تبليغاتX
دست نوشته های بانوی مسافر

دست نوشته های بانوی مسافر

روز و شب شط زمان جاری است آنچه می ماند از این شط خروشان نیک کرداریست

حرفهای بی عنوان من

به نام آنکه  حساب نفس هایم دارد و من در نفسی که به من داده از او چنین  بی حساب  شده ام.

 

 

امید سرامیکهای جلو در خروجی  دستشویی  رو برای دومین بار ظرف کمتر از بیست و  چهار ساعت  نجس کرده بود و من باز مجبور بودم  مراسم شلنگ کشی و آب جمع کنی  و  پاکسازی  رو برای  دومین بار ظرف انجام می دادم هیچی نگفتم  فقط  سکوت کردم و داشتم به خودم می گفتم بچه است عیبی نداره عزیزم مسافر دنیا شما خودتونو ناراحت  نکنین  که یه دفعه  دیدم  با  پاهای خیسش از رو  قسمتهای آلوده رد شد و  سرامیکهاروبا مساحت بیشتری در گیر عملیات پاکسازی  کرد که ناگهان به خودم گفتم  ای  نفس آرام کننده یه دقیقه بی خیال من شو  که الان حوصله رعایت  اخلاق و ادب و  قوانین  روانشناسی رو ندارم و بعد سرش یه داد کشیدم بلندش کردم  پاهاش رو آب کشیدم و  امید رو داخل  اتاقش انداختم  درب اتاق رو بستم  و گفتم  جلو  چشمم نیا تا من آروم  بشم.

 

بعد از چند دقیقه که سرامیکها رو  به کر وصل کردم و بعد آبهاش رو  جمع کردم و   خشک کردم تا جلو درب ورودی آپارتمان  مراسم  اسکی توسط پدر و پسر صورت نگیره  امید   سرش رو  از  داخل اتاقش بیرون آورد و  پرسید آروم شدی؟بیام جلو چشمات؟می میرم برات!

چشماش برق شیطنتی می زد!حتما باز  فکری به سرش زده!اتو دلم می گفتم این دفعه  این  شهریوری 4 ساله چطوری می خواد کارش رو توجیه کنه؟

گفتم بیا!به نظر خودت کارت درسته اینقدر دیر می ری دستشویی؟

نه !اما تو دو تا کار اشتباه کردی!

اول اینکه  سر من داد زدی مگه تو نگفتی  هر وقت عصبانی شدیم باید نفس عمیق بکشیم

دوم  اینکه تو منو انداختی  تواتاق مگه تو نگفتی وقتی از کسی ناراحتی با هاش صحبت کن اما تو منو پرت کردی تو اتاقم.مگه نه مامان؟تو2 تا اشتباه کردی؟

من که در برابر استدلال  و منطق این بچه  4ساله کلافه و متعجب مونده بودم  با لبخندی احمقانه  گفتم آره مامان من اشتباه کردم.آخه اگه قبول نمی کردم این قانون همونجا  ساقط می شد.

امید بلا هم بعد از این نا ک اوت  قهرمانانه  نامردی نکرد و گفت:پس از من معذرت خواهی کن چون تو  اشتباه کردی!

ای نفس آرام کننده کاشکی بحرفت گوش داده بودم!چرا  هم حرمت خودم رو شکستم و هم اینطوری پیش یه الف بچه سه شدم.تو که همه کارا رو هم کردی فقط همین معذرت خواهی رو کم داشتی!

 

شما باورتون میشه امید من  4 سالش  باشه؟حالا چشمش نزنین اما  اکثر بچه هایی که امروزه من می بینم همین قدر زرنگ ،منطقی و مستدلند. می گم پس چرا ما بچه بودیم اینقده ببو بودیم؟(بلا نسبت همتون و خودم!)

 

 

 

 

بگذریم....

شنیدین می گن آدم عاقل از یک سوراخ دو بار گزیده نمیشه!

