سحر
به نام خدایی که سحر رو آفرید
اندکی صبر سحر نزدیک است
روز و شب شط زمان جاری است آنچه می ماند از این شط خروشان نیک کرداریست
به نام خدایی که سحر رو آفرید
اندکی صبر سحر نزدیک است
به نام خدایی که انسان را بدین پیچیدگی آفرید
سلام به تمام شما دوستان خوب![]()
امیدوارم همتون سلامت باشید و از زنده بودن زندگی خود لذت ببرید هر چند که تمام لذتهای این دنیا کوتاه و زود گذرند و در کنار رنج و غمی آ غشته و آمیخته!
من وهمخونه و امید دیروز از سفر برگشتیم!
اول به فردوس رفتیم اونجا آبگرمی داره که خواص درمانی زیادی داره!میدون انار و زعفران و یه زیارتگاه و دو تا پارک تنها جاذبه های این شهره!شهر ساکت و آرومیه مثل اکثر شهرستانهای کوچیک!به نظر من آدم تو این شهرستانها یه نوع احساس غربت و بی کسی می کنه!شاید هم واقعا اینطور نباشه اما از سکوت و بی تحرکی شهرستانهای کوچیک خوشم نمیاد.
به قائن رفتیم.به نظر من از فردوس جاذبه هایبیشتری داشت.قلعه چهل دخترو.آرامگاه بو ذر جمهر قشنگ ترین و اصیل ترین جاذبه توریستی این شهره!من که زیاد اهل موزه و آثار باستانی نیستم ولی واقعا جذب کننده بود وخیل خوشم اومد.معماری این بنا رو اگه کسیبراتون تو ضیح بده از تعجب ...در میارید.
به یکی از روستاهای اطراف بیرجند هم رفتیم.یه دهات خشک و پر گرد و خاک با مردمانی صمیمی و مودب و مهمان نواز!گاهی وقتها به ادب این دهاتی ها غبطه می خورم و در برابر لطف و مهربونیشون آنچنان شرمنده می شم که آرزومی کنم کاش من هم اینقدر با ادب بودم.هنگامی که یک دهاتی می خواد از اتاق بره بیرون ÷شتش رو به مهمانش نمی کنه و همونطور که روش به شماست از در اتاق بیرون میره!دوباره که به داخل اتاق بر می گرده بهتون سلام می کنه!وقتی شما بیرون برید و دوباره به داخل اتاق بیاین اون جلو پاتون دوباره بلند میشه و اظهار ادب می کنه و خوش اومد می گه!
بگذریم!چیزهایی که می گم خیلی با دنیای ما مانوس نیست!
در راه بر گشت همخونه سه بار جریمه شد.دو بار سبقت روی خط ممتد و یه بار سرعت غیر مجاز!
به فاصله هر یه ساعت ما رو نگه می داشتند و من واقعا خندم گرفته بود.پلیس دقیقا جاهایی ایستاده بود که مرز بین خط بریده و خط ممتد بود و همینکه ما سبقتمون از خط بریده تموم میشد و یکی دومتر روی خط ممتد می اومدیم و دید هم نداشتیم ماشین رو متو قف می کردند.این کامیونهاو تریلی ها هم شده بودند همیار پلیس تا یکی از اونها سبقت بگیره و پلیس فرمان ایست بده پو برگه های جریمه اش رو بنویسه!
از این هم بگذریم!
خوشبختانه سه نفری رفتیم چهار نفری بر گشتیم البته نفر چهارم دائی همخونه بود که با ما همسفر شد.مردی اهل زیبایی!اهل معرفت و مهربونی!یک گل.یه معلم مهر بون و باز نشسته که بیماری خاصی داره و خیلی از اون رنج می بره و متاسفانه راه درمانی نداره!
این مرد وضع مالی خوبی هم نداره اما خیلی دل انگیز و امید بخشه.دو تا از پسراش در رشته های کارشناسی ارشد دانشگاه سراسری و روزانه دانشجوی ممتاز هستند.معدل یکی از اونها در رشته مهندسی برق الکترونیک ۷۵/۱۹صدمه!
جالبه بدونین این بچه ها تا ۸ سالگی در همین روستایی که ذکرش شد زندگی می کردند و الان هم در مشهد در خونه کوچکی در منطقه ای پایین زند گی می کنند.پدر شون ماهانه مبلغ زیادی خرج مریضیش می کنه و زندگیشون به سختی می گذره!اما وقتی با این مرد حرف می زنی اونقدر با امید و عشق حرف می زنه که خودترو در برابر اون خیلی کوچیک و حقیر می بینی!
بگذریم...
از هر دری سخنی!
از مصرف زیاد گیلاس و زرد آلو بپرهیزید که باعث رو دل و ثقل می شود.
از شربت خاکشیر برای رفع این حالت و گرما زدگی در این فصل استفاده کنید.
