر  | 

نوشته هایی از جنس بیماری

سلام بارانی به بارانی امروز!

سلامی نه چندان گرم که لزومی برای گرمی همیشگی سلا م ها نیست .

همیشه گرمی بهتر از خنکی و سردی نیست که در سرما گرما لطف دارد دو  در گرما سرما قیمتی است.

دوستانی که با خلقیات من آشنایی دارند  از نحوه سلام کردنم  دانستند که حال مساعدی ندارم.

گاهی که روح بیمار می شود وزارو پریشان  می گردد و تو جه نمی کنی به جسمت نهیب می زند  پس اینگونه مرا دریاب که تو اهل ظاهری و باطن خویش درک نمی کنی!

احساس می کنم  وقتی مریض می شوم نیاز به مریضی دارم.نیاز به اینکه ترحم کسی را به خودم جلب کنم.نیاز به اینکه دل کسی را برای خودم بسوزانم.می دانم حرفهای قشنگی نیست.به زحمت آدمها حاضرند چنین اعترافاتی بکنند ولی شاید  این سادگی و صداقت  احمقانه من مرا به اعترافات سنگین تر از این نیز بکشاند.

تازگیها با مادرم قهر کرده ام یک قهر کودکانه !علتش مهم نیست اما هر وقت از او قهر می کنم بیمار می شوم.

مادرم کاش تو هم وبلاگ مرا می خواندی و می دانستی که  دخترت  حال مساعدی ندارد نمی تواندو طبق خواسته تو نمی تواند تصور کند که تو مرده ای !کاش کمی به من  هم فکر می کردی  و مظلومیتم را درک می نمودی!کاش مادر بودن اینقدر سخت نبود!کاش  مادر اینقدر مهم نبود.کاش سلولهای بدنم تو را صدا نمی کردند!

کاش این همه در گیر نبودی!کاش دمی  با من و از من بودی!

آخر من جلوی این غریبه ها از چه بگویم که بعضی حرفها عجیب نگفتنی است و فقط  بغض و اشکی که به دلم می گذارند ماندنی است.

دیشب پزشکی به من می گفت رنگ و.رویت مهتابی است!شما کم خونی شدید دارید!

گفتم:بله! ولی من برای این مشکلم اینجا نیامده ام. آمده ام تا  عفونت و چرکی که بدنم را آلوده کرده درمان کنی!

گفت:چه فرقی می کند چه گفت اما در این فکرم که مگر رخ مهتابی نگران کننده است!سابق خانمها کرمهایی به خود می زدند که مثل میت رنگشان سفید می شد و احساس  خوشایندی از این رنگ و رو  داشتند  و من آن روزها با  سادگی  دخترانه ای آرزوی داشتن چنین کرمهایی را داشتم اما امروز که به این رنگ  و رو بدون کرم رسید ه ام .........شاید علتش این است که حالا برنزه مد شده است.ای خدا مرا به رنگها مد بیمار کن نه رنگهای از مد رفته!

خوب حال خودم که تعریفی نبود بریم سراغ امید:

دیشب امید از روی حافظه تلفن به با باش زنگ زد

امید:بابا بیا خونه!مامانو ببردکتر!زودتر

باباش:چشم پسرم الان میام

امید:بابا چرا  وقتی گوشیتو بر نمی داشتی هی گوشیت می گفت دینگ اما تو برش نمی داشتی!

باباش:متوجه نشدم بابایی!الان میام.مامانو اذیت نکنی!

امید گوشی رو گذاشت و با حالتی مقترانه و رضایتمند گفت:

خوب شد گوشی رو برداشت و گرنه تو می مردی!

اینم از روحیه دادن پسر کوچولوم.

 

از اوضاع و احوال مهد بگم:

علت بد رفتاری یه مادر با پسر کوچولوش  شکی بود  که به پدر بچه داشت.اینو  طی دو ساعت صحبت  با مادر بچه فهمیدم.قبلنا سر هر نخی و قتلی و جنایتی به یه خانم  ختم می شد اما  تازگیها داره بر عکس میشه ها!شاید مد این قضیه هم  عکس شده!