تازگیا فکر می کنم که اشتباهات زندگی من دائم در حال تکرارند.این  یعنی اینکه من یه سوپر استارم اما خوب  تو یه نقش منفی!

ولش کن!خوشم نمیاد بنالم.این روزا  پای دل هر کی می شینی از یه چیزی می ناله!

می خوام از این به بعد  آخر هر پستم چند تا آداب وبلاگ داری رو  مطرح کنم و تو این زمینه فرهنگ سازی کنم.

 

 

اولین ادب وبلاگ داری:برای  کامنتها جوا ب بذارین.بالاخره نظره برگ چغندر که نیست(آهان وقت ندارین  خوب نذارین راستی تو که وقت نداری چرا میای وقت ما رو می گیریو وبلاگ میزنی!)

دومین ادب  وبلاگ داری:خواهشا  چایی نخورده زود پسر خاله نشین.سعی کنید طوری باشید که  هستید.همه که کمبود محبت ندارند که ما گاهی  این همه تظاهر به  مهرورزی می کنیم.

سومین ادب وبلاگ داری:به همه کسانی که براتون کامنت می ذارن سربزنین و مثل یک انسان متشخص حداقل چند  خط از وبلاگشون رو بخونین و بعد یه جمله کلیشه ای(چه وب جالب داری!از حضور سردت نه سبزت ممنونم/ازآشنایی با  وبلاگت خوشحالم) بنویسید .تازه چند تا جمله جدید هم اومده (بعدا لو میدم).

بقیه آدا ب را در پست بعدی خاطر نشان می کنم.فعلا این آداب را کاربردی نمایید تا بعد!

مراقب خودتون وبلاگتون و دلهای نابتون باشید.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آذر1387ساعت 0:58  توسط بانوی مسافر  | 

 

ـ  الو مدرسه .....

- بله بفرمایید

ـ من با خانم ....کار دارم

ـ در خدمتتون هستم بفرمایید

ـمن پدر یکی از بچه ها هستم

(خندش گرفته بود.صداشو می شناختم اما به روی خودم نمی آوردم/می خواستم احساس کنه پیروز شده و  تونسته منو رنگ کنه)

ـ امرتون؟

ـ پسرم اومده اونجا.خانمم  هم خونه  نیست/میشه محبت کنید تشریف بیارید منزل ما؟

(یکی از مربیا اومد تو دفتر/خندم گرفته بود)

- خواهش می کنم.مساله ای نیست اما  مشکل اینه  که  من الان تو وقت اداریم و فکر نمی کنم  سر ظهر  موقعیت مناسبی برای مهمونی رفتن باشه.بهتر نیست بعدا با هم قرار بذاریم؟

(دیگه فهمید که شناختمش در حالیکه قهقهه میزد) گفت چطوری  حاضر جواب من؟

 

همسرم بود  که  شیطنت می کرد و شاید دلتنگی!

 

 بازی صندلی بازی رو نمی دونم بلدین یا نه؟بچه ها  با شروع یه آهنگ دور صندلیها می چرخن و همینکه آهنگ قطع شد  هر کسی باید نزدیکترین  صندلی ای که گیرش اومد رو انتخاب  کنه و بشینه و همیشه تعداد  صندلیها یکی کمتر از بچه هاست.بازی پر هیجانیه/پر از حس رقابت

دیروز  کلاس امید اینا داشتن  این بازی رو انجام می دادن /امید  طبق معمول در حق  دخترا فدا کاری  می کرد و همین که یکی ازدوست دختراش می خواست  بشینه صندلی رو به اون واگذار می کرد.خلاصه یکی دو دوری برای این جوانمردی  کودکانه از رده خارج شد.سری سوم بازی  امید  رو  یه  صندلی نشست و  از جاش تکون نخورد.مربی بهش گفت «امید جان وقتی آهنگ قطع شد باید بشینی الان باید  بدویی 

امید گفت:آخه  اگه بلند شم یکی جامو می گیره.من بلند نمی شم

به مربش گفتم  وقتی نتیجه اخلاقی بازیت ای باشه که هر کسی  به هر  صندلی ای رسید  باید  زودتر روش بشینه و جایی برای خودش دست و پا کنه بچه منم به این نتیجه می رسه  که هر وقت به یه صندلی خالی  رسید جاشو محکم بچسبه و خودش رو از دغدغه  دویدن و ترس  بی جا موندن راحت کنه.

