تبليغاتX
دست نوشته های بانوی مسافر

دست نوشته های بانوی مسافر

روز و شب شط زمان جاری است آنچه می ماند از این شط خروشان نیک کرداریست

روز تولد امید هم گذشت....

 

دوشنبه ۴ شهریور امید  شمع  ۴ سالگیش رو فوت کرد و شاید  بی آنکه معنی ۴ سال را بداند بر این گذشت عمر شادی و  پایکوبی نمود.

البته امید تو این  ۴ سال خوب  پیشرفت کرده!از لحاظ  وزنی  ۴ سال پیش موقع تولدش سه کیلو سیصد گرم بیشتر وزن نداشت.قادر نبود حتی گردنش رو  نگه داره حتی نمی تونست به اختیار خودش دستش رو به سمت چیزی که می خواد ببرهوپراز ناتوانی بود اما امروز اون ۱۶ کیلو وزنشه می تونه راه بره بدوه بپره به اختیار خودش دستش به سمت اشیائ و افراد دلخواهش ببره بکشه بزنه ....

از لحاظ فکری و ذهنی هم  اگه تعریف ازش نباشه خوب  نسبت به هنگام تولدش که نمی تونست هیچ حرف با معنا و بی معنی ای بزنه  الان کلی حرف می زنه شعر می خونه  تحلیل و تفسیر می کنه انتقاد می کنه طبقه بندی می کنه شباهتها و تفاوتها رو تشخیص می ده و حفظیات قوی ای هم داره.

حالا می بینم که  ۴ سالی که از عمر امید می گذره خیلی پر برکت تر از  ۴ سال گذشته عمر منه!

تمام تواناییهایی که الان من دارم ۴ سال پیش هم داشتم البته اگه در حق خودم بی انصافی نکنم خیلی از تجربیاتی که الان دارم ۴ سال پیش نداشتم.

تو این ۴ سال منم  یزرگ شدم اما نه به اندازه امید  که تقریبا نسبت به  روز تولدش ۵ برابر شده.من نیم برابر هم نشدم اما  حس می کنم طرز تلقیم اززندگی نسبت به ۴ سال پیش خیلی فرق کرده!

بگذریم....

۴ شهریور  جشن تولد مختصری با حضور مادر بزرگهای امید خاله و عمه و زن عموی امید و لیدا  دوست  همیشه همراه و همیشگیم برگزار شد.

لازم به ذکره که مادر و خواهر خودم  جزو آخرین مهمانها بودند و دیر تر از همه اومدند.البته مادرم بنده خدا  حال خوشی نداره ،چند ماهی میشه که بیماره و طفلک همینکه به  جشن تولد نوه اش اومده بود کلی جای تشکر داشت چه برسه به اینکه مادرم همیشه برای امید سنگ تموم می ذاره.امید نوه اول مادرمه!همیشه کادوی مادرم  از کادوی همه مهمونها سنگین تر و ارزشمند تره!جدا ازاینکه  همیشه به مناسبتهای مختلف  برای اون  کادو و جایزه می خره!

جشن ساده و خودمانی ای بود.تشریفات خاصی نبود  اما یکدلی و نشاط خاصی در جمعمان بود .

بگذریم.....

بریم سر کیک تولد امید

همونطور که تو عکس می بینید کیک تولد امید شبیه سنجاب بود.امید قبل از تولدش   کیک  تولدش رو شبیه پلنگ می خواست اما یه روز قبل از تولدش نظرش عوض شد.شکل سنجاب اصلا در آلبوم  قنادی  موجود نبود وما کیک ندیده را  سفارش دادیم.قرار بود کیک  بیشتر از ۲ کیلو نشه  چون هم ما خیلی همان نداشتیم و هم اینکه چون قنادی ازقنادیهای درجه ۱ مشهد بود هزینه کیکش بالا بود و من نمی خواستم خیلی سنگین بشه!

اما کیک بالای سه کیلو نیم شد و هم هزینش خیلی بالا رفت و هم نسبت به جمعیتمون  خیلی زیاد  اومد.ولی  خداییش کیک تازه و خوشمزه ای بود و قناد با دست و دلبازی و سلیقه تمام درستش کرده بود بنابراین هر چی گرفت  حلالش !

اما موقع برش کیک ما  یه سیانس فیلم هندی داشتیم !امید به محض برش دم سنجاب بغض گلوش رو گرفت و موقعی که خواستیم  منو امید چاغو در دست سر سنجاب رو برش بزنیم با صدای بلند زیر گریه زد و دور از جون شما مثل عزیزازدست داده ها ناله و شیون کرد.

