و کمی از خودم
به نام خدایی که حواسش به همه هست
سلام به همه دوستان !دوستان گذری! دوستان گاهی گداری!و دوستان همیشگی
دوستانی خوب و همیشگی مثل حمیده جان (پارتی بازی اجباری و از ترس جان)نجمه جونم که دلم خیلی براش تنگ شده و منتظر دیدنش تو مشهدم!الی جون و ترنگ جون!رهای مهربونم مرسده که مدتی است کم پیدا شده نازنین که جای خالییه خواهر بزرگ و مهربون رو تو قلبم داره و قلبا دوسسش دارم و گاهی که تو ذهنم می یاد از صمیم قلب براش دعا می کنم که خدا صبوری رو بیشتر از بقیه بنده هاش بهش بده!از عناصر ذکور همیشگی هم به دلایل مگو و...نام نمی بریم تا این پست مشکل شرعی نداشته باشد.
مدت زیادیه که از خودم ننوشتم.
می خوام تو این پست از خودم بنویسم.از خودم و همه چیزهایی که به نوعی به خودم مربوط میشه.
تابستان رو از تو فصول سال از همه بیشتر دوست دارم.درسته که فصل گرمیه اما روزا بلنده طبیعت سرسبز و برای بیرون رفتن و تفریح فصل مناسبی است.میوه های لذت بخش بیشتر ازسایر فصول موجود ه و خلاصه برای من خیلی فصل دوست داشتنی و مطبوعیه!

اکثربعد از ظهرا با لیدا و یه دوست جدید که همنام خودمه و دو تا دختر داره به یه پارک دنج و بزرگ و آروم می ریم که هنوز توسط اهالی منطقه کشف نشده و شاید هم اصلا عمومی نباشه و نگهبان دم در چون ذوق و کیف ما رو می بینه روش نمیشه بگه این مکان عمومی نیست چون هر دفعه می ریم کل جمعیت این پارک چند هکتاری به بیست نفر هم نمی رسه!
تو پارک بچه ها میرن سراغ وسایل بازی و یا با دوچرخه ها شون بازی می کنن و ما خانمهای قرن بیست و یک و متجدد از خاطراتمان می گوئیم و مدلهای لباس مجلسی و میک آپ را از گوشی هایمان به هم بلو توث می کنیم و دور هم خربزه ای و فلاسک چای و نان پنیری و خلاصه حالی از این جنس می بریم.
از زندگیم راضیم .خدا رو شکر اما راستش یه جورایی فکر می کنم به اون چیزایی که مد نظرم بوده نرسیدم.صبح تا ظهر مشغول تمیزکاری و پخپز و بعد از ظهر هم مطا لعکی و استراحتی و گردش روزانه امید که البته از قبل این گردش خودم هم به توفیق اجباری گر دیدن نائل می شم اما بعید نیست که افرادی از جنس خانواده شوهر تلقی خوبی از این همه گردش نداشته باشند و از آنجا که من معمولا در بند افکار دیگران در مورد خودم نیستم چندان به این مقوله نمی پردازم.
اما راستش خودم خیلی دوست دارم یه شرکت بزرگ تجاری از خودم داشتم و من رئیس اون شر کت بودم.یک شرکت تو همین مایه ها....
در آمدم ماهی چند میلیارد بود یه تو یو تا کمری نا قابل زیر پام بود و یه حساب بانکی پر و پیمون!بعد بچمو می دزدیدن و یا یه دختر کی عاشق شوهرم می شد و من مجبور بودم به خسارت این خوشبختی تمام مال و اموالم رو در این راهها خرج کنم تا دوباره همین زندگی بی درد سر و آروم الانم رو داشته باشم و به این طریق حداقل زندگیم یه سوژه برای فیلمهای ایرانی که می شد.البته الان هم فکر می کنم برای خیلی فیلمها زندگیم سوژه است مثلا فکر می کنم فیلم کاغذ بی خط رو از رو زندگی من ساختن!
بگذریم.
می شنوم که خیلی ازشهر ها برق قطع میشه!مشهدم برق می ره اما ساعت 3 تا 5 صبح.متاسفانه نمی تونیم شما رو درک کنیم چون خوابیم و فقط از خاموش شدن کولر متوجه این معضل تابستانی میشویم.
می گم حکایتی شده ها!زمستونا گاز نداریم.تا پارسال تابستونا آب نداشتیم و حالا هم که برق اینطوری شده!
عجب ما ملت صبوری هستیم.پدر شوهرم همیشه می گه بنی آدم بنی عادته!به هر چی باشه عادت می کنه به هرچی هم نباشه عادت می کنه!
به سفارش یکی از دوستان برای امید نرم افزار آرین خریدم.این نرم افزار اولین نرم افزار هوشمند در ایرانه !حسابی امید رو سر گرم کرده.به دوستان بچه دار پیشنهاد می دم اگه بچه نه ببخشید زلزلهایبین 4 تا 8 ریشتر در منزل دارند نرم افزار مناسبی که کمی این زلزله آروم بشه و چیزی هم یاد بگیره.
راستی دیروز بعد از ظهر برای اولین بار جلو یه ماشین پیچیدم و کاملا هم خلاف پیچیدم و داشتم به جسارت خودم آفرین می گفتم که بعد ازاینکه چشمم به راننده ماشین افتاد به لعن و نفرین مبدل شد.راننده یه سرهنگ نیروی انتظامی با لباس بود.به قدری بد به من نگاه کرد اولین کوچه رفتم داخل و فرار را بر قرار ترجیح دادم.
خوب دیگه تمرکز ندارم.امید داره اذیتم می کنه.شاد باشید و پر تلاش!خدا نگهدار.


