اعتصاب شکسته می شود.
به نام بهترین دوست
سلام به همه دوستان بلاگفایی!![]()
امید وارم در این فصل سرد و پر سوز دل گرمی داشته باشید و آفتاب محبتتان دلهای عزیزانتان را گرم و پرشور سازد.
به لطف نجمه جون دست از اعتصاب و تهدید برداشتم و بنا بر دوباره نوشتن گذاشتم.

از همه دوستانی که لطف کرده بودند و اظهار تمایل به بودن وبلاگ من داشتند تشکر می کنم.نوشته های من بیشتربرای من جنبه یک دفتر خاطرات داره برای همین هم زیاد دنبال مخاطب برای نوشته هام نیستم اما خوب به دوستان خوب و مهربون چون شما مشتاقم و به داشتنتون افتخار می کنم.
من و امید و همخونه سه تایی به یک سرماخوردگی ویروسی مبتلا شدیم.نمی دونم ازبرکات مهده یا از مهمون شدن در منز ل یکی از دوستان که تازه خوب شده بود.
سه شب تب و لرزشدید و استخوان درد و درد سینه و سرفه های وحشتناک تورم پلک آبریزش چشم از مشخصات بیماری ماست.
نکته جالب اینجاست که وقتی که خیلی معمولی می خندم اشکهایم سرازیر می شود.
همه فکر می کنن قاط زدم .![]()
شبهای سختی رو گذروندم.شبهای پر تب.شبهای سوزان. .نفس برای حرف زدن کم مییارم و صدام کلی تغییر کرده.از یه ولوم خاصی نمی تونم بلند تر حرف بزنم و گرنه به شدت سرفم می گیره .
بگذریم که امروز حالم خیلی بهتره و خبر خوبی رو هم نجمه جون بهم داد و باعث شد که مجددا بنویسم.
از خاطرات مهد(پیش دبستانی) بگم:

امیررضا پسر خوشگلی که کاراش عصبیم می کرد با من رفیق شده طوری که دائم نگرانه منو از دست بده و همش سراغ منو می گیره!امیر رضا پسر خوشگلیه که دو تا ایراد بزرگ داره 1-دست بزن داره و خوب هم میزنه 2-خیلی شیطون و فضوله اما بگم که خیلی هم زرنگ و تیزه!![]()
امیر رضا روزی 4 تا 5 بچه رو نا کوت می کرد تا حتی یه بار سر کلاس در حال بازی با صندلیش از عقب می افته و می خوره به امیدو امید هم از پشت می افته و سرش محکم می خوره به میز.
اون روز دلم می خواست کله امیر رضا رو بکنم.نمی دونید بچم چه حالی شد!اما خشم خودمو فرو بردم و بخاطر این کار حتی امیررضا رو از کلاس بیرون ننداختم چون احساس کردم کارام داره شخصی میشه نه وظیفه ای و تربیتی!بعدشم عمدی در کار امیر رضا نبود.
به امیررضا خیلی ناراحت نگاه کردم و از کلاس بیرون رفتم طفلی خودش اومد و کلی از من معذرت خواست اما می دونستم که شیطنتاش پایانی نداره و مرتب تکرار میشه!
چند روز بعد جشن اما رضا بود و ما تو مهد یه جشن داشتیم.روز جشن همه مادرها برای بچه هاشون کادو آورده بودند جز مادر امیررضا!
به مادرش گفتم چرا؟گفت اونقدر منو اذیت می کنه که هیچ طوری نتونستم خودم رو راضی کنم براش جایزه بخرم.اول تو دلم گفتم خوب خودش بچشو بهتر می شناسه حتما صلاح ندونسته!
اما صحنه های بدی دیدم:وقتی جایزه بچه ها رو می دادند دست مربی به سمت هر جایزه که می رفت اتمیر رضا از جا می جهید و چشماش برقی می زد و دوباره امید وارانه می نشست.من که می دونستم هیچ کدوم از اون جایزهخ ها مال امیررضا نیست نمی تونستم نگاه امید وار شو که قرار بود نا امید بشه تحمل کنم.
اومدم تو دفتر تا یه جایزه براش جور کنم از این ماشینهای عقب کش کوچیک چند تایی بود اما در برابر اون جایزه های بزرگ خودش توهینی بود به امیررضای زبل .
مونده بودم .زمان به سرعت می گذشت و من دستپاچه تر می شدم.بغض گلو مو گرفته بود.خدایا زمان رو نگه دار!اما زمان به سرعت سپری شد .و من فقط دیدم که امیر بدون هیچ اعتراضی سرش رو درون کاپشنش برد و سرافکنده و بدون خدا حافظی از مهد بیرون رفت!امیر جان خدا نگهدار اما صورت امیررو ندیدم و صداش رو هم نشنیدم!
مادر امیررضا من از پسر تو خوشم نمی یومد اما نتو نستم ساده از کنار این صحنه ها بگذرم نمی دونم تو چگونه مادری بودی و چگونه وجدانی داشتی که آمدی و شاهد سر افکندگی پسرت بودی!![]()
روز بعدجایزه ای برای امیر با هزینه خودم خریداری کردم و بهش گفتم که جایزه ات جا مونده بود وگرنه فرشته مهربون تو رو فراموش نکره بود.امیر با دیدن جایزه چنان خوشحال شد که اولین جمله اش این بود خدا رو شکر!حتما حرف هایی به خدا زده بود که وقت جایزه یادش خداش اومد.
از اون روز به بعد امیر رضا خیلی با من رفیق شد.منم با هاش صمیمی تر شدم.به مربیاش سپردم که از کلاس بیرون نندازینش و بیشتر با هاش مدارا کنید.یه جورایی خودشو تو دلم جا کرده! حالا که باهاش رفیق شدم فهمیدم که امیررضا کمبود محبت داره.امیررضا تو خونه کتک می خوره!امیررضا خیلی امر و نهی میشه!امیررضا کم میره تو بغل ما مانش شاید برای همین دائم کارایی می کنه که مربییا منو عصبی کنه و بعد خودش رو به ما می چسبونه و دست به کمرمون میشه که ببخشیمش!شانس آورده مربش چاق هم هست و حسابی امیر خان به نون و نوایی هم می رسه!
اون روز می گفت: خانم مدیر دلم می خواد بیام خونتون میشه از مامانم اجازمو بگیرین؟.خلاصه کار داره بیخ پیدا می کنه!![]()
امیررضا حرفای بزرگتر از دهنش خیلی میزنه!یکیش اینه!((دخترا خوشیاشون مال خودشونه اما کثیف کاریها و بدبختیاشون مال ماست))
این حرف رو به این علت زده بود که شیفت صبحمون دختران و معمولا کلاس رو کثیف تحویل می دن و مربی به پسرا گفته که آشغالو رو جمع کنن و امیررضا اینطوری اعتراض کرده!
خوب از از مهد بیایم بیرون!از زندگی خودم بگم:

امروز هشتمین سالگرد ازدواج من و همخونه بود.خودم نمی دونستم. با اس ام اس یکی از دوستان بلاگفایی که بر حسب اتفاق خواهرم نیز هست متوجه شدم.من هم به همخونه اس ام اس دادم که سالگرد ازدواجمون مبارک.مثل همون روز دوستت دارم.پیشم بمون تا همیشه!
اما جواب اس ام اسی دریافت نکردم شاید چون هر دومون توخونه بودیم.هردومون بیمار بودیم و هر دومون بی حوصله بودیم .
اما به هر حال شما می تونید به این زوج بیمار و بی حال تبریک بگید.
از امید
بگم:

تازگیا شباش بارونی شده!نمی دونم زندگی من کی می خواد پاک بشه!این چند شبی که حالم خراب بود براش پوشک می ذاشتم.بهش می گم چرا وقتی دستشویی داری منو بیدار نمی کنی!می گه چ.من که اندازه تو نیستم اندازه بابا نیستم من بچه ام.خواب می بینم رفتم دستشویی اما وقتی بیدار می شم می بینم نرفتم.
خوب اینم حرفیه!![]()
پ.ن1-اگه بی هوا کسی وارد زندگیت شد بدون کار خدا بوده!اگه بی محابا دلها به هم گره خوردند بدون کار خدا بوده!اگه گریه هات تو خنده های غفلت دیگران شنیده نشد تا خورد نشی بدون تنها نیستی بازم کار خدا بوده!
پ.ن 2.چه کسی می داند که تو در پیله تنهایی خود تنهایی؟چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی؟پیله ات را بشکن.تو به اندازه یک دنیایی!
اینم دو تا اس ام اس قشنگ که دیروز به دستم رسید.
برای همتون آرزوهای روزهای شاد و دلگرم کننده و پر معنی دارم.![]()
![]()