از گریه های غریبانه و پراحساس امید حال اطرافیان دگرگون شد.هاله ای ازاشک دور چشم  همه حلقه زده بود.راستش من هم جو زده شدم و دیگه نتو نستم  کیک رو برش بدم.برش کیک متوقف شد و دم سنجاب را  بین مهمانهای حاضر  تقسیم کردیم تا آخر شب که کیک به  محل دیگری رفت و توسط شخص دیگری ذبح شدو ما

 بین نزدیکان تقسیم شد.سر سنجاب را بصورت نا محسوس به خونه پدرم فرستادم تا امید  نبینه و بی تابی نکنه!

چه دنیایی است !کودکی در یه نقطه دنیا  سر برادر کوچکش را ذبح می کند و کودکی در این گوشه دنیا با برش کیک تولد سنجاب گونه اش روح و احساسش  این همه در گیر میشود.

بریم سر کادوهای تولد امید

یه خونه چادری!یه دست لباس پاییزی!سریکامل ادوات  ارتشی و جنگی!یه دست لباس پاییزی!یه دست  کاپشن شلوار لی!یه ماشین پلیس کنترلی!یه ماشین روبازکنترلی!یه ماشین قدرتی!یه دست بلوز شلوارک  جین خارجی!یه شمشیر!یهدست لباس مرد عنکبوتی!یه تفنگ فانتزی آژیر دار!

..............................

...............................

خوب دیگه خدا بده برکت!چه خبره مگه

جاتون خالی روز خوبی بود.بیشتر از همه به امید خوش گذشت.

من خیلی خسته شده بودم.راستشو بخواین آرزوم این بود که زودتر مهمونی تموم بشه و من برم بخوابم.روز بعد هم به تمیزکاری و دسته بندی ظروف و وسایل گذشت.

از روزبعد از تولد امید دیگه  خستگی از تنم بیرون نرفت.نمی دونم چرا!اما  خستگی  در من جا مانده و قصد بیرون رفتن نداره!

حال غریبی دارم.رمقی در بدنم نیست.به زحمت کارهای روز مره خودم رو انجام می دم.گویی  روحم یه جایی جا مونده!کم حوصله شدم.

برام دعا کنید تا کمی به زندگی عادی بر گردم.البته از چیزی  هم خیلی ناراحتم.یه چیزی که نمیشه گفت.فقط باید تحمل کرد.سوخت و ساخت.دعا کنید فقط  نسوزم بتونم به سازش هم برسم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت 15:47  توسط بانوی مسافر  | 

وقتی بلاگفا تولد امید رو خبر نمیده کلک می زنیم

به نام خدایی که امید را آفرید

امشب سالروز چهارمین سال تولد جگر گوشه نازنین قلبم امید عزیزم است.

 

 

پسربچه ای زیرک، پر تحرک و شیرین و دوست داشتنی و گاهی  کمی شلوغ و گاهی هم نسبت به نزدیکان کمی بی ادب و پرروو همیشه نسبت به دختران بین 5 تا 8 سال رمانتیک و ذلیل و نسبت به پسران این سن ستیزه گر و خشمناک

 

 

 

امید  عزیزم

نمی دانم آیا روزی  خواهد رسید  که آنقدر بزرگ شده باشی و یا مطالب این پست موجود باشد که تو بتوانی این مطالب را بخوانی یا نه اما به هوای تومی نویسم.

عزیزترین  قلبم!ای کوچولوی ناز و شیطون و پر حرف و خوشگل

می دونی چرا اسمت رو امید گذاشتیم.حتما الان خیلی برات  مهم نیست بدونی اما یه روز دوست داری بدونی علت  این نامگذاری چی بوده!برای اون روز بهت می گم که تو نه ماه  برای من مفهوم کامل امید بود.

وقتی که فهمیدم تورو باردارم بر عکس مادرهای دیگه ازشدت  فشار و استرس  گریستم.نه اینکه  وجودت برام مغتنم و عزیز نبود نه عزیزم

علتش این بود که من واکسنی رو تزریق کرده بودم که بار داری در سه ماه اول تزریق خطرناک بود و احتمال نا بینایی تو رو داشت.نمی خواستم کور باشی و چشمت به قشنگیهای زندگی باز نشه!

چند ین بار قرار شد که در مدت جنین بودنت تو را از قید حیات خلاص کنیم اما هر بار تو به خوابم می آمدی تصویری مبهم  که به من امید می دادی و می گفتی من طوریم نیست.منو نکش!

