تبليغاتX
دست نوشته های بانوی مسافر

دست نوشته های بانوی مسافر

روز و شب شط زمان جاری است آنچه می ماند از این شط خروشان نیک کرداریست

تبریک خودکشی های ناموفق دوستان در روزگار غریب

((به نام آن دلبری که جز او برای دل نمی ماند))

 لیدای عزیزم  نمی خوام  بخاطر کاری که کردی شماتت کنم اما دلم  خیلی برای اون دختر بچه  کوچیک می سوزه که باید شب امتحانش مادرش رو غرق به خون ببینه و تا 6 صبح بااضطراب و نفس نفس بیدار بمونه!

ما چه حقی داریم که عزیزانمون رو اینقدر شکنجه روحی بدیم!چه حقی داریم که هر وقت زندگی برامون سخت شد  اونو  از خودمون سلب کنیم؟چرا به قول دوستی هر گاه امتحان سخت باشه برگه رو پاره کنیم؟

نازنین عزیز  از تو نیز بعید و غریب بود نمی دانم چه تله پاتی ای با لیدا داشتی که همزمان با هم این کار رو انجام دادین منتها با دو روش مختلف!از تو زیاد براش گفتم .اونم یه جورایی با تو آشنایی پیدا کرده.

خیلی برام تعجب آور بود.هر دوتونم حالمو خیلی گرفتین!یکی طلبتون!

دلم برای بچه هایی که تو این خانواده ها شاهد  چنین  صحنه هایی هستند می سوزه!قلب کوچک یک  بچه  چه قدر یارای تپیدن در اضطراب و تردید تمام شدن یا نشدن  نفس های مادرش رو داره!

چطور ما مادرهای مهربون و امروزی می تونیم اینقدر سنگدلانه و نا آگاهانه کودکانمون رو با  خودکشی و مرگ  و بی مادری و بی کسی اشنا کنیم!چه خودخواهی غریبی است در این روزگار  غریب!

 

بگذریم....تا همین حد کافیه!

امید عزیزم تو این زبونو از کجا آوردی ناقلا:باباش با حالتی کلافه می گه:امید جان بار سومه  از عصر تا به حال دارم اسباب بازیهاتو جمع می کنم!

امید:بابا تو پیش دبستانی  به ما شمردن یاد دادن!بار دومه!منو گول نزن!

 

امید:بابا کف دستت چی نوشتی با خودکار

باباش باه منظور پیچوندن و بی حوصلگی:نوشتم امید دوستت دارم

بعد  از سه ساعت و یه درگیری کوچیک بین امید و باباش

امید:بابا تو الکی می گی کف دستت نوشتی امید دوستت دارم تو یه اسم دیگه نوشتی!

باباش:برای چی!

امیددر حالیکه دستاشو با حالت آمرانه ای تکون می ده و چشماش رنگ غم گرفته:چون  وقتی آدم کسیرو دوست داره که دعواش نمی کنه!

 

 

خانم عموی امید:این اسباب بازیهای کوروش رو ببر بابات تعمیر کنه!

امید:بگین بابای خودش درستشون کنه!

خانم عموی امید:بابای خودش یاد نداره امید جون

امید:تمرین کنه یاد می گیره!

 

 

از اینم بگذریم:

 

تازگیا سحر خیزو کم خواب شدم.شاید اینطوری  وقت بیشتریبرای دونستن نادونسته ها داشته باشم.

 

تا پایان امتحانات  استعفای مدیر شیفت صبح پذیرفته نمی شود.مدرسه امن و امان و اوضاع آرام است.

 

 

پی نوشتهای زندگی من:

1-کاش می دونستی چه قدر برام عزیزی!می دونم که فکر می کنی می دونی اما مطمئن باش نمیدونی!

2-بابا بهت افتخار می کنم.بابایی خیلی مهربونی!بابایی از صمیم قلب دوست دارم.هیچ کس تو این دنیای بزرگ بابایی به خوبی بابای من نداره!بابای من یه دنیا شورو محبت و زیباییهای پدرانه است.بابا خیلی گلی!

