تبليغاتX
دست نوشته های بانوی مسافر

دست نوشته های بانوی مسافر

روز و شب شط زمان جاری است آنچه می ماند از این شط خروشان نیک کرداریست

قسمت

به نام خدایی که که گاهی منو به شدت متعجب می کنه!

 

سلام به همه دوستان و همراهان همیشگی!

امروز از  عجیب ترین روزهای زندگی من بود.اونقدر  عجیب که هر کار می کنم تا این موقع شب بخوابم نمی تونم.هنوز برام باور کردنی نیست.گاهی پازلهای زندگی  آدم  اونقدر کند و آروم  چیده میشه که   از چیده شدن اون  متوجه حکمتی و یا  فرصتی  نمی شی اما گاهی سرعت چیده شدن پازلهای زندگی اونقدر زیاد میشه که مثل امشب  من  از تعجب خوابت نمی بره!

مدتی بود دنبال کار می گشتم .با ورتون نمیشه اونقدر از لحاظ روحی به کار نیاز داشتم  که نوع کار برام مهم  نبود یعنی اهمیتش رو از دست داده بود.

برام خیلی زور داشت که یه لیسانس پایان نامه دار  تحویل بد م و بعد تو خونه تنها تفریحم بیرون رفتن با دوستان و  نت باشه.بعد از ماه مبارک مصمم تر شدم تا هر  طور شده  جایی  مشغول به کار بشم.

زنگ  زدم اداره  کاریابی آب پاکی رو رو دستم ریخت و گفت ما برای مدرک شما هیچ کاری نداریم.

شاید باور نکنید اما حاضر شده بودم تو تا کسی تلفنی بانوان کار کنم.حتی دنبالش هم رفتم تو یه تا کسی تلفنی  فرم هم  پر کردم حتی مدارک برای شارژ کارت سوخت روهم ـماده کرده بودم.طفلی مادرم خیلی دلشمی سوخت  که من  با مدرک  لیسانس برای  اینکه دوست دارم کار کنم باید  تو تاکسی تلفنی کار کنم اما  طفلی خیلی خویشتن داری می کرد.

روز بعد عید فطر  که قرار بود برم  تاکسی تلفنی دلم راضی نمی شد با خودم می گفتم اگه یه آدم نا جوری سوار ماشینم بشه مرد باشه لباس مبدل زنانه بپوشه یا حتی زن  باشه اما منو بی هوش کنه و  برام نقشه شومی کشیده باشه چه خاکی باید ......بگذریم

رفتم برای سرویس مدارس اقدام کنم.با خودم فکر کردم این کار باز مطمئن تره و برای یک زن ضریب اطمینان بیشتری از لحاظ امنیت شغلی داره اما هر  جا  که تماس می گرفتم یا سرویساشون تکمیل شده بود و یا از من مجوز تا کسیرانی می خواستند .گرفتن مجوز هم دست کم بیست روز طول می کشید و این هم معضلی بود .

اومدم ماشین رو بفروشم بزنم به کسب و کار یه مغازه باز کنم.یه مغازه هم دیدم تا پای قولنامه هم رفت.مغازه منطقه خوبی از شهر در یک مکان شیک وپر رفت و آمد و برای  حرفه مورد نظر من هم خوب بود اما فاصل هاش تا  خیابون اصلی و منزل ما زیاد بود.بدون وسیله  طی کردن پیاده اون مسیر در  هر موقع ازشبانه روز می تونست علاوه بر خستگی برام خطر ناک هم باشه.دور و بر مغازه مغازه ای نبود و باز  همین مساله امنیت جانی و ناموسی منو به خطر می انداخت. ممکن بود یه سر شبی دم ظهری که خیابونا  خلوت تره یه مزاحمی تو مغازه بیاد و...با خودتون نگید چقدر مواظب خودشه !البته خانمها باید مواظب خودشون باشن یه اتفاق نا جور برای همه  عمر یه زن بسه تا تمام  اعصاب و روان و زندگی خانوادگی و اجتماعیش رو به خطر بیندازه و  فرصت جبران رو ازبین ببره.

خلاصه به هر  فکر و کاری که می زدیم پوچ از کار در می یومد.دست آخر شماره خودمو به چند تا دبیرستان دخترونه دور و بر منزلمون دادم و منتظر تماسشون شدم.تا امروز صبح......

