تبليغاتX
دست نوشته های بانوی مسافر

دست نوشته های بانوی مسافر

روز و شب شط زمان جاری است آنچه می ماند از این شط خروشان نیک کرداریست

اعتصاب شکسته می شود.

به نام  بهترین دوست

 

سلام به همه دوستان بلاگفایی!

 

امید وارم  در این فصل سرد و پر سوز دل گرمی داشته باشید و آفتاب محبتتان دلهای عزیزانتان را گرم و پرشور سازد.

به لطف  نجمه جون  دست از اعتصاب و تهدید برداشتم و بنا بر دوباره نوشتن گذاشتم.

از همه دوستانی  که لطف کرده بودند و اظهار تمایل به بودن وبلاگ من داشتند تشکر می کنم.نوشته های من بیشتربرای من جنبه یک دفتر خاطرات داره برای همین هم  زیاد دنبال مخاطب برای نوشته هام نیستم اما خوب  به دوستان  خوب و مهربون چون شما مشتاقم و به داشتنتون افتخار می کنم.

من و امید و همخونه  سه تایی به  یک  سرماخوردگی ویروسی مبتلا  شدیم.نمی دونم ازبرکات مهده یا از  مهمون  شدن در منز ل یکی از دوستان که تازه خوب شده بود.

سه شب  تب و لرزشدید و استخوان درد و درد سینه و سرفه های وحشتناک  تورم پلک  آبریزش چشم از مشخصات بیماری ماست.

نکته جالب اینجاست که وقتی که خیلی معمولی می خندم اشکهایم  سرازیر می شود.همه فکر می کنن قاط زدم .

شبهای سختی رو گذروندم.شبهای پر تب.شبهای سوزان. .نفس برای  حرف زدن کم مییارم و صدام کلی تغییر کرده.از  یه ولوم خاصی نمی تونم بلند تر حرف بزنم و گرنه به شدت سرفم می گیره .

بگذریم که امروز حالم خیلی بهتره و خبر  خوبی رو هم  نجمه جون بهم داد و باعث شد که مجددا  بنویسم.

از خاطرات مهد(پیش دبستانی) بگم:

امیررضا  پسر خوشگلی  که کاراش عصبیم می کرد با من رفیق  شده طوری که دائم نگرانه  منو از دست بده و همش سراغ منو می گیره!امیر رضا  پسر خوشگلیه  که دو تا ایراد بزرگ  داره 1-دست بزن داره و خوب هم میزنه 2-خیلی شیطون و فضوله اما  بگم که خیلی  هم زرنگ و تیزه!

امیر رضا روزی  4 تا 5 بچه رو نا کوت می کرد تا حتی  یه بار سر کلاس  در حال بازی با صندلیش از عقب می افته و می خوره به امیدو امید هم از پشت می افته و  سرش محکم  می خوره به میز.

اون روز دلم می خواست کله امیر رضا رو بکنم.نمی دونید بچم  چه حالی شد!اما  خشم خودمو  فرو بردم و بخاطر این کار حتی امیررضا رو از کلاس بیرون ننداختم  چون احساس کردم  کارام داره شخصی میشه نه وظیفه ای و تربیتی!بعدشم عمدی در کار امیر رضا نبود.

به امیررضا خیلی ناراحت نگاه کردم و از کلاس بیرون رفتم طفلی خودش اومد و کلی از من معذرت خواست اما می دونستم که  شیطنتاش پایانی نداره و مرتب تکرار میشه!

چند روز بعد  جشن اما  رضا بود و ما تو مهد یه  جشن داشتیم.روز جشن  همه مادرها برای بچه هاشون کادو  آورده بودند جز مادر امیررضا!

به مادرش گفتم چرا؟گفت  اونقدر منو اذیت می کنه که هیچ  طوری نتونستم خودم رو راضی کنم براش جایزه بخرم.اول تو دلم گفتم خوب خودش بچشو بهتر می شناسه حتما  صلاح ندونسته!

اما  صحنه های بدی دیدم:وقتی جایزه بچه ها رو می دادند دست مربی به سمت هر جایزه که می رفت اتمیر رضا از جا می جهید  و چشماش برقی می زد و دوباره امید وارانه می نشست.من که می دونستم  هیچ کدوم از اون جایزهخ ها مال امیررضا نیست  نمی تونستم نگاه امید وار شو که قرار بود نا امید بشه تحمل کنم.