3-لیدا تازگیها وقتی با هات درد دل می کنم یه جوری نصیحتم می کنی که  دیگه دوست ندارم با هات دردل کنم.گاهی  فقط باید شنید!بدون اظهار نظرو ارائه راه حل!من هروقت تو برام حرف میزنی خوب  بهت گوش میدم و به توو حالت توجه می کنم اما تو همیشه موقع شنیدن حرفهای من  فقط به فکر  تجزیه و تحلیل و برسی عواقب دراز مدت  ناراحتی من  بر روی دیگران و...هستی!تو رو خدا اینقدر نصیحتم نکن!وقتی با هات حرف میزنم منو گوش کن !من  با تو مشورت نمی کنم با تو دردل می کنم.فرق این دو تارو بفهم دوست  عزیزمن!وقتی از خستگی و گرفتاریهای کارم می گم مسخرم می کنی و طوری حرف میزنی که حس می کنم بزرگترین  اشتباه زندگیم شاغل شدنم بوده!وقتی از زندگی روز مرم برات می گم همیشه دنبال مقصر و ...می گردی!دیگه نمی خوام از خودم چیزی بهت بگم ازین به بعد  فقط بهت گوش می دم تا یاد بگیری  شنیدن هم هنر است.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 دی1387ساعت 9:55  توسط بانوی مسافر  | 

ناخن جویدن کافیه!

به نام خدایی که می تونه غمهای بزرگ رو از دل بندگانش بر داره!

سلام و صد سلام به همه دوستانی  که در این مدت ناخنهاشون  رو  می جویدن تا من بیام و براشون تعریف کنم که قضیه از چه قراره؟

تعطیلات خوش گذشت؟ هر چند  فصل خوشگذرونی هم نبوده!عزاداریهاتون قبول!چه قدر غذای نذری خوردین؟راستشو بگین!

تو شهر ما  تاسوعا و عاشورا و  اربعین و چهل و  هشتم  (وفات پیغمبر(ص)) بیشترین غذای نذری شله قلمکار مشهدیه!خیلی خوشمزه و مقویه!خیلی هم درست کردنش سخته!یه شب تا صبح باید پای  دیگ شله  بیدار باشین.البته  تا جایی که من دیدم  شهرستانهای دیگه زیاد از طعمش خوششون نمیاد .

خلاصه جاتون خالی ما از این شله مشهدیا تو رگ  زدیم و حسابی هم چسبید و  هنوز که هنوزه از معده درد ش داریم لذت می بریم.

شله قلمکار  غذایی  پر از حبوبات و گوشته و برای همین خوردنش برای کسانی که معده ضعیفی دارن توصیه نمیشه!

بگذریم...

دزد  ادوات ابزاری مدرسه ما  پسر شاخ و شمشاد  موسس مدرسه بود.پسری  نعشه که به همه چیز  فکر کرده بود جزآبروی مادرش.متاسفانه اعتیاد  قدرت بالایی در کثیف کردن  آدمها داره!چه قدر سخته  یکی از عزیزانت  کثیف بشه!چه قدر دردناکه که جگر گوشه ات  بهت خیانت کنه!چه قدر نا امید کننده است  اعتیاد

ما بین این سرقت  اتفاقات زیادی افتاد.جنگ تن به تنی بین مدیر شیفت صبح  و موسس صورت گرفت.مدیر شیفت صبح استعفا داد.موسس مدرسه به بیمارستان رفت.من که در ابتدا یکی از مظنونین بودم  قرار شد که  ترفیع هم بگیرم و مدیر شیفت صبح هم بشم.

من به شرطی  قبول کردم که شیفت بعد از ظهر را هم داشته باشم و گرنه این سمت رو قبول نمی کنمچون امید دوست نداره کسی غیر از مامانش  مدیرش باشه!

اون کار رو هم که قبلا  وصفش رو براتون گفته بودم و به من پیشنهاد شده بود  گویا فرد دیگری رو به جای من پذیرفته اند و من فعلاهمچنان خانم مدیرشیفت بعد ازظهر باقی ما نده ام تا چه پیش آید و گردونه این  سرنوشت مرا در کدامین دیار و کدامین موقعیت نشاند.

 

بگذریم...