امید خواب آلوی من زودتر از همیشه و به قول خودش  سر صبح ساعت 10 بیدار شد.از همون موقع که بیدار شد گفت امروزباید منو ببری مهد کودک چون من زود بیدار شدم.من امسال امید رو جایی ثبت نام نکرده بودم.طفلی حوصلش تو خونه سر می ره.بهش گفتم تا من ناهار رو درست می کنم تو بر نامه های کودکت خاله شادونه و...رو ببین بعد می برمت  همین مهد نزدیک خونه  ثبت نامت می کنم.لازم به ذکره که امید رو قبلا به این مهد برده بودم اما بخاطر آفتابگیر نبودن کلاسش و اینکه دستشوییش داخل ساختمون نبود ثبت نامش نکردم  با خودم گفتم  حتما تا حالا این مشکلاتش حل شده.

خلاصه امید گلم رو ساعت 12 بردم  همون مهد کودک غافل ازاینکه جاری (خانم برادر شوهرم)بنده دو روز پیش به این مهد رفته و کلی از طرف  من از مهد انتقاد کرده و چون بعد از یکساعت گذاشتن بچش  بچه خیلی شدید به گریه افتاده بوده بچه رو بدون تشکر بر می داره می یاره و کلی هم ایراد از مهدشون می گیره و می یاد.

وقتی داخل مهد  شدم  دید م خانم مدیر جلوم بلند نشد اما متوجه  کینه و ناراحتیش نشدم.سرش  هم شلوغ بود و خیلی به  رفتارش و نگاهاش  تامل نمی کردم.امید رو فرستادم تو کلاس پیش دبستا نی ها!امید که اونقدر مایل به مهد کودک رفتن بود  داخل کلاس نمی رفت.داخل کلاس رو که نگاه کردم دیدم  بچه های زیر 4 سال  در حال انگ و ونگ و بهانه گیری هستند.تعجب کردم که چرا در کلاس پیش دبستانی 1 چنین وضعیتی است.

وقتی مساله رو به مدیر گفتم  گفت  مربی  نو باوه ها امروز مرخصی گرفته و علت ادغام شدن دو کلاس همینه!پرسیدم هر وقت مربی نو باوه ها نیاد  باید دو تا کلاس با هم ادغام بشه؟

همینو که گفتم کار خودم رو ساختم.یه دفعه ای  نگاه ها ی مدیر تیر شد و زبانش هر چه نیزه داشت نثارم کرد.خانم من اصلا اسم بچه شما رو نمی نویسم .اصلا گره خونی بچه های شما به مهد کودک ما نمی خوره.جاریتون  دو روزه پیش اومده و.............

خلاصه هر چی دلش خواست با تحریف و بی تحریف گفت  در حین حرف زدنش برای اینکه فکر نکنه  من اهل پول دادن نیستم  یه بسته اسکناس در آوردم و رو میزش گذاشتم  تا چشمش رو بگیره و دهنش رو ببنده  اما اون عصبانی تر از این حرفها بود و پولها رو به من پس داد.براش کلی توضیح دادم و گفتم جاری من  هر کاری و هر حرفی زده به خودش مر بوطه و شما هم جسارتهاش رو بذارید رو حساب حساسیت مادرانه و من هم ایراداتی که از مهد شما گرفتم در حد دستشویی و نور گیر کلاس بوده نه بیشتر و اگر بیشتر به شما گزارش داده  بذارید به حساب اینکه هر حرفی که از دهن آدم خارج میشه تا به مقصد برسه کلی روش میاد و بار بری می کنه! اما با اینکه خیلی آروم و منطقیبا هاش صحبت کردم و حتی ازش معذرت خواهی کردم  هم از طرف خودم و هم جاریم و اینکه  بهش گفتم  با همه این حرفها من مایلم هنوز بچم رو اینجا  ثبت نام کنم اما نه به زور و اصرار و اگه شما هم مایلید  اسمش رو بنویسید اما باز هم  امتناع کرد .