سعی کردم  هر چی از وبلاگ زنجیر عشق یاد گرفتم یه دفعه و یه هو به خانمه بگم  که یه دفعه احساس کردم از سر خانمه داره دود بلند میشه! مطالب لازم روجمع و جورش کردم و به بنده خدا اجازه دادم که بره و روش فکر کنه!

جالبه بعد چند روز  اومد و ازمن تشکر کرد.جا داره همینجا  اززحمات دوست بسیار ارزشمندم آقای حمید (زنجیر عشق) تشکر ویژه داشته باشم.چه قدر خوبه که آدم اثری از خودش به جا بذاره که  لبخند و رضایت و عشق رو به دیگران هدیه کنه و بدون اینکه بدونی خیلی از زندگیها رو شیرین و گرم کنه!شاید پیش خلق خدا گم بشه اما پیش خدا هیچ وقت گم نمیشه!اون خانم آقای حمید رو نمی شناسه و نمی دونه  که مطالبی که من بهش گفتم از وبلاگ  این آقا یاد گرفتم  اما مطمئنم دعای خیرش شامل حال آقای حمید هم میشه!(آمین)

 

 

پ.ن 1:دوست عزیزوبلاگی  خانم ....  از تماست یه دنیا ممنونم.چه قدر صدای  دلگرم کننده امید بخش و الهام دهنده ای داری!چه قدر صدات به من هیجان و شور داد.چه قدر دوستی با تو  برای من افتخاره عزیزم!

یکی از دوستان وبلاگی(خانم!دقت شود عرض کردم خانم!):شمارشو برایم کامنت خصوصی گذاشته بود .با ایشون تماس گرفتم در کمال حیرت و ناباوری یک آقا گوشی رو برداشت!دوباره تماس گرفتم باز هم جنسی مخالف اجناس لطیف!

وای چه رو دستی خوردم!اما نه اون آقا ی محترم و با شخصیت گفتند شماره برای خانمشونه!

بعد یکساعت خانم .....با من تماس گرفت!............

خدایا از داشتن چنین دوستانی پر از دلخوشی و شادمانیم.خدایا از تو سپاسگزارم که به من دوستانی اهل دل عطا کردی!

 

پ.ن2:دانم که چرا خون مرا زود نریزی!/خواهی که به جان کندن بسیار بمیرم/من طاقت نادیدن روی تو ندارم/مپسند که در حسرت دیدار بمیرم

 

پ.ن3:می دونم که  ازت بد انتقاد کردم.منو ببخش!بعدا متوجه اشتباهم شدم ولی خوب آدما با همین اشتباهاتشون بزرگ میشن!من قصد سرزنش و رنجوندن تو رو نداشتم اما متاسفانه تو اینطور فکر کردی!تو از من انتقاد نکردی تا من قبول کنم تو خواستی منو  ناراحت کنی که فکر میکنم موفق شدی!بهت تبریک می گم.من بدون قصد رنجش تو رو رنجوندم و تو با تعمد رنجاندن و آزار دادن منو رنجوندی!نمی دونم این دوتا  تو اصل قضیه با هم خیلی فرق داره یا نه؟

 

پ.ن4:وبلاگهای دوستان  اکثرا خونده میشه فقط متاسفانه چون در حالت آف لاین این کار رو انجام می دم خیلی وقتا یادم میره براتون نظربذارم.منو عفو کنید.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 بهمن1387ساعت 17:16  توسط بانوی مسافر  | 

پیوندهای روحی

سلام به همه دوستان!

از اینکه تازگیه کمتر وبگردی می کنم و کمتر ازشما سر می زنم عذر می خوام.در اولین فرصت خدمت همه دوستان می رسم وبرای همه کامنت می ذارم.

روز چهارشنبه به اتفاق جمعی از بچه های سالن  بدنسازی  به سرزمین موجهای آبی رفتیم.به کسانی که مشهد مشرف میشن  تو صیه می کنم بعد از زیارت حرم امام رضا(ع) حتما به این مجتمع  تفریحی آبی هم برن!

هزینه بلیطش با شارژ 20000 تومان ناقابله اما واقعا حلالشون باشه!