اومدم تو دفتر تا یه جایزه براش جور کنم از این ماشینهای عقب کش کوچیک  چند تایی  بود اما  در برابر اون  جایزه های بزرگ خودش  توهینی بود به امیررضای زبل .

مونده بودم .زمان به سرعت می گذشت و من دستپاچه تر می شدم.بغض گلو مو گرفته بود.خدایا زمان رو نگه دار!اما  زمان به سرعت  سپری شد .و من  فقط  دیدم که امیر بدون هیچ اعتراضی سرش رو درون کاپشنش برد و سرافکنده و بدون خدا حافظی از مهد بیرون رفت!امیر جان  خدا نگهدار اما صورت امیررو ندیدم و صداش رو هم نشنیدم!

مادر امیررضا  من از پسر تو خوشم نمی یومد اما نتو نستم  ساده از  کنار این  صحنه ها بگذرم  نمی دونم تو  چگونه مادری بودی و چگونه وجدانی داشتی  که آمدی و شاهد سر افکندگی پسرت بودی!

روز بعدجایزه ای برای امیر با  هزینه خودم خریداری کردم و بهش گفتم که  جایزه ات  جا مونده بود وگرنه فرشته مهربون  تو رو فراموش نکره بود.امیر با دیدن جایزه چنان خوشحال شد که اولین جمله اش این بود خدا رو شکر!حتما  حرف هایی  به خدا زده بود  که وقت جایزه  یادش  خداش اومد.

از اون روز به بعد  امیر رضا خیلی  با من رفیق شد.منم با هاش صمیمی تر شدم.به مربیاش  سپردم که از کلاس  بیرون نندازینش و بیشتر با هاش مدارا کنید.یه جورایی  خودشو تو دلم جا کرده! حالا که باهاش رفیق شدم  فهمیدم که امیررضا کمبود محبت داره.امیررضا تو خونه کتک می خوره!امیررضا خیلی امر و نهی میشه!امیررضا  کم میره تو  بغل ما مانش  شاید برای همین دائم  کارایی می کنه  که مربییا منو  عصبی کنه و بعد  خودش  رو به ما می چسبونه و دست به کمرمون میشه  که ببخشیمش!شانس آورده مربش چاق هم  هست و حسابی  امیر خان به نون و نوایی هم می رسه!

اون روز می گفت: خانم مدیر دلم می خواد بیام خونتون میشه از مامانم اجازمو بگیرین؟.خلاصه کار داره بیخ پیدا می کنه!

امیررضا  حرفای بزرگتر از  دهنش خیلی میزنه!یکیش اینه!((دخترا  خوشیاشون مال خودشونه اما  کثیف کاریها و بدبختیاشون مال ماست)) این حرف رو  به این علت زده بود  که  شیفت صبحمون دختران  و معمولا کلاس رو  کثیف تحویل می دن و مربی به پسرا گفته که آشغالو رو  جمع کنن و امیررضا  اینطوری اعتراض کرده!

 

 

خوب از از مهد  بیایم بیرون!از زندگی خودم بگم:

امروز هشتمین سالگرد ازدواج  من و همخونه بود.خودم نمی دونستم. با اس ام اس  یکی از دوستان بلاگفایی که  بر حسب اتفاق خواهرم نیز هست  متوجه شدم.من هم به  همخونه اس ام اس دادم  که سالگرد  ازدواجمون مبارک.مثل همون روز دوستت دارم.پیشم بمون تا همیشه!

اما جواب اس ام اسی دریافت نکردم شاید چون هر دومون توخونه بودیم.هردومون بیمار بودیم و هر دومون بی حوصله بودیم .

اما به هر حال  شما می تونید به این زوج بیمار  و بی حال  تبریک بگید.

از امید بگم:

تازگیا  شباش بارونی شده!نمی دونم زندگی من کی می خواد پاک بشه!این چند شبی که حالم خراب بود براش  پوشک می ذاشتم.بهش می گم  چرا  وقتی دستشویی داری  منو بیدار نمی کنی!می گه  چ.من  که اندازه تو نیستم اندازه بابا نیستم من بچه ام.خواب می بینم رفتم دستشویی اما  وقتی  بیدار می شم می بینم نرفتم.

خوب اینم حرفیه!

 

پ.ن1-اگه بی هوا کسی وارد زندگیت شد بدون کار خدا بوده!اگه بی محابا دلها به هم گره خوردند بدون کار خدا بوده!اگه گریه هات تو خنده های غفلت دیگران شنیده نشد تا خورد نشی بدون تنها  نیستی بازم کار خدا بوده!