راستش از دست جاریم خیلی ناراحت بودم تو دلم می گفتم آخه زن حسابی تو چه کار داری که بری بگی من چی گفتم دوست داشتی بچت رو می ذاشتی دوست نداشتی نمی ذاشتی چرا منو ضایع می کنی؟

برگشتم خونه دم در که رسیدیم امید گفت منو ببر یه مهد کودک دیگه بهش گفتم بریم من برنج رو صاف کنم  بعد می برمت.اما ناقلا  می گفت تو دروغ می گی دیگه منو نمی بری!یه دفعه از دهنم پرید گفتم تو بیا غذامونو بخوریم بخدا می برمت.قبول کرد و اومد خونه.بعد نا هار امید  حواسش پرت شده بود و من هم حسابی کنف شده  بودم  دیگه حال و حوصله بیرون رفتن نداشتم اما یاد  قسمم افتادم و دوباره با امید راهی شدیم.

به دومین  مهد نه پیش دبستانی و دبستانی که به ما نزدیک بود رفتیم.از همون لحظه بدو ورود  مدیر  مهد با روییباز و بسیار محترمانه  با ما برخورد کرد امید داخل یکی ازکلاسها رفت .کلاسی که 10 تا شاگرد بیشتر نداشت و خیلی هم مرتب و تمیزبود.

من ازساعت  2 تا 3:30 بعد از ظهر در خدمت این خانم مدیر بودم.چنان در این یکساعت و نیم من و این مدیر با هم  ارتباط خوبی برقرار کردیم که موقع خدا حافظی از جریان دنبال کار بودن برای خودم براش تعریف کردم  و اون گفت  که یه سرویس برای دبستانش کم داره و من هم گفتم من قبول می کنم  بعد گفت یه مربی هم می خوام و من از تحصیلاتم و سابقه کارم براش گفتم و اون گفت پس  بعدا شما رو برای مربیگری  خبر می کنم  و بعد ازسابقه کار اجراییم گفتم و اون گفت که مدتهاست دنبال یک خانم جوان  و تازه نفس با  گرایش رشته من برای مدیریت شیفت بعد از ظهر دبستان لازم داره.اون گفت من حاضرم  شما از فردا به عنوان مدیر دبستان و پیش دبستانی به اینجا بیایید.البته قید کنم که این مدرسه غیر انتفاعیه نه دولتی.نمی دونید چقدر خوشحال شدم و چقدر هم  متحیر موندم.مدیر مدرسه گفت من ازشما خیلی خوشم اومده و به شما اطمینان کامل دارم و از فردا براتون کلید هم می زنم.من مطمئنم که با شما وضعیت این پیش دبستانی و دبستان خیلی بهتر میشه......

خلاصه از فردا هم فاله و هم تماشا.با امید می رم با امید هم بر می گردم.قسمت رو میبینید.وقتی دنبال کاری کار ازت فرار می کنه  و وقتی اصلا  فکرش رو نمی کنی کار به طرفت می یاد.

خیلی خوشحالم .احساس خوبی دارم.دیگه راکد نیستم.من هستم.

برایم دعا کنید که از عهده این کار خوب بر بیام.خانم مدیر شیفت صبح که موسس مدرسه هم هست یه قولای خوبی بهم داده.دعا کنید.انرژی بدید اما خودتون پنچر نشید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مهر1387ساعت 2:44  توسط بانوی مسافر  | 

گفتگوهای تجاری

به نام خدای آغاز و انجام  امور

سلام به همه شما دوستان خوبم

خوب و خوش هستید؟ماه رمضونم تموم شد انگار همین دیروز بود که به هم تبریکش می گفتیم.چه ماه خوبی بود.دیروز اذون مغرب  دوباره  مثل هر سال دلم گرفت.خیلی غروب دلتنگی بود با اینکه تو شهر بازی بودیم و  انواع  صداها و آهنگهای شاد و...محیط  رو تغییر  می داد اما  هیچ چیز نمی تونست دلتنگی  رفتن  و تموم شدن  ماه مبارک رو از رو دلم  بر داره.

نه اینکه بخوام بگم من مومنم نه  من خیلی آدم  معمولی ام با همه گناهان وخطاهای آدم های معمولی اما جدا از مسائل عبادی ماه مبارک  یه صفایی داره یه نظمی داره یه قشنگی ای داره که  هیچ ماهی نداره.

امروز وقتی داشتم از دلتنگی تموم شدن ماه رمضون موقع  برنج خیس کردن برای ناهار ظهر به  همخونه می گفتم همخونه از  خوابیدن خیلی ازشغلها مثل تا کسی تلفنی و  اغذیه فروشی و....تو ماه رمضون می گفت و اینکه خیلی کار وکاسبیها تو ماه رمضون  مختل میشه ورفتن ماه رمضون برای همه  اینقدر دلتنگ کننده نیست که برای  بعضی از ما هست.