سعی کنید به جای استفاده از شربتهای شیمیایی و کارخونه ای از شربت آبلیمو،
گلاب ،شربت گل ختمی ،شربت سکنجبین، بید مشک و...استفاده کنید که علاوه بر بی ضرر بودن خاصیتهای زیادی برای بدن دارند.
برای سرخ کردن بادمجان و کم مصرف شدن روغن ابتدا آن را در تابه بدون روغن تفت دهید سپس به آن روغن اضافه کرده مرتب وارونه کنید .با این کار هم زودتر سرخ می شود و هم روغن کمتری مصرف می شود.
اگر فکر می کنید بادمجان تلخ است آن را از وسط به دونیم کنید،روی آن نمک بپاشید و یک ساعتی در آبکش قرار دهید تا تلخی آن گرفته شود.سپس آن را با آب سرد شسته با حوله خشک کرده و در روغن سرخ کنید.
آوازهایی را بیاموزید که بر واقعیتی تاکید می کنند که می خواهید برای خود بیافرینید.به این آوازها گوش فرا دهید و آنها را بخوانید.بخش عظیمی از آگاهی کنونی ما از موسیقی محبوب و متداولی است که روح ما تحت تاثیر آن است.
اگر راز روابط درست را می آموختید،در مردمان و اشیائ تنها الوهیت را می دیدید و ما بقی را به دست خدا می سپردید. جی.آلن بون از کتاب خویشاوندی با کل حیات
شاد باشید و جمعه خوبی داشته باشید.![]()
![]()
به نام آنکه هستی بخش هستی است ز هستی اش دو عالم عین مستی است
سلام به همه شما نوگلای باغ زندگی!قند عسلا و مهربونا و خوش زبونا!![]()
![]()
وقتی خودتونم مادر شدین می فهمین که به اینجور حرف زدن عادت می کنین!بعضی وقتا ناخواسته به افراد مسن و پیر می گم خوشگل من چی شده!طفلیا اونقدر ذوق می کنن و می گن:تو جوونیمون رو ندیدی!![]()
بگذریم به قول شیخا :الکلام یجر الکلام!![]()
چند روزپیش دسته کلیدم رو گم کرده بودم.رد ماجرارو که گرفتم دیدم کلید آخرین بار همون زمانی دستم بوده که از خونه دائیم بر گشتم وتعریف کردم که برای بغل کردن امید کمکی می خواستم و...
هر چی داخل خونه رو گشتم دسته کلیدم پیدا نشد.چند بار اومدم خونه پدر همخونه زنگ بزنم که ببینم خونه اونا افتاده باز پشیمون می شدم و با خودم می گفتم من اون روز ازشون کلید زاپاس رو گرفتم حتما اگه دسته کلیدم خونشون بود به من می گفتند.
دیشب پدر همخونه که خیلی دوسش دارم
خونمون بود!شعرای قشنگی از قدیما می خونه!خیلی حرف میزنه اما خیلی دوست داشتنیه!
بهش گفتم آقاجون یه کم ازشعرای نسیم شمال بخون با تصویر ازت ضبط کنم!اولش ناز آورد
اما دیدم نه بدش نمیاد تا دوربین رو روشن کردم امید اومد وسط فیلم گفت :آقاجون شما کارت سوخت نمی خواین!ببین چه خوشگله.باشه مال تو!![]()
![]()
امیدم می دونه کارت سوخت رو باید به کیا تعارف کرد؟بابایی که ماشین نداره!![]()
بهش امید جان اونو رو بذار سر جاش مثل کلیدام گم میشه ها!
آقاجون پرسید مگه کلیدات رو گم کردی!گفتم آره از اون شب که رفتم باغ دائیم دیگه ندیدمشون!
پدر شوهرم گفت :من یه دسته کلید دوتایی تو کوچه پیدا کردم با خودم گفتم معلوم نیست مال کدوم بد بختیه؟![]()
یه روز نگهش داشتم کسی سراغی ازش نگرفت رفتم دادم به سوپری سر کوچه!
آقاجون بلافاصله رفت دسته کلیدم رو گرفت و آورد.به آقاجون گفتم شما شک نکردین ممکنه کلیدا مال من باشه!دیروز اومدم ازتون کلید زاپاس خونمون رو گرفتم!
آقاجون گفت:تو که نگفتی کلیدام گم شده!فکر کردم کلیدات رو جا گذاشتی !
ماجرای بالا خیلی ما جرای ساده ی بود !
شاید به عقیده خیلی ها ارزش گفتن نداشت اما به نظر من میشه یه چیزهایی رو فهمید
برای رفع مشکلاتمون باید حرف بزنیم.دیگران در ذهن ما زند گی نمی کنند.به بافته ها ی ذهنی اونقدر نمیشه اعتماد کرد که به روش های مرسوم حل یک مشکل میشه اعتماد کرد!
امیدوارم کلید های گمشده شما هم پیدا بشه!![]()
یه نتیجه دیگه اینکه ما آدمها برای رفع مشکلاتمون به نیاز داریم!ارتباطات موثر باعث میشه که ما در رفع نیازهامون موفق تر باشیم![]()
من