 

پ.ن 2.چه کسی می داند که تو در پیله تنهایی خود  تنهایی؟چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی؟پیله ات را بشکن.تو به اندازه یک دنیایی!

 اینم دو تا اس ام اس قشنگ که دیروز به دستم رسید.

برای همتون آرزوهای روزهای شاد و دلگرم کننده و پر معنی دارم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آبان1387ساعت 8:11  توسط بانوی مسافر  | 

خدا نگهدار

 

       به نام خدایی که مرا  به سخت ترین لحظات زندگیم بزرگترین  درسها آموخت

 

زاهد بودم ترانه گویم کردی!

سر فتنه بزم و باده جویم کردی

سجاده نشین با وقاری بودم

بازیچه کوی کودکانم کردی!

 

پ.ن ۱.این وبلاگ تا مدتی  نا معلوم  تعطیل است.

پ.ن ۲.بر پایی دوباره وبلاگ  منوط بر  تصمیم خانم گل وبلاگ من نجمه است.

پ.ن ۳.اگر بار گران بودیم رفتیم     اگر نامهربان بودیم  رفتیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 آبان1387ساعت 20:0  توسط بانوی مسافر  | 

حرفهای هفتگی دلم

به نام خدای بزرگیها و مهربانیها

سلام به همه دوستان .دوستان جانی و دوستان آنی دوستان  با وفا  و بی وفا !دوستان حقیقی و دوستان مجازی!دوستان بی دوست و دشمنان دوست!

 

 

سلام به یک دوست بی نام و نشان !دوستی که گاهی فکر می کنم  هنوز  در زندگی من  اثرش نیست و من او را نیافته ام .دوستی  نه از جنس تمام دوستها و دوستی ای نه از سر سیاستها و  فکر و بکر ها!دوستی ای زلال روان و از سر مهر ورزی ها و مهربا نیها.آنجا که تشنه مهربانی کردنی نه مهربانی دیدن.آنجا که دوست خواهی بر خود خواهی مقدم است.

در دلم  بود که بی دوست نباشم هر گز           چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود!

ای خدای بزرگ

وقتی  خیلی دلم می گیره و احساس بی کسی می کنم می بینم بازم خودتی  که با  بنده هات می مونی!با همه بدیا و رذالتاشون  دوسشون داری بهشون روزی  می دی و حمایتشون می کنی!

خدایا  چقدر خوبه که تو خدایی و مثل ما آدما تقی  به توقی قهر و تر نمی کنی و بی خیال بنده هات نمی شی!

خدایا  چقدر خوبه  تو هستی یعنی من  می فهمم که هستی  اگه من نمی فهمیدم  حضورت رو و مهربونی و لطفت رو چقدر بد بخت بودم  .

خدایا!گاهی تا نزدیکیهای پرتگاه می رم اما تو اونقدر ملایم و آروم و عاشقونه دستمو می کشی و نجاتم می دی  که  فکر می کنم  شاید خواب بودم یا خواب می دیدم.

خدا جون!الهی قربونت بشم ارزش من پیش تو چقدره؟!یه وقت نگی  اندازه ارزشت پیش من در موقع گناه کردنم!نه تو  مهربونتر از اون بنده هایی هستی که بنده هات رو ازت می ترسونن!تو با بنده هات  خیلی قشنگ حرف می زنی به بنده های گنهکارت می گی:اگه اونا که از درگاه من رو بر تافته اند می دونستند که چقدر به  بازگشت اونها  مشتاقم هر آینه از شوق جان می  سپردند.

خدا جون چه عاشقونه با گنهکارای نابکارت حرف می زنی !طوری که ما با دوستان  صمیمی و مهربونمون هم  حرف نمی زنیم.

خدایا  وقتی به تو می نگرم از اینکه  در بند توام و بنده توام چنان خرسند و شادان می شوم که گویی غمی در این عالم به جانم نیست اما گهی که به خود می آیم و خود می نگرم برایت متاسف می شوم و از اینکه چنین یاغی  ز بند و برت می گریزم شرمسارت می شوم.

بگذریم که این حرفها در خلوت  خود و در معرض تنهایی دل  زیباست نه در منظر  دید کسان و به ارزش نگاه بندگان!