از  امید بگم:امروز بردیمش باغ وحش!علاقه زیادی به حیوانات داره.بهترین  تفریح براش  اینه که ببریش باغ وحش  و اون به حیوانات غذا بده!جلو در باغ وحش  یه بادکنک ازمن خواست.قیمتش 500 تومان بود.چون خودم  خریدای اینچنینی زیاد دارم می دونستم که قیمتش 150 تومان بیشتر نیسا اما  فکر کرده اینجا سر گردنه است و داره با این قیمت می ده.به  امید گفتم پسرم بعدا برات می خرم .اینجا خیلی گرون می دن!امید با قیافه ای حق به جانب گفت:منو آوردین بیرون که  بهم  خوش بگذره پس چرا نمی ذاری بهم خوش بگذره!یه دفعه با  صدای بلند خندم گرفت.عجب بلای زبون درازی شده این وروجک!وقت  صرفه جویی و تنبیه  گرانفروشان نبود.وقت خوشگذرونی فرزند  من بود و من اینو فراموش کرده بودم.

امان ازبچه های این دور وزمونه!موقع توقعات  و اجرای فرامینشون  به بهترین  نحو از خودشون  دفاع می کنند  بعد موقعی که  بهشون می گی بیا   پشتم رو یک کم لگد کن تا خستگیم در بره با دمپایی رو فرشی می رن!

 

امروز تو باغ وحش نگاه  دو تا حیون خیلی برام نافذ و  عجیب بود.اولی نگاه یک  شیر پیر بود که  من خستگی و  غم زیادی رو تو نگاهش حس می کردم.خیلی عمیق منو نگاه می کرد.من تو دلم با هاش حرف می زدم و احساس می کردم اون هم داره با من حرف می زنه!.......من هم  حرفهای زیادی براش داشتم.

دومی نگاه آهو بود.چه قدر  چشمان آهو  درشت و براق و زیبا است.چشمش نه به چشم یار ماند!/رویش نه به  نوبهار ماند!/گردن مزنش که بی وفا نیست/در گردن او رسن روا نیست/یاد مجنون افتادم که از نگریستن به چشمان آهو یاد لیلی خود می افتاد.جالبه که لیلی  هیچگاه به عقد  مجنون در نیامد اما همه ما با  شنیدن نام لیلی یاد مجنون و با شنیدن نام  مجنون یاد لیلی می افتیم .عجب حکایت غریبیه عشق!

 لیدا  یار غار و وفادار من  می خواد از همسرش بعد 16 سال زندگی جدا بشه!دلش  می خواد من حمایتش کنم اما من نمی تونم خودمو راضی کنم  !لیدا این کارو  داره از رو احساس انجام میده!اون از  همسرش متنفر شده!حس میکنه همسرش بهش خیانت کرده!یادتونه شئهرشیه سفر 10 روزه  رفت و  همراهش رو  خاموش کرد  بعد از  بر گشتش دیگه لیدا با هاش صاف نشد.البته مشکل فقط این نیست.همسر لیدا  اعتیاد هم داره.نه شدید یه اعتیاد خفیف! اما خوب دیگه لیدا نمی تونه  تحمل کنه!البته  تعجب نکنید از  اینکه می گم  اعتیاد خفیف چون تو مشهد اعتیاد به تریاک  جزو اعتیادهای  خفیف حتی در دستگاه غذایی(چشمک)به شمار می ره!

اینجا  منظور از اعتیاد بیشتر اعتیاد به کریستال و هشیش و..خاندان هروئینه!

لیدا می خواد مهرش رو بذاره اجرا!نزدیک  30 میلیونی میشه!این کار رو داره بدون اطلاع همسرش  انجام می ده!همسرش داره یه ارث 150 میلیونی بهش می رسه و لیدا قصد داره اون ارث رو توقیف کنه و مهرشرو  بگیره!

روزگار غریبیه!البته  کارای لیدا اصلا حساب کتاب نداره!فردا  می بینی  داره قربون صدقه شوهرش می شه و می گه  یه هو چشممون زدن و من خیلی هم زندگیمو  دوست دارم........امیدوارم اینطوربشه!

 

 

پی نوشت های زندگی من:

1-مشکلم  این نیست  که چرا به من  دروغ می گی!مشکلم اینه که چرا دیگه نمی تونم دروغات رو باور کنم!

 

2-امید عزیزم تازگیها کمی  عصبیم و با تو شیطنتهای  تو خوب رفتار نمی کنم.گاهی یادم می ره تو فقط 4 سالته!منو ببخش  عزیزم.سعی می کنم  دوباره برات مامان  صبور و خوبی بشم.به من کمی فرصت بده.