خیلی خیلی  خوش گذشت.خیلی اول  برای امکانات بازی و رفاهی و بهداشتی و خدماتی  اونجا ست و خیلی دوم برای پیدا کردن  یه عزیز گمشده که بعد  15 سال  زیر دوش آب سرد و در حال جیغ زدن و دل زدن نگاهش به نگاهم گره خورد و یه دفعه گرم شدم.

عاشقش بودم.خیلی دوستش داشتم.13 سالم بود که معنای شیفتگی رو فهمیدم.رفتم جلو.دستاشو تو دستم گرفتم دهنش از تعجب باز مونده بود.یه لبخندی تو نگاهش بود.فکر می کرد من اونو با کسی اشتباه گرفتم !امثل همیشه نگاهش برام معنا و تفسیرداشت.دستامو از تو دستاش کندم و به روی شونه هاش گذاشتم بهش گفتم تو چشمای من نگاه کنین!منو یادتون نیومد!فقط می خندید!صدای خنده هاش هنوز تو گوشمه!چه قدر قشنگ می شد وقتی می خندید.گفتم منو یادتون نمیاد .فقط تو چشمام نگاه کن   گفت:من دارم سکته می کنم.بگو تو کی هستی!گفتم من زمانی عاشقت بودم.دیونت بودم بی وفا.کلی دنبالت گشتم!اینه رسمش!حالا تو چشمام نگاه می کنی و می گی نمی شناسمت!نگاهش پر غم شد.نه نمی خواستم محکومش کنم.باید درستش می کردم.گفتم البته حق داری!تو یه عالمه شا گرد مثل من داشتی اما من یه  معلم مثل تو بیشتر نداشتم!رفتم تو آغوشش!15 سال قبل همچین رویی نداشتم اما  اون روز مثل یک معشوقه با عشق در آغوش فشردمش! گریه کردم.

یک دل سیر به یاد اون تابستونی که از دوریش به زحمت شبا خوابم میبرد گریه کردم.از ته دل  مثل یک بچه گریه کردم.اون معشوق بی وفا هم  فکر می کرد گربش دیده هی دستی به سر و صورتم می کشید و می گفت نازی عزیزم! قربون صدقه ام می شد می خندید و می گفت:چه بده  آدم شا گردش رو با مایو ببینه!تو حموم ببینه!زیر دوش آب ببینه!

گفت:یادم اومد.اسمتو نه فامیلتو نه اما رفتارت  و خاطراتت یادم اومد.تو دختر زرنگی بودی!در سخون بودی!محجوب و مودب بودی! گفتم نه اینطوریا نبود!اونقدر دوست داشتم و اونقدر شیفته ات بودم که عشق بهم ادب و احترام می داد و نمی ذاشت درس تو رو کمتر ازبیست بگیرم.

دست منو گرفت.به خانوادش معرفی کرد.ذوق کرده بود.به من افتخار می کرد.می گفت نه به شاگردایی که معلمشون رو میبینن و روشون رو از طرف دیگه می کنن و نه به تو که اینقدر عاشقونه و رمانتیک  با من بر خورد کردی!

گفتم چه فایده که تو منو نشناختی!گفت نگو این حرفو!اسم و فامیلت اونقدر مهم نیست که خاطراتت مهمه!اونا که یادمه!تازه تو کلی شکلت عوض شده ولی من همونم که بودم.بعد گفت چه قدر خوشگل شدی!برای همین نشناختمت!می دونست حرفاش یادم می مونه و به دلم می شینه  خوب دلربایی می کرد و به من اعتماد به نفس می داد.

می خواستم شمارشو بگیرم  که دیگه گمش نکنم اما خودکار کجا بود و کاغذ یاد داشت کجا؟شمارشو حفظ کردم و ازش جدا شدم.می خواستم با خانوادش راحت باشه!کمی هم بخاطر نوع  پوشش معذب بود.منو به خونش دعوت کرد.می خوام یه روز از همین روزا با امید برم.باید براش یه کادوی خوب بگیرم.باید خودمو آماده  یه مهمونی عاشقونه کنم.