 

تازگی ها کتابی رو می خونم تحت عنوان(شفای جسم و جان))نویسنده :لوئیزه ال های

مطلب جالبی که  بیش از پیش تو این کتاب نظرمو جلب کرد این بود که"تمام بیماریهای ما از  جوش صورت گرفته تا چاقی و رسوبات کلسترولی و کم خونی و مشکلات غددی و...دارای یک سری  علل روانی  هستند.

مثلا علت آکنه:خود را نپذیرفتن و خود را دوست نداشتن است

علت آلرژی :حساسیت داشتن نسبت به کسی یا چیزیاست.انکار قدرت خود

علت کم خونی: رفتار دوگانه و تردید آمیزداشتن و نقصان شادمانی،ترس اززندگی،احساس خوبی نداشتن

علت پر اشتهایی:ترس،احتیاج به حمایت و حفا ظت داشتن،محکوم کردن خود و خود سرزنشی است

علت آسم:عشق خاموش/در نطفه خفه شده یا سرکوب شده است بغض فرو خورده.فرد بسیار تحت فشارهای روحی است

آسم خردسالان:ترس اززندگی/فرد نمی خواهد در جایگاهی که هست باشد

نفخ معده:تصورات هضم نشده،محکم  چسبیدن به چیزی

التهاب آپاندیس:ترس اززندگی،سد کردن جریان خوبیها

فشار خون بالا:مشکلات عاطفی و سر خوردگیهای مزمن

فشار خون پایین:بدبینی/نا امیدی/کمبود محبت در دوران خرد سالی

دیابت:زندگی دیگر برای فرد مبتلا  شیرینی ندارد/اشتیاق/آرزو و حسرتبرای چیزی که می توانست باشد.درد و اندوه عمیق

درد مزمن:دل تنگی برای عشق /خواستن  تکیه گاه/اشتیاق و آرزو به همرا حسرت و انتظار شدید

چاقی:حساسیت فوق العاده زیاد/ترس و نیاز به حمایت و حفاظت/چاقی می تواند از خشم پنهان و سر کوبشده و یا رویگردانی شدید از بخشایش خبر دهد.

سرما سرما شدن:احساس سردی عاطفی داشتن

کورک و جوش های بزرگ چرکی و دردناک:خشم سرریز شده

جالبه که برای هر کدوم از این بیماریها  هم جملات خاصی  جهت  تلقین و تکرار  پیشنهاد شده  که راههای درمانی  فرد مبتلا است.

با  سپاس از دوستی   که  این کتاب را به من هدیه داد.

 

 

 

 

 

این روزها خیلی تنهام.همخونه به سفر رفته و امید  خیلی بهونه می گیره.همخونه شبا براش تلفنی  قصه می گه تا  امید بخوابه.

دیشب امید با بغض می گفت:چقدر بده شبا بابای آدم خونه نیاد!چقدر ما بدبختیم.

می خواستم بگم بابا  که نمرده اینطوری مرثیه می خونی اما دلم نیومد  اون دلشکسته و  چشمای  پر اشک رو  با دلتنگی بزرگتری آشنا کنم.

خدا هیچ  پدری رو از فرزندانش نگیره.مرد هم چراغ خانه  است و مایه دلخوشی.

وقتی که شوهرت کنارته انگار مطمئن تری/آروم تری/شیر تری/بیشتر  می خندی و بیشتر از زندگی لذت میبری!/انگیزه بیشتری برای تمیزی خونه و  درست کردن غذاهای خوشمزه داری

یه دوستی داشتم باباش راننده تریلی بود می گفت هر وقت بابام میاد غذاهای مامانم خوشمزه تر میشه اما وقتی بابام نیست مامان  همش کوکو سبزی و نیمرو واملت درست می کنه

خدا هیچ خونه ای رو بی  پدر  نذاره و هیچ پدری رو بی خونه!