این روزا کارای مهد  زیاد شده!قراره  یه جشن  به مناسبت تولد امام رضا  یکشنبه  بگیریم.دلم می خواد  همه چی خوببر گزار بشه اما نمی دونم چرا اینقد کارا به هم می پیچه.تو بحبوحه کارامون یکی از مربیامون  عروس  شده!(قاطی خروسا شده)  .پرینتر خوب کار نمی کنه!کار آموز با دست  چسبیش  کاغذ سربیای کاردستیا رو خراب  کرده! موسس مدرسه که باید با هاش کمی تبادل نظر و تعاملات مالی داشته باشیم مریض شده. جارو برقی مدرسه خراب شده خلاصه  فقط  رعد و برق کم  داریم که  الحمد الله همه جای کشور در حال بارشه و به زودی  پیدا می شه.

امروز  که از سر و  صدای بچه ها کلافه شده بودم و کارامون هم پیچیده بود به هم رفتم تو  پیش 1 و گفتم چرا  سازه های  لگوبازی هم رو خراب می کنید؟هر کس  لگوی بقیه رو  خراب کنه   فرق نمی کنه امید باشه یا  هر بچه دیگه ای می ندازمش تو اتاق  ارشاد و نمی ذارم دیگه لگو بازی کنه!

اونقدر سور و با  قاطعیت  گفتم که خودم هم ترسیدم اما متاسفانه وقتی داشتم از کلاس بیرون می اومدم پام گرفت به  لگوهای چیده شده یکی از بچه ها و تمام لگوهاش از هم پاشید.بقیشو خودتون حدس بزنید

همخونه  عزیزم هم  به سفر رفته و جاش حسابی خالیه !یه حسن سفرای همخونه اینه که  امید از اون حالت ناز پروردگی و تنبلی خودش بیرون می یاد .امید  تازگیا  برای انجام کارهای شخصی خودش تنبلیهای خاصی رو بروز می ده و من دارم سعی می کنم که ژن نهفته تنبلی رو اجازه شکوفا شدن ندم.نمی دونم می تونم  کاری کنم امید به خالش نره یا این ژن قوی تر از منه!

در پا یان این مقال خدایا شکرت.خدایا دوستت دارم.خدایا دوستان خوب و قوی روزی من کن!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 آبان1387ساعت 21:20  توسط بانوی مسافر  | 

مسافر دنیا با کلی حرفهای تازه

به نام خدایی که که کودکان را پاک و معصوم و پر انرژی آفرید

 سلام به همه دوستان  .یاران آشنا و نا آشنا !آنها که همیشه  با من یارند و آنها  که گاهی و گهگاهی یار می شوند و چون عابران می روند و می گذرند.

برای من اول شدن وبلاگی و وبلاگ بر تر خیلی مسخره است.نمره دادن به وبلاگ بر اساس تعداد  خواننده که فقط بیاید  و بگوید وبلاگ جالبی داری به من هم سربزنو...ملاکی بی ارزش تر از اونه که بخواد انگیزه ای  برای تحرک وبلاگی به من بده.به نظر من  تمام ارزش  یه وبلاگ  به  منش مخاطبان و جایگاهی است که مطالب یه وبلاگ می تونه در زندگی مخاطبان اونها داشته باشه!گاهی جمله ای در وبلاگت می نویسی که خط فکری یه نفر رو  عوض می کنه و اون یه نفر  هیچ کامنتی برات نمی ذاره و هیچ جا تو رو معرفی نمی کنه اینجا  ارزش  وبلاگت رو کجا میشه نمره داد؟

مدتی است که کمتر  می نویسم و کمتر آپ می کنم البته برای نوشتن  بسیار بیشتر از قبل سوژه دارم.آن موقع که  موضوعی برای نوشتن نداشتم هی  علکی آسمون و ریسمون رو سر هم می کردم و آپ می کردم ولی حالا که موضو عات وبلاگی برای روزی دو بار دارم ماهی باید آپ کنم.

حسابی سرم شلوغ شده.صبح که از خواب بیدار می شم  باید سریع به فکر مهیا کردن ناهار ظهر باشم و بعد از اینکه ناهار حاضر شد به فکر حاضر کردن امید و خودم  برای رفتن به  پیش دبستانی

کار در محیط مدرسه بیشتر از اونچه که فکر می کردم با روحیات من سازگار است.از کارم خیلی راضیم.یه لحظه اونجا بیکار نیستم.خیلی زود فامیلم سرزبون اولیا افتاد و تلفنی است که اونجا با خانم گفتگو تنهایی کار داره!