 

هنوز یاد چشماش تو خاطرمه!هنوز لحن حرف زدنش و  سایه صداش تو ذهنمه!گفتی:با دیدن تو بیشتر به پیوندهای روحی ایمان آوردم.

 

 

راستی  داشتم از سرزمین موجهای آبی می گفتم:سرسره های پر هیجانی داره.رود خونه و  دریای مواج مصنوعیای که بسیار دمای خوبی داره و خیلی  لذت بخش و آرامش بخشه!یه چاله فضایی وحشتناک  یه حرکت یو که از ترس گردنم گرفت و سونا و جکوزی و...به نظرم با اینکه هم خیلی  با اجازتون آب خوردم هم خیلی جیغ زدم و هم ضرب دیدم جای خوب و لذت بخشی بود و تا حالا هیچ جا اینقدر بهم خوش نگذشته بود.(جا داره  مسوولین سرزمین موجهای آبی از من یه تشکر ویژه جهت این همه تبلیغات به عمل بیارن!)(خواهش می کنم.قابلتون رو نداشت فقط خواهشا یه بلیط  رایگان برای این همه تایپدن به من لطف کنید تا دفعه دیگه خیلی بیشتر براتون  بنویسم .)

 

از امید بگم:

عاشق شده!رسوا شده!تابلو شده!عشق کودکی گر بجنبد سربه رسوایی زند!

عاشق یکی از دخترای پیش دبستانی شده!با هم قرار عروسی رو هم گذاشتن.مهریه دختره عروسک پلنگ صورتیه اونم نه اینکه کامل برای خودش باشه چند روز قرضی پیشش باشه!(جهت اطلاع تازه دامادها حتی عروسک پلنگ صورتی رو به نام خانمتون نکنین!مهریه های بالا عشق نمیاره!)

 

 

از خودم بگم:

تازگیها با خطا های دیگران  راحت تر کنار می بیام.شاید  دارم پا به سن می ذارم صبورتر می شم.

 

پی نوشتهای زندگی من!

بابایی خیلی نامردی!خونه پسرت که تهرانه بیشتر میری تا خونه دخترت که مشهده!بهت خوش بگذره اما  کوفت داداشی بشه!.

 

امید جان تازگیا خیلی آقا شدی!زرنگ شدی!از هوش و ذکاوت و رفتارای اخیرت خیلی خوشم می یاد.چه قدر  خوبه که تو پسر منی!

 

لیدا جان حوصلمو  داری با این کارات سر می بری!چرا یه دفعه اینقدر اوضاع زندگیت بی ریخت شد؟

 

چه قدر منو دلگرم کردی!چه قدر  منو آروم و شاد کردی!چقدر زندگی منهای تو سخت و کسل کننده است.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 بهمن1387ساعت 2:8  توسط بانوی مسافر  | 

پست عجیب و غریب قبل که حذف شد

پست قبلی را در این وبلاگ من نگذاشته بودم.نمی دونم چه کسی به جای من این کار رو کرده ولی خیلی منو عصبی و ناراحت کرده.پست مورد نظر رو برداشتم.شب قبل خواب دیده بودم  که دزد به خونمون زده!این کار هم کم از دزدی ندلره.متاسفم برای کسی که همچین شوخی بی ربط و بی معنی ای رو  با من کرده!

جالبه که هنوز هم  داره دستکاری می کنه!

حس بدی  بهم دست داده!

خدا ببخشدت و امید وارم این اتفاق تو  وزندگی هیچ کس دیگه ای نیفته!تجاوز به حریم خصوصی افراد جزو کثیف ترین کارهاست.

به هم ریختن روح و روان یک آدم کار ساده ایه!مهم  جلب رضایت و آرامش و محبت در انسانهاست که کار ساده ای نیست.

نمی دونم چطوری تونستی کلمه عبور رو  پیدا کنی حتما خیلی زرنگی اما  از نظر من زرنگی به این کشف ها نیست.زرنگی آدما از نوع زیستنشون معلوم میشه نه از نوع هک کردنشون!

برات بهترینها رو آرزو می کنم و امید وارم هر کی هستی توجه اشتباه خودت بشی.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 بهمن1387ساعت 8:43  توسط بانوی مسافر  |