 پ.ن ۱:هر وقت نمی تونی یکی رو از ذهنت بیرون کنی بدون که اونم نتونسته تو رو فراموش کنه

 

 

 

 

       

 

 

 

 

             

                               

 

 

   

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آذر1387ساعت 20:38  توسط بانوی مسافر  | 

روایت پاییزی من

لیدا(دوست صمیمیم):شکمو. لبو  پختم.خونسازه .عصری بیا خونمون

جاری:- تا تولدش  چند روز دیگه بیشتر نمونده!کادو براش چی می خری؟حالا دیگه سر کار میری نمی تونی ماس مالیش کنی؟

 یه مربی:-می تونیین یه مقدار پول به من قرض بدین؟

خواهر شوهر:-دختره بد نیست اما خیلی لاغره!

امید:-مامان تو  به جواد گفتی دوستی خوبه نه  دشمنی!

همخونه:-دلم هوس یه آبگوشت کرده با پیاز.حیف که تو ناهارا خونه نیستی!

جاری:می تونی بیای با هم بریم خرید؟

مربی:-خانم مدیر چرا  پرینتر کار نمی کنه.ممکنه واحد کارامو  کپی بگیرین؟

راننده سرویس: خانم ... این تیغ رو یکی از بچه ها آورده تو سرویس.شاید می خواسته سبیلاشو بزنه اما یادش رفته خود تراشش روهم بیاره

مربی :با  مامان امیررضا تماس بگیرین .خیلی  پر رو شده!

-حقوق من چی  شد خانم مدیر!

 خانم مدیر این مربیتون خیلی شله!میشه  سفتش کنین!

-پول یه کتاب زبان کم اومده.من مطمئنم که به شما پول رو دادم.

-دمپایی بچم نیست.می گه تا پیدا نشه نمیام پیش دبستانی!

-یکی از بچه ها تو سرویس  حرف زشت می زنه.اگه میشه کنترل کنین!

-من تو  این  12 سال که راننده سرویس بودم خانم مدیر  همچین بند و بساطایی  ندیدم.این امیر حسین  دیگشنریش تکمیله بعد مادرش می گه از کی یاد گرفته؟خانم من خودم  یک فحشای تاپی از این بچه یاد گرفتم که تا حالا به این عمر نشنیده بودم!

 

 

 

این حرف حرفاییه که از دیروز تا  همین الان تو سرم چرخ میزنه!

 

 

 

9 آذر تولد همخونه است.نمی دونم براش چی بخرم؟خودش شده یه معضل.همخونه  خیلی مشکل پسنده و هر چی  هر چی نظرش رو نمی گیره.تر جیح می ده براش چیزی نخری تا  یه چیز بی خود بخری!

 

تو مدرسه تو کلاس  پیش 1 یه حرکت زشتی  پیدا  شده.شیطونکا تا با هم دعواشون میشه شلوارای هم رو می کشن  پایین!یا یه حرکات زشتی رو به هم آموزش می دن!من خیلی رو این مسائل حساسم.امسببین اصلی رو شناسایی کردم و شدیدا با هاشون بر خورد کردم. تهدیدشون کردم به اخراج.خدا کنه  بند و بساط این  قضیه زودتر جمع شه!

 

یکی از مربیامون فوق العاده خونسرد و بی خیاله!دیر میاد.زود میره.فکر نمی کنه مربی مهده شاید گاهی طوری عمل می کنه که احساس می کنم  چوپان سر یک گله است.امروز با هاش بر خورد کردم.حرفامو بهش زدم.ایرادای کارش رو بهش گفتم.فکر کنم  فهمید چون  خیلی  رفتارش تغییر کرد.خدا کنه!