 

وای چه شب وحشتناکی بود!چه کابوسی!هر بار که به یادم می یاد اشک شوق و عشق در چشمام حلق می زنه!عزیز کوچولوی من تو قبل از تولدت به خوابم اومدی و با من حرف زدی!ایه بار تو خواب سن  دو سالگیتو دیدم و چهرت رو چنان واضح دیدم که برای پدرت تعریف کردم و بعدها شکل تو دقیقا همون شد که تو خواب دیده بودم.

گل ناز و دوست داشتنی  من!

هر وقت نا امید ازسالم بودنت می شدم خودم رو به افکار مثبت و امید به خدا و بزرگیش دعوت می کردم.

گاهی اونقدر نا امید و مایوس می شدم که با خودم موقع خرید یه لباس بچه می گفتم یعنی بچه من مثل بچه های دیگه دست و پا داره تا ازاین لباس استفاده کنه یا نه؟

آیا آستینهای این لباس کوچک با دستان کوچک تو پر خواهد شد یا نه؟آیا تو چشم خواهی داشت تا رنگ شاد این  لباس  ذوق کودکانه ات را برای مادری عاشق هویدا کند؟

و امید و باز هم امید بود که مرا  به تحمل  آن نه ماه پر اضطراب و پر  فشار روحی  تشویق می کرد و مرا  آرام و امید وار جلوه می داد.

نامهای زیادی برایت  انتخاب کردیم من چون به دلم  افتاده بود که تو پسری به پدرت گفتم تو اسم دختر انتخاب کن و من اسم پسر

اولین اسم انتخابی من سالار بعد یوسف  بعد حسان بعد علی بعد مهدی یار بعد مهزیاربعد مهیار و آخر از همه امید بود.عجیب این اسم به دلم نشست.البته پدرت هم موافق بود او هم اسمهایی چون مصطفی و مجتبی و...برایت  انتخاب کرده بود که دیگر قسمتت نشد.

 

یادش به خیر روزی که تو به دنیا اومدی تک پسر بیمارستان بودی!یادم میاد شب اولی که تو بیمارستان بود رضا زاده هم  مدال طلای جهانی آورده بود.چه خوش قدم بودی عزیزم.شب اول زندگیت تا صبح تو آغوشم بودی و دستای کوچک گره خوردت انگشت منو محکم  گرفته بود و صورت لطیفت که برام یادآور  گلبرگ رز  صورتی بود گونه هام  رو نوازش می داد.

چه شب خوبی بود.تا صبح ازذوق وجود تو خوابم نبرد.هر چی سوره حفظ بودم(حمد و سوره ناسو فلق و سوره وا قعه)رو تو گوشت خوندم.خداییش تو هم خیلی آروم بودی و پا به پام بیدار بودی!چه شب خوبی بود عزیزم.چه قدر تو آروم بودی و منو آروم کرده بودی.همینکه چشامو می بستم قیافت رو فراموش می کردم و دوباره  به ذوق دیدنت  چشام رو به روت باز می کردم هر بار بوسه ای کوچکی  آروم به روی گونه های صورتی رنگ و بیش از حد لطیفت می زدم.چه عاشقانه با شکوهی بود آن چهارشنبه شب 4 شهریور 83

امید ناز و نازنینم

دلم می خواد تو زندگیت تو هم همیشه امید وار باشی و امید برات واژهای تکراری و بی معنی نشه!

بدون که نا امید شیطونه و انسان در هر  حد و اندازه شخصیتی می تونه امید وار به صعود و بهتر شدن و تکامل داشته باشه.

امیدم.امید وار باشی و شاد و سربلند.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 22:47  توسط بانوی مسافر  | 

و امید به دنیا آمد

به نام خدایی که امید را آفرید

امشب سالروز چهارمین سال تولد جگر گوشه نازنین قلبم امید عزیزم است.

 

 

پسربچه ای زیرک، پر تحرک و شیرین و دوست داشتنی و گاهی  کمی شلوغ و گاهی هم نسبت به نزدیکان کمی بی ادب و پرروو همیشه نسبت به دختران بین 5 تا 8 سال رمانتیک و ذلیل و نسبت به پسران این سن ستیزه گر و خشمناک

 

 

 

امید  عزیزم

نمی دانم آیا روزی  خواهد رسید  که آنقدر بزرگ شده باشی و یا مطالب این پست موجود باشد که تو بتوانی این مطالب را بخوانی یا نه اما به هوای تومی نویسم.

عزیزترین  قلبم!ای کوچولوی ناز و شیطون و پر حرف و خوشگل

می دونی چرا اسمت رو امید گذاشتیم.حتما الان خیلی برات  مهم نیست بدونی اما یه روز دوست داری بدونی علت  این نامگذاری چی بوده!برای اون روز بهت می گم که تو نه ماه  برای من مفهوم کامل امید بود.