بیشتر از اونکه نقش مدیر داشته باشم نقش مشاور و روانشناس  پیدا کردم.برای  هر کدوم  از بچه ها تو کامپیوتر یه پرونده رفتاری و اخلاقی باز کردم با عکس .هر کس ندونه فکر می کنه این بچه ها زندونین که  کنار اسم و عکسشون  مشکلات رفتاری منزل و مدرسشون یا داشت شده!اگه یه شماره تو گردناشون می نداختیم دیگه حرف نداشت!

امید شهریوری مثل همه شهریوریها فقط دو ر و بر جنس مونث کلاس می پلکه و دائم از دخترهای کلاس تعریف و تمجید  و اظهار علاقه و .......نمی دونم این پسر به کی رفته  اینقده مونث پرست و مونث ذلیل شده!دیشب امید می گفت مامان چقدر این زهرا صداش  قشنگه کاش صدای منم مثل اون بود!

مامان من  نازنین رو بی نهایت دوست دارم!

ازقضا یه روز امید غایب شد مربیش به خونمون زنگ زد که چه سریه فقط دخترای کلاس  سراغ امید رو می گیرن؟

وقتی امید با پسرای کلاس دعوا می کنه همه دخترا از امید طرفداری می کنن و داد می زنن امید مواظب خودت باش!

خدا بخیر کنه با بزرگ شده این پسر !خدایا به من و خانم چند بخته امید رحم کن!

خوب از خودم بگم!

موسس مدرسه کما کان  از من خوشش میاد و منو  حسابی تایید و تشویق می کنه !اونقدر بد تشویق می کنه که حسادت همه رو  بر انگیخته طوری که فقط مونده  وقتی منو میبینن  دندوناشونو فشار بدن!

حق هم دارند!من هم جای اونا بودن خوشم نمی یومد علکی  یکی رو اینقد بالا بالا ببرن!

متاسفانه من تو زندگیم  یا  بهم کلا بی توجهی میشه و از این جهت مورد اجحاف قرار می گیرم یا اونقدر بهم توجه میشه  که حال بقیه  بهم می خوره و رو من حساس می شن!

اولی که ازدواج کرده بودم  اونقدر مادر شوهرو پدر شوهرم از من  تعریف و تمجید می کردن که جاری من(خانم برادر شوهر)من به جد می گویم به خون من تشنه بود!

اما بعد که مادر و پدر شوهرم متوجه اشتباهشون شدند جاریم از من خوشش اومد و در حقم محبت هم می کرد!

خلاصه  به قول این پیر زنها هر کسی یه پیشونی نوشتی داره  دیگه!تو تقدیر  من هم  نوشته افراط و تفریط خود و دیگران به تناوب سالهای زندگی!

حالا از حال و هوای کار با بچه های  پیش دبستانی براتون بگم!خیلی با حاله!خیلی شاد!

از وقتی می رم سر این کار احساس می کنم روزبه روز دارم جونتر می شم!الهی فدای نگاهای معصوم و خوشگلشون برم.نمی دونید تو دنیای بچه ها قرار گرفتن چقدر  به آدم  انرژی می ده!کلی هم چیزی یاد می گیرم!

بچه ها خیلی  بی کینه اند!زود از هم می گذرند.خطاهای همدیگه رو زود فراموش می کنندو در فاصله کمی ازقهرشون با هم متحد می شن و نقشه می کشن و کلی من و سر کار می ذارن.

یکی از پسرا وقتی دوستش می خوا بشینه  صند لی رو از زیرش می کشه و خوب دیگه خودتون می دونین بعد اون یکی  جای شما خالی یه مشت  تو چشم مجری شیطنت و خوب  اخراج از کلاس !

بهشون گفتم تا زنگ آخر باید بیرون کلاس بمونن تا  یادشون بمونه  کلاس جای ضربه زدن به  همکلاسی نیست هنوز حرفم تو هوا بود که  همچین عاشقانه  خزیدن تو بغل هم و گونه های هم رو بوسیدن  که به زحمت خودم  رو کنترل کردم!اون یکی موهای دوستش رو نوازش می کرد و می گفت  ببخشید تقصیر من بود! در حالی با همدیگه تو کلاس رفتن که حاضر نبودن دستشونو از تو دست همدیگه بیرون بیارن!