بگذریم ....

چه دلتنگش باشیم و چه نباشیم ماه  مبارک رمضان رفت و معلوم نیست  رمضان آینده ما باشیم  یا رمضان باشد و ما نباشیم.!

تو ماه مبارک  پسری رو خیلی کم  به پارک بردم راستش اصلا نبردم چون یا وقت بود حال نبود و یا حال بود فرصت مناسبی نبود.سریالها هم که بعد از افطار ملت رو خونه نشین کرده بود.

سریالهای امسال هر کدوم به نوعی مخاطب خودش رو داشت.بی  عیب و ایراد نبود اما نقاط مثبت هم زیاد داشت.من موافق نیستم  که ازیک کنار بگیم سریالها مسخره بود و فقط  یکی رو بگیم بدک نبود.می دونید  به نظر من تو همه زمینه های زندگی  حتی دیدن سریال نباید نگاه نا سپا سانه و  بی انصافانه ای  داشت.سریال  بزنگاه  با وجود  بعضی  اشکالات  روحیه  مخاطبش رو بعد از افطار  خوب عوضمی کرد و گاهی اوقات خوب می خندوندش.مامور بدرقه با اینکه زیاد بارمحتوایی نداشت اما  به نظر من معایب سطح بینی و ظاهر گرایی  رو بیان می کرد مثل هیچکس  از لحاظ بیان موضوع  و پرداختن به  مشکلات خانوادگی  جامعه امروز در نوع خودش  واقعا  بی نظیر بود اما  جریانات سریال  خیلی جذاب و  مخاطب پسند نبود و اما روزحسرت  نسبت به سایر  سریالها  ا با وجود اینکه طنز نبود  اما  واقعا جذاب و دلنشین بود.

ازسریالها هم که بگذریم

از امید خان بگم براتون.

امید در خانه:مهربون .خوش زبون.با ادب.خوش اخلاق .خلاق.آروم...........

امید در بیرون از خانه:بی ادب.بد اخلاق.فضول و شلوغ و در نوع خودش خنگ

نمی دونم چرا تازگیها بیرون  اینقدر منو ضایع می کنه!

همین روزها دارم وارد بازار تجارت می شم.باید ماشینو بفروشیم و سرمایه کار کنیم.من شدیدا به ماشین اعتیاد دارم و خیلی در پیاده روی  تنبلم نمی دونم می تونم دوام بیارم  یا نه؟

از اول مهر تا حالا 3 تا شغل  عوض کردم که هر کدوم  محاسن و معایبی داشت.این کار جدید علاوه بر  بعضی محاسن این خوبی رو داره کهکار مال خودمه وه به قول معروف آقا بالاسر ندارم.

خلاصه به زودی باید اسم وبلاگ روعوض کنم و بذارم گفتگوهای تجاری!

شوخی می کنم آدما در هر موقعیت اقتصادیو شغلی و ... که باشند لحظاتی دارند  که نیاز به همون گفتگوهای تنهایی دارند.حرفهایی که  نوشتنش تا حدی  آرومت می کنه و دلتنگیاتو  تسکین می ده.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 مهر1387ساعت 17:42  توسط بانوی مسافر  | 

....

به نام خدای حکیم که حکمتش بربندگانش  پوشیده است.

 

گاهی اوقات تو زندگی همه ما پیش میاد که به دلایلی احساس شکست و نا کامی می کنیم.تصور می کنیم شکست خوردیم و مبتلا به غمی شده ایم که هیچگاه  از آن عم رهایی و خلاصی نداریم.گمان می کنیم  زخم قلب و روح مجروحمان را هیچ التیامی نیست و احتما لا در این وضعیت بیشتر  تفکر ما تمر کز روی  اندیشه غم آلود ماست. همین اندیشه آتش بیار معرکه درون ما شده و به جای  تسکین دادن ما به گونه ای ما را به خودمان مشغول می کند که به درد و ناراحتیمان شدت بیشتری می بخشد.معمولا در این مواقع خودمان را موجودی تنها و بی یار و یاور میبینیم و فکر می کنیم آینده روشنی در برابر خود نخواهیم داشت.