وقتی که فهمیدم تورو باردارم بر عکس مادرهای دیگه ازشدت  فشار و استرس  گریستم.نه اینکه  وجودت برام مغتنم و عزیز نبود نه عزیزم

علتش این بود که من واکسنی رو تزریق کرده بودم که بار داری در سه ماه اول تزریق خطرناک بود و احتمال نا بینایی تو رو داشت.نمی خواستم کور باشی و چشمت به قشنگیهای زندگی باز نشه!

چند ین بار قرار شد که در مدت جنین بودنت تو را از قید حیات خلاص کنیم اما هر بار تو به خوابم می آمدی تصویری مبهم  که به من امید می دادی و می گفتی من طوریم نیست.منو نکش!

 

وای چه شب وحشتناکی بود!چه کابوسی!هر بار که به یادم می یاد اشک شوق و عشق در چشمام حلق می زنه!عزیز کوچولوی من تو قبل از تولدت به خوابم اومدی و با من حرف زدی!ایه بار تو خواب سن  دو سالگیتو دیدم و چهرت رو چنان واضح دیدم که برای پدرت تعریف کردم و بعدها شکل تو دقیقا همون شد که تو خواب دیده بودم.

گل ناز و دوست داشتنی  من!

هر وقت نا امید ازسالم بودنت می شدم خودم رو به افکار مثبت و امید به خدا و بزرگیش دعوت می کردم.

گاهی اونقدر نا امید و مایوس می شدم که با خودم موقع خرید یه لباس بچه می گفتم یعنی بچه من مثل بچه های دیگه دست و پا داره تا ازاین لباس استفاده کنه یا نه؟

آیا آستینهای این لباس کوچک با دستان کوچک تو پر خواهد شد یا نه؟آیا تو چشم خواهی داشت تا رنگ شاد این  لباس  ذوق کودکانه ات را برای مادری عاشق هویدا کند؟

و امید و باز هم امید بود که مرا  به تحمل  آن نه ماه پر اضطراب و پر  فشار روحی  تشویق می کرد و مرا  آرام و امید وار جلوه می داد.

نامهای زیادی برایت  انتخاب کردیم من چون به دلم  افتاده بود که تو پسری به پدرت گفتم تو اسم دختر انتخاب کن و من اسم پسر

اولین اسم انتخابی من سالار بعد یوسف  بعد حسان بعد علی بعد مهدی یار بعد مهزیاربعد مهیار و آخر از همه امید بود.عجیب این اسم به دلم نشست.البته پدرت هم موافق بود او هم اسمهایی چون مصطفی و مجتبی و...برایت  انتخاب کرده بود که دیگر قسمتت نشد.

 

یادش به خیر روزی که تو به دنیا اومدی تک پسر بیمارستان بودی!یادم میاد شب اولی که تو بیمارستان بود رضا زاده هم  مدال طلای جهانی آورده بود.چه خوش قدم بودی عزیزم.شب اول زندگیت تا صبح تو آغوشم بودی و دستای کوچک گره خوردت انگشت منو محکم  گرفته بود و صورت لطیفت که برام یادآور  گلبرگ رز  صورتی بود گونه هام  رو نوازش می داد.

چه شب خوبی بود.تا صبح ازذوق وجود تو خوابم نبرد.هر چی سوره حفظ بودم(حمد و سوره ناسو فلق و سوره وا قعه)رو تو گوشت خوندم.خداییش تو هم خیلی آروم بودی و پا به پام بیدار بودی!چه شب خوبی بود عزیزم.چه قدر تو آروم بودی و منو آروم کرده بودی.همینکه چشامو می بستم قیافت رو فراموش می کردم و دوباره  به ذوق دیدنت  چشام رو به روت باز می کردم هر بار بوسه ای کوچکی  آروم به روی گونه های صورتی رنگ و بیش از حد لطیفت می زدم.چه عاشقانه با شکوهی بود آن چهارشنبه شب 4 شهریور 83

امید ناز و نازنینم

دلم می خواد تو زندگیت تو هم همیشه امید وار باشی و امید برات واژهای تکراری و بی معنی نشه!

بدون که نا امید شیطونه و انسان در هر  حد و اندازه شخصیتی می تونه امید وار به صعود و بهتر شدن و تکامل داشته باشه.

امیدم.امید وار باشی و شاد و سربلند.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 12:56  توسط بانوی مسافر  | 

آماده تولد گرفتن برای یه عشق کوچولو هستم

+ نوشته شده در  جمعه 1 شهریور1387ساعت 15:9  توسط بانوی مسافر  |