 

لذت ناهار خوردن با همخونه  و امید رو از دست دادم.ساعت  11:30 باید مدرسه باشم.بعضی  غذاها مثل آبگوشت  دور همیش مزه می ده!با  هم  غذا خوردن هم نعمتی بود که شکر گزارش نبودم و از دست دادم.

 

 

دلم خیلی گرفته است.شاید از پاییزه!شاید  یک افسردگی  فصلی! سردردهای بدی میشم.سرفه هام  مونده!وقتی سرفه می کنم رگهای سرم کشیده می شه!دیگه  راحت نمی خندم.تنها کسی که می تونه منو  بخندونه امیده!خدایا امید رو از این مسافر دنیا نگیر

 

 

امید می گه:مامان  من اگه  رختخوابم رو خیس نکنم بزرگ میشم؟

-آره خوشگلم.کم کم بزرگ  میشی!

- اما  تو دعا کن من  هیچ وقت بزرگ نشم

-چرا پسرم؟

 

چون اگه من بزرگ  شم تو و با با کم کم پیر میشین و بعد می میرین

 

پس قضیه شب ادراری یک فدا کاری کودکانه برای  نمردن ماست!

من در حال گوشت ریز کردن

امید:مامان  این گوشت چه حیونیه؟

-گوسفند

امید:نه!من دلم می خواد گوشت حیوانات وحشی و بد  باشه

-گوشت حیوانات وحشی خوشمزه نیست.مثل خودشون تلخه!

 

امید:مامان اینجایی که داری می بری کجای گوسفنده؟

-نمی دونم مامان جان برو  پی کارت دیگه!

امید: دیگه گوشت نخرین.من دلم نمی خواد حیوانات کشته بشن!

-آخه اگه حیوانات کشته نشن  ما دیگه نمی تونیم  غذاهای خوشمزه  مثل کباب  قرمه سبزی و... درست کنیم

امید:خوب نخوریم

-تو حاضری همیشه تخم مرغ و  پنیر  بخوری!

امید:پنیر آره اما تخم مرغ  دوست ندارم چون تخم مرغه باید جوجه بشه نه اینکه ما بخوریمش!

ای خدا  با این  بچه حیوون دوست چه کار کنم؟عاشق  راز بقائ است.چنان  پای این بر نامه ها  اشک می ریزه و بغض می کنه که  فکر می کنی داره  فیلم هندی نگاه می کنه!

هنوز از  روز تولدش که  حرف می زنیم می گه من اون روز  ناراحت بودم.من تو تولدم گریه کردم چون کیک تولدم که سنجاب بود شما دمش رو بریدید!من دلم برا سنجابه سوخت!مامان اون سنجابه رو چه کار کردی؟

حالا جالبه که خودش همچین پیشنهادی داده بود که کیک تولدش شبیه سنجاب باشه!

 

 

 

برای برادر شوهرم دنبال یه دختر می گردیم.مربی نقاشیمون رو  پیشنهاد دادم.خیلی ظریفه اما دختر خوبیه!

مشکل اینجاست که برادر همخونه دنبال دختری می گرده  که مملوئ از  عشق و سرازیر از محبت باشه ولی هیچ توقع مالی از شوهرش نداشته باشه و با همه عیوب شوهرش عاشقانه بسازه!

 

اس ام های قشنگ

1-هر گز گمان  مبر ز خیال تو غافلم   گر مانده ام خموش خدا  داند و دلم

 

2-لحظات شادی خدا  را ستایش کن!لحظات سختی خدا را جستجو کن/لحظات آرامش خدا را مناجات کن/لحظات درد آور به خدا اعتماد کن و تمام  لحظات خدا را شکر کن

 

3-یک غم:نیستی کنارم/ یک امید :تو هستی یارم/یه دلخوشی:کاشکی ببینمت/یه حرف مهم:دوستت دارم

 

4-هوسبازان کسی را که زیبا می بینند دوست دارند اما عاشقان کسی را که دوست دارند زیبا می بینند.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آذر1387ساعت 22:20  توسط بانوی مسافر  |