چنین حوادثی امکان دارد بخاطر یک شکست رمانتیک و عاشقانه یا طلاق و یا شوک مالی ناشی ازورشکستگی یا بیماری یکی از اعضای خانواده و یا هر حادثه شوم دیگری  ما نند......رخ دهد.

در چنین وضعیتی معمولا همه ما تعادل روحی  خود را  از دست می دهیم و نمی توانیم بر خورد منطقیبا قضیه داشته باشیم.

حوادث نا گوار و شرایط سخت برای مدتی نا معلوم زندگی ما را احاطه می کند و بیچاره و ناتوانمان می کند.تمام توجه ما  معطوف به جنبه های دشواری آفرین و اندوهبار این مساله شده و خواب و خوراک و آسایشمان را سلب می کند.در این وضعیت زمان سپری شدن این بحران و مصیبت را نا محدود و خورشید امید را بی فروغ می بینیم.نصایح  دوستان و آشنایان کوچکترین سودی نمی بخشد.گویی گوش های ما نیز نمی خواهد چیزی  بشنوند و در سوگ فرو می روند...........

اینها نمونه هایی ازواکنش های ما ،همه ما نسبت به بروزبحران ها و مصایب زندگی است.مایی که در شاهراه زندگی حرکت می کنیم،با این اعتقاد که علایم بیرونی ما درست و منطبق با واقعیت هستند و خوب و بد و خیر و شر همان است که به ما شناسانده  شده،برای ما دشوار است که بیندیشیم و در گرفتاریها و مصائب،درسها و تجربیات گرانبهایی نهفته است و اگر کسی به ما بگوید که روزی به جایی خواهیم رسید که در خواهیم یافت همین حادثه دردناک و مصیبت بار لازمه تکامل انسانی ما بوده،آن را مردود می شماریم.

تنها به این می اندیشیم  که خود را در مصیبت خویش غرق کنیم و  سپس  تصور کنیم که دستی ازغیب مسبب چنین مصیبتی بوده و آرزو می کنیم شب بخوابیم و صبح بلند شویم و ملاحظه کنیم همه آن خواب بوده،یعنی شرایط بیرونی تغییرکرده است.

دوستی دارم که کودک  خرد سالش رو ازدست داده.پسر شیرین زبان چهار ساله اش را!این دوست وضعیت خیلی بدی داره.ااونقدر گریسته  و عاطفش رو خرج کرده که دیگه سرد و خاموش شده.فرزندش شش ماهه که مرده.اتاقش و تما اسباببازیهاش رو بلوک کرده  تا کسی به اونها دست نزنه  یه شب تو خواب می بینه فرزندش می گه  چرا تمام اسباب بازیهام رو جمع کردی من هر وقت به اتاقم می رم  اسباب بازی پیدا نمی کنم تا با هاش بازی کنم!حالا  دیگه در اتاقش بازه و اسبا ب بازیهاش دور تا دور خونه چیده شده تا هر وقت به  .......

من از شنیدن این قضیه خیلی منقلب شدم.خیلی اشک ریختم اما اون مادر هیچ اشکی  نریخت!هیچ احساسی به خرج نداد.تمام ماه  رمضون با اینکه اعتقاد چندانی نداره با مشقت  روزه گرفت  فقط برای اینکه کودکش به خوابش بیاد.اون آرومه.بیش از حد آروم.از تمام حرفاش  اسم  پسرش  بیرون میاد.ا

 

قبل ازمرگ این کودک پدر و مادر غرق در دنیا بودند.پدر غرق  لذات شهوانی و میخوارگی  و کلاهبرداری و مادر غرق  آرایش و جلوه آرایی و دود و ....

گاهی تلنگرها ما رو به خودمون نمی یاره گاهی باید  تکونمون بدن.گاهی باید یه دفعه رو خواب زدگیم آب سرد  یا خاک سرد بنشانند و گاهی  با همه تلنگرها و تکان ها و آب پاشی ها باز هم بیدار نمی شویم.

کاش  اگر خواب ماندیم  و یا غرق در غفلتی شدیم  نیازی  به تکانهای شدید  برای بیدار شدنمان  نباشد.

کاش خوابهامان سبک تر باشد!

.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مهر1387ساعت 4:17  توسط بانوی مسافر  |