 

3.خدای بزرگ و مهربون من!این غم بزرگ رو که اینجوری  توی قلبم  نشسته  کوچکش کن و فقط ازش یه نقطه ای ته قلبم باقی بذار.مثل یه داغ!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 20 دی1387ساعت 23:45  توسط بانوی مسافر  | 

قضیه پیچیده می شود

سلام  به همه  دوستانی که از  زندان رفتن و باز داشت شدن من  اینقدر ذوق زده شدن!

قضیه خیلی پیچیده تر ازیک سرقت شد.

خیلی  عجیبه!فکرم خیلی  مشغول شده.اصلا وقت ندارم جواب کامنتای پر ذوق و خوشحال دوستان را بدهم.

خدا به خیر کنه!

عدو شود سبب خیر  اگر خدا خواهد.

دزده بیشتر از هر کسی به نفع من کار کرده!بعدا مفصل براتون می گم.

در ضمن دزذ خودی بوده.کلید داشته!ولی باور کنین من نبودم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 دی1387ساعت 0:27  توسط بانوی مسافر  | 

یادداشتهای یک بی گناه

به نام آن خداوند  بی انتها که نهایت  لطف را حتی به  بندگان گنهکار و ناسپاس خود دارد

سلامی گرم و ساد ه و صمیمی به همه مخاطبان  این وبلاگ ساده و صمیمی که درجه گرمیش از محبت و لطف شماست.

فتیله شنبه تعطیله!

مشهد  سفید پوش شد و مدارس ابتدایی در شیفت صبح و بعد از ظهر تعطیل اعلام  شد.

تو یک روز سرد زمستون  وقتی که تو یک اتاق گرم زیر یه  پتو چپیدی و  داری  جبران همه کم خوابی های زندگیت رو می کنی تکان  دهنده ترین خبر رو  در منتهای چرت و خلسه ساعت 8 صبح  بعد از اینگه گوشیت رو ویبره کلی برای خودش راه رفته  چنین می شنوی:

کامپیوتر مدرسه رو شما بردین؟

-نه چطو مگه؟

-کیس ما نیتور  پرینتر و تلفن  مدرسه به همراه وید ئو سی دی و تلویزیون یکجا  نیست!

-نه کار من نیست!{ تو دلم  به خودم  می گفتم :هنوز سرقتام اینقدر حرفه ای و دندون گیر نشده!سرقت من در حده   چند قاشق  خوردن غذای امید  وقتی که خیلی گرسنمه و یا سرقت وکوتاهی محبتی است که گاهی  از حق عزیزانم دارم.}

-نه منظورم  این بود  که  شما  کامپیوتر رو برای تعمیر جایی نفرستادید.اصلا  ولش کن شما نسخه پشتیبان اطلاعاتی که تو سیستم ریخته بودی رو داری!؟

-آره.مشکلی نیست.خیالتون راحت باشه به !اطلاعات مدرسه  هم کسی نمی تونه دسترسی داشته باشه چون همه رو قفل زدم.

- ممنون .ببخشید بیدارتون کردم.خدا نگهدار

 

تا  تماسم  قطع شد یادم اومد  که روز  پنجشنبه  به خدمتگزار  قبلی مدرسه زنگ زده بودم که کلید مدرسه رو برام  بیاره!

خیلی وقت بود که کلید مدرسه رو نداشتم.من یه اخلاقی دارم هر جا می رم یه چیزی جا می ذارم.روز قبلش ناهار ظهرمو  که  خیلی هم اضافه اومده بود جا گذاشته بودم و تا در مدرسه رو بستم  یادم اومد که فراموشش کردم و لی چون کلید نداشتم  ازش صرفنظر کردم.

روز پنجشنبه  با موسس مدرسه در حال صحبت بودم که  حرف کلید شد و من بهش گفتم که مدتیه کلید ندارم   اتفاق فراموشکاری روز قبل رو براش تعریف کردم و اونم ازم خواست تا تماسی با خدمتگزار قبلی داشته باشم و کلید رو ازش بگیرم.