امروز سعید  و امید و  امیر  با هم تو حیاط  سنگ پرانی داشتند و بخاطر همین از  حیاط به کلاس خالی تبعید شدند هر کدوم رو به یه کلاس  فرستادم تا تنها باشن و رو کارشون  فکر کنند  بعد چند دقیقه که سر گرم کاری شدم  و متوجهشون نبودم  دیدم هر سه کنار هم دراز کشیدند پاها  از پشت سر رو به آسمان و دستها  زیر چانه .گفتم چرا  اومدین پیش هم گفتند ما  با هم حرف نمی زنیم فقط دلمون  برا همدیگه تنگ شد.تازه سه تاییم داریم فکر می کنیم!

طرز برخورد با مشکلاتشون هم جالبه!نگاه ساده ای  به مشکلاتشون دارند.یه روز نازنین فقط ۲۰۰ تومان آورده بود .بهش گفتیم پول کتاب آوردی؟گفت آره همینه!گفتیم پول کتاب  این نیست !این پول خوراکیه!اومدیم  به خونشون تماس بگیریم که چرا  نازنین پول کتابش رو نمیاره یه دفعه اومد و گفت اینم پول کتاب.دیدیم  ۲۰۰ تومانی رو خیلی قشنگ از وسط نصف کرده و میگه  نصفش برای خوراکی و نصفش برای کتاب.دیگه  نمی خواد به خونمون زنگ بزنین!

خوب مثل اینکه زیادی نوشتم!اینم از حال وهوای کاری!

خوب از حال و هوای شخصیم بگم!متوجه یه سری اشتباهات  افکاری خودم  شدم.من یه جاهایی تو زندگیم  خیلی اشتباه فکر می کردم و  چند روزه که متوجه اون اشتباهات شدم و اینو مدیون یه دوست  خیلی عزیز  هستم.گاهی  بعضی حرفها بعضی نوشته ها تلنگرهایی به زندگی آدم می زنه  که گذشت  روزها و ماها و سالها چنین  تجربه ای برات ایجاد نمی کنه!

تازگیها برای دوستم لیدا  یه مشکل  جدی پیش اومده!شوهرش مفقود شده!به این شکل:با خوبی و خوشی از  لیدا و بچه هاش خداحافظی می کنه میره اتهران که از اونجا بره اهواز.تا  رسیدن به تهرا و در تهران چند بار با لیدا تماس می گیره اما بعد از اینکه  در ترمینال تهران  قصد   حرکت به سمت اهواز رو داشته موبایلش خاموش میشه و تا حالا که حدود یه هفته می گذره هنوز نه موبایلش رو روشن کرده و نه خبری ازش در دسته!طفلی لیدا  حال بسیاربدی داره!خدا برای هیچ کسی نیاره!انتظار اونم همچین انتظار وحشتناکی که هر لحظه هزار فکر بد به  ذهن هجوم می یاره خیلی  سخت و  نا راحت کننده است.

اوایل   براش  مسخره بازی در می آوردم و بهش می گفتم برو دیونه شوهرت تازه فهمیده زندگی یعنی چی؟رفته پی عشق و کیفش  تو رو هم بی خیال شده!تو هم زرنگ باش علکی غصه نخور ونگران نباش. با هم رفتیم  بیرون شهر!پیست  رالی اتومبیلرانی و...یه شب هم   تا صبح پیش هم بودیم  و از خاطراتمون گفتیم و خمیازه کشیدیم..........اما  راستش   خودم  هم  دیگه  نگران  شوهرش شدم.می ترسم  خدای نکرده براش اتفاقی افتاده باشه!از همتون خواهش می کتنم برای رفع مشکل لیدا دعا کنین!

راستی  یه مسلمونی به من بگه  چرا درایو سی من پره اما برنامه چندانی توش نداره!یه نرو هشت هم نصب کردم که هر چی می خوام ری موش کنم ری مو نمیشه و ارور میده.خلاصه راهنماییم کنین .شب جمعه است براتون دعا می کنم!

پ.ن۱:مشکل کامپیوترم حل شد.

پ.ن۲:شوهر لیدا در کمال خونسردیو صحت و سلاکت پیدا شد.ایشون  حوصله  جواب دادن  پی در پی  تماسهای خانواده رو نداشتند.بنده خدا !چه روحیه لطیفی!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 10 آبان1387ساعت 0:34  توسط بانوی مسافر  |