تبليغاتX
دست نوشته های بانوی مسافر

دست نوشته های بانوی مسافر

روز و شب شط زمان جاری است آنچه می ماند از این شط خروشان نیک کرداریست

شرکت در بازی خدا بودن

به نام آنکه دلها با نام و به یادش محکم می شود

 

 

 

.سلام به همه دوستانی که دلشون برای من تنگ شده یا نشده

من مدتی نه چندان طولانی از وبلاگ نویسی فاصله گرفتم شاید به این علت که احساس می کردم دیگه حرفی برای زدن نمونده.گاهی  حرفها اونطور که می خوای به ذهنت نمیاد تا  پیام درونت رو منتقل کنه و هر چی دست و پا می زنی و بال و پر تکون می دی حرفت معنا و مفهومی رو که می خوای منتقل نمی کنه گاهی اوقات هم اشکال از  نوع پیام و حرفت نیست مخاطبت گیرایی  حسی و خلقی لازم رو نداره وشاید هم  تو حس می کنی که نداره و همه حرفات رو با تفکر خودش به نوعی برداشت می کنه که  مد نظر تو نیست.

حالا می فهمم که ما انسانها موجوداتی جسمانی دارای روح نیستیم بلکه موجوداتی روحانی و دارای جسمیم اما قسمت روحانی ما خیلی ناشناخته و دست نخورده باقی مونده و تمام فکر و ذکرمون شده  این قالب مادی که هر روز متحول میشه.شاید بیشتر تحولش به سمت  پیر شدن و فاسد شدن و از بین رفتن اما اون روحه که قدمتش و رشدش می تونه باعث انسان شدن و انسانی رفتار کردن باشه.

تمام چیزهایی رو که می گم  برای بیشتر دوستان بدیهی و واضحه اما در مرحله باور و یقین نیست.مثل خدایی که خیلیهامون قبول داریم اما اعتقاد به اینکه هست  یا نیست تغییر قابل توجهی در عملکرد و تفکرمون نداره.یا مثل باورمون به مرگ که همه می گن خوب حقه!خوب همونطور که اومدیم یه روزم میریم اما  وقتی یه عزیزی رو از دست میدیم  هرچی می دونیم و هر چی دیگران می گن آبیه که تو آسیاب می کوبن!

اینکه تفکرات و اعتقادات ما شخصیت ما رو می سازه و اینکه هر چقدر این تفکرات سازمان یافته تر باشه ما شخصیت مطمئن تری داریم حرف سادهایه اما مدیریت بر افکار و مدیریت بر تفکرات و برداشتهای روزانه ما در زندگی چندان کار راحتی نیست.

اینکه راحت  به  قضاوت در مورد دیگران ننشینیم و دائم در حال  نمره دادن به رفتار و اخلاق دیگران نباشیم  شاید به حرف ساده و عملی جلوه کنه اما کسی که معنی تفکر رو برداشتهای شخصی خودش از دیگران و رفتارهای اونها می دونه چطور می تونه  به خودش و درونش بپردازه وبه جای عیبجویی به بصیرت درونی نائل بشه.

بگذریم...

من به یه بازی دعوت شدم

می خوام تو این بازی  نقش خدا رو متصور بشم و بگم اگه خدا بودم چطور خدایی بودم!

من اگه  خدا بودم ....

به آدما اجازه می دادم که هر قسمت ازسریال زندگیشون رو که خواستن پخش نشه یا  پاک کنن  پاک کنن.

اجازه می دادم خودشون  انتخاب کنن که پدر و مادر  سرزمینشون کجا باشه؟

اجازه می دادم قبل از به دنیا اومدن یه بار کل زندگیشون رو ببینن  بعد اگه خودشون بازم راغب به اومدن بودن به دنیا بیان.

اگه خدا بودم وقتی می خواستم یه بندم رو امتحان کنم به یکی از فرشته ها می گفتم بهش  بگین این امتحانه و نمرش در پایان ترم تاثیر داره.حواستو جمع کن و کم حسابش نکن.

اگه خدا بودم  قدرت باروری هر آدم رو یه فرزند قرار می دادم  تا آدما حواسشون به تربیت بچه هاشون باشه حالا اگه یه وقت  یکی بچش یه بلایی سرش اومد اونوقت دوباره این قدرت بارور می شد تا خیلی غصه نخوره.

اگه خدا بودم بنده هایی که عقل درستی ندارن و معلولیتهای ذهنی دارن رو خلق نمی کردم .

اگه خدا بودم .....

آخی خوب شد خدا نشدم

چه کار سختییه!چقدر باید حواست جمع باشه و فکر همه چی  و همه جا باشه.شاید به طور خلاصه   بگم یه خدایی بودم که هیچ بندم از اومدنش به دنیا پشیمون نباشه و از خدایی خداش راضی باشه و وجودش رو راحت در وجود خودش احساس کنه!اما خوب می دونم که .....

اگه من خدا بودم  هیچ کس منو نمی پرستید  چون حواسم پرته و خرابکاری زیاد می کردم.

خدایا ازت ممنونم که منو خدا خلق نکردی!چی گفتم!

خدایا  خودت جای خودت باشی برام از همه عزیز تری!از همه صفات و افعالتم راضیم حتی  اگه  معنا مو مصلحتش رو موقتا نفهمم اما مطمدنم که یه روز راز خداییت برای همه افشائ میشه و همه می فهمن که  کی خدا بوده و چرا خدا بوده و هست و خواهد بود؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 تیر1387ساعت 15:13  توسط بانوی مسافر  | 

ولادت حضرت علی (ع) مولای متقیان  بر همه علی دوستان مبارک

روز پدر رو به همه پدر ها تبریک می گم مخصوصا دوستان وبلاگی که خودشون  پدر هستند .

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 تیر1387ساعت 20:53  توسط بانوی مسافر  | 

......................................................................
+ نوشته شده در  جمعه 7 تیر1387ساعت 6:7  توسط بانوی مسافر 

راز عاشق شدن

((به نام آن معشوق که  جانهای شیفته را عاشق کند))

 

 

 

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه ليلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده اي زد بر لب درگاه او
پُر ز ليلا شد دل پر آه او
گفت يک شبي مجنون نمازش را شکست
يا رب از چه خوارم کرده اي
بر صليب عشق دارم کرده اي
جام ليلا را به دستم داده اي
وندر اين بازي شکستم داده اي
نشتر عشقش به جانم مي زني
دردم از ليلاست آنم مي زني
خسته ام زين عشق،دل خونم نکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن
مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و ليلاي تو... من نيستم
گفت اي ديوانه ليلايت منم
در رگ پنهان و پيدايت منم
سالها با جور ليلا ساختي
من کنارت بودم و نشناختي
عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يکجا باختم
کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عا قل مي شوي اما نشد
سوختم در حسرت يک يا ربت
غير ليلا بر نيامد از لبت
روز و شب او را صدا کردي ولي
ديدم امشب با مني گفتم بلي
مطمئن بودم به من سر مي زني
در حريم خانه ام در مي زني
حال اين ليلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بي قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو ليلا کشته در راهت کنم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 تیر1387ساعت 17:28  توسط بانوی مسافر  |