عصر روز پنجشنبه من کلید رو تحویل گرفتم و  صبح روز شنبه خبر سرقت  از مدرسه رو  شنیدم.جالبه که   شب قبلش  زودتر  از خونه پدرم اومدم  بیرون  و  گوشیم هم خاموش بود و به مدت 2ساعت  کسی هیچ خبری از من نداشت چون که من و امید  در اون برف و بوران هوس پیتزا کرده بودیم و مشغول کتاب قصه خواندن و پیتزا خوردن در یک یکی ازشعب پیتزا ویونا  بودیم.همیشه فیش پیتزام  رو  بر می دارم اما این دفعه جا گذاشتم.نمی دونم یعنی تا اون مراحل پیش میره که  از من بخوان  ثابت کنم اون شب کجا بودم؟اگه بخوان من نمی تونم ثابت کنم.

این یعنی آخر شانس وخوش اقبالی من!خیلی عاقلانه و طبیعی من می تونم از مظنونین به سرقت  باشم.

اصلا کی گفته ساغت دزدی اون موقع بوده!کافیه همین  سوتیا رو جلو ماموران پلیس و موسس مدرسه  هم بدم  تا  دیگه  کت بسته منو ببرن!

بگذریم ...شاید چند روزی برم آب خنک بخورم و در خدمت  دوستان  نباشم. یادت به خیر آزادی!کاش قدرتو می دونستم!ا دوستانی که وقت کردند  به ملاقات  من بیان.ثواب داره!اگه  کسی می تونه بیاد  وکیل من بشه  بعدا تو وبلاگم ازش  تشکر می کنم.

 

به زودی شاید تغییر  شغل بدم.یک کار  خوب  در یک شرکت تجهیزات پزشکی با  حقوق نسبتا بالا برای یک زن در این دور و زمونه  و بیمه، بهم  پیشنهاد شده.البته هنوز اکی کامل رو به من ندادند اما اگه بدن  احتمالش زیاده که من تغییر شغل بدم.بالاخره من هم نیازبه آتیه دارم و  نمی تونم  فقط با  شعار رضای خدا اجازه بدم که از من بیگاری بکشن و منو به استثمار بکشونن!

 

یه اس ام زیبا برای دوستانی که مدتهاست ازشون بی اطلاعید.

 

بسیاری از دوستی ها با  صحبت نکردن از هم می پاشد(افلاطون)

(وقتی که فکرشو می کنم می بینم افلاطون همچین بیراهم نمی گه.)

راستی ایام عزاداری امام حسین  (ع) را به همه دوستداران دینداری و آزادگی تسلیت می گم  و امید وارم  اگه نصیبی از عزاداریهای این ماه داشتین منو هم از دعای خیرتون بی نصیب نکنین!

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 دی1387ساعت 16:6  توسط بانوی مسافر  | 

پر حرفیهای زندگی من!

به نام خدایی که طرز بندگی ما اونو از خدا بودن پشیمون نکرده!

سلام به شما نو گلای باغ زندگی!آلبا لوها   شفتا لوها   تربچه ها   کلو چه ها!حالتون خوبه؟خدا رو شکر!(یادی از خاله شادونه عزیز)

گاهی اوقات اونقدر انگیزه و حرارت و شور و اشتیاق تو زندگی ما آدما هست که حس می کنیم خوشبخت تر از ما وجود نداره!

گاهی  یه دلسردی و بی تو جهی کوچیک اونقدر ما رو بهم می ریزه که حس می کنیم  نه تنها ما که همه آدمای رو ی زمین به نوعی بدبختند  !

 

واقعا  فاصله بین این همه احساس متنا قض چیه!؟

 

شاید برداشت های ما از درک  وقایع!شاید ندانستن یک راه حل!شاید  پیش بینی نکردن یک  قضیه!

 

 

یه قضیه ای تازگیا  عصبیم می کنه!گاهی  اون  قضیه منو دلسرد و دلمرده می کنه و گاهی هم  یه روزنه امید  فکرمو  کمی عوض می کنه  ولی دوباره قوت افکار منفی بیشتر میشه!

 

می دونید حرفهایی که ما به دیگران می زنیم  گاهی در عین شوخی بودن / گاهی در عین بی منظور بودن چه قدر ممکنه روان اون آدم رو به هم بریزه!چه قدر لحظات  تلخی رو با یک جمله بی غرض برای یک  انسان بوجود بیاریم که حتی خودمون هم متوجهش نشیم.

 

بگذریم...

دیروز جشن یلدا رو تو پیش دبستانی برگزار کردیم.نبودید ببینید چه میزی چیدیم.از هر بچه ای 5000 تومان  گرفتیم و  غوغا کردیم.یک کیک هندونه خوشگل  سبدهای آجیل زمستونی ذرت و   انواع میو ها و میوه آرایی ها !خلاصه بند و بساطی داشتیم  که نگو و نپرس!

با تموم شدن جشن یلدا انگار یه باربزرگ رو از رو دوشم برداشته شد.نمی دونید چه کارایی که من نکردم!با چه کسایی که طرف حساب نشدم؟چه کسایی که این میون حد خودشون رو نشنا ختند و دلم  خواست بهشون بگم هر احترام و لبخندی دال بر عشق وعلاقه نیست جناب کم ظرفیت!....

 بعضی وقتا از خودم می پرسم تو معلوم هست چه کاره ای؟پادویی یا مدیر؟ بدبخت!

اما باز یه ندایی از درونم می گه تو به  انسانهای کوچکی خدمت می کنی که مطمئن ترین و بی گناه ترین آدمهای روی زمینند.وقتی موقع خدا حافظی به من و مربیاشون لبخند می زدند و تشکر می کردند و نگاه حاکی از رضایت  والدینشون رو می دیدم  دنیایی از رضایت و لذت در قلبم جا می گرفت.

خاطرات با مزه حین جشن:

 

امید موقعی که داشت شعر انار رو می خوند یه ماکت انار مربیش به دستش داده بود تا تو فبلم قشنگ تر باشه.امید هم ناقلا وسط خوندن شعر می گفت بذا یه بار دیگه انار رو ببینم.و همچین  تابلو  محو نگاه کردن انار میشد که گویا تو عمرش انار ندیده بود!

موقع عکس  گرفتن من و مربیا با میز یلدا شد.من اونروز شال سفید و بلوز سفید و سارافون مشکی  پوشیده بودم تا نوع لباسم با روزهای غیر جشن  تفاوت داشته باشه و برای بچه ها  جالب تر باشم  اما مربیامون فراموش کرده بودند تغییر لباس بدن .ازشون خواستم  موقع عکس گرفتن روسریشون رو عوض کنند.یکی از مربیامون یه شال قرمز خیلی خوشرنگ  سرش کرد.کمی هم آرایش داشت و با اون شال صورتش خیلی ناز شده بود تا اومدیم جلو  عکاس  که پدر یکی از بچه ها بود/ یکی از پسرای بلا گفت: وای خانم مربی چقدر خوشگل شدین!بذارین یه بوستون بکنیم!کاش به همین حرف تموم میشد.وقتی یکیشون یه چیزی میگه بازبقیه تک تک باید اظهار نظر کنند.یکی دیگه گفتخانم چه قدر  بهتون شال قرمز می یاد!خانم با این شال خیلی نازمی شین!خانم همیشه همین شال رو بپوشین-خانم مثل هلو شدین!دیگه  کار داشت بیخ پیدا می کرد که با اخمی رو به پسرا کردم و گفتم  حرفهای اضافی ممنوع .دیگه کسی درباره شال خانم...نظر نده!

امیر رضای بلا که فبلا وصفشو براتون گفتم  فکر کرد من حسودی کردم که اینقدر از مریبشون تعریف کردن و  درباره من هیچی نگفتن یه دفعه رو به بچه ها کرد و گفت:بچه ها خانم مدیر هم امروز خیلی خوشگل شده مگه نه؟بچه ها هم با صدای بلند :بله!و باز در گیر این بحث شدن که شال سفید به خانم مدیر می یاد یا نمیاد؟

آقای عکاس لبخند معنی داری به من زد و من هم با  نگاه معنی دار تری بهش  گفتم  میبینین آقای فلانی  بعد  اسم دخترا بد دررفته؟

موقع  عکس گرفتنشون هم خیلی جک بودن!یکی چشماشو همچین گرد می کرد انگار می خواست بگه منم چشام درشته!

یکی از بچه های تپلمون همچین نگاه عاقل اندر سفیهی داشت که انگار داره می گه ریز می بینمت !

یکی  دیگه هر چی بهش می گی لبخند بزن انگار نه انگار .مثل این کتک خورده ها نگاه می کرد.اون یکی دیگه می گفتیم لبخند بزن ریسه می رفت!بعضیاشون اونقدر مصنوعی و مسخره لبخند می زدن که با دیدنشون  غش می کردیم از خنده!

بعد با همچین بچه های نابغه ای فکر کنید ما چطوری عکس دسته جمعی گرفتیم؟!

خلاصه هر چه که بود جشن یلدا هم تمام شد.

 

 

دیروز پدر یکی از پسرامونو به مدرسه احضار کرده بودم.مادر بچه هم اومده بود .هر دو اومدن تو دفتر کنار هم نشستند .رو به مادر بچه گفتم  عذر می خوام من با شما حرفی ندارم لطفا بیرون تشریف داشته باشید!نگاه عجیبی به من کرد و خنده اش  گرفت.

علت این کارم این بود که علت مشکل  بچشون رو من در رابطه پدر و پسر می دونستم.می خواستم  اون آقا در برابر خانمش  بخاطر دفاع از خودش و اینکه بعدا حمله ای متو جهش نشه خودش رو ایده آل معرفی نکنه.

مشکل این پسرمون این بود که گاهی دست به دزدی کو دکانه و درو غگویی های پر درد سر می زد.

ترس مبهمی همیشه در نگاه این بچه است.به پدرش گفتم:شما پسرتون رو با شلاق تنبیه می کنید؟زد زیر خنده.

گفتم :می دونم  شما این کار رو انجام نمی دید  اما  پسرتون به دوستاش می گه من با شلاق تنبیه می شم!می دونید این یعنی چی؟این یعنی اینکه شما از لحاظ روحی ضربه ای در حد یک شلاق به پسرتون می زنید.جستجو کنید ببینید کجای کارتون اشکال داره؟

 

جالب بود که در خلال بحثی که با پدر این بچه داشتم  متو جه شدم  پدر این بچه  رفتن  به خونه پدر بزرگ و مادر بزرگ  رو که این بچه خیلی به اونا علاقه داشته به خاطر یکسری  در گیریهای خانوادگی قد غن  کرده.

دقیقا تاریخ مشکلات  این پسرمون بر می گشت به تاریخ  قهر اونها با پدر بزرگ و مادر بزرگ!

 

 

خوب از امید جون هم بگم و تموم:

پریشیب از من می پرسید :مامان تو عاشق کی هستی؟گفتم عاشق امید /  باباش که داشت تو دستشویی ریشهاش رو اصلاح می کرد با حسادت خاصی گفت:خوش به حال امید/امید گفت : بابا مگه تو عاشق من نیستی؟

گفت چرا بابا جون!من  فقط گفتم خوش به حال مامانت!نگفتم که  عاشقت نیستم!

امید گفت:آخه کسی می گه خوش به حالت که خودش عاشق امید نباشه!

باز این استدلال کودکانه ومنطقی و عمیق امید منو پدرش رو به وجد آورد.امید درست می گفت.

 

 

یه اس ام اس قشنگ و والسلام:

هیچ تفاوتی ندارد که آسمان بالای سرت آبی باشد یا نه؟شا دیهایت را به روزآفتابی موکول نکن!آسمان با احساس زمینی تو آبی می شود...

 راستی ازآدب وبلاگ داری فراموش کردم:

۴-وقتی میرید برای کسی نظر بذارید  پستشو بخونید .و یه نظری نذارید که لوتون بده که اصلا تو باغ نیستین!یا  فقط برای اینکه طرف بهتون سر بزنه رفتین تو وبلاگش !مثلا ننویسید چه مطلب جالبی من هم به روزم!خوب بعد اونم می یاد همینو براتون می نویسه ها؟فقط نظر گذاشتن که مهم نیست!یا دتون باشه با خودخواهی با وبلاگتون بر خورد نکنید.هر جور که دوست دارید براتون کامنت بذارن کامنت بذارید.

من خودم به شخصه از کامنتایی خوشم می یاد که در اون کامنتها مشخص باشه طرف پستمو خونده!

 

۵-یک کامنت  رو  کپی پیست نکنید برای همه!سعی کنید اسم هر شخص رو در اول کامنتش بیارید.

 

۶.سعی کنید به همه کسانی که براتون کامنت می ذارن سربزنید.هر رفتی یه اومدی داره!

خوب دیگه این سه تا ادب رو هم یاد بگیرین.تا جلسه دیگه یه میان ترم ازتون بگیرم ببینم چه کاره این؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 دی1387ساعت 8:50  توسط بانوی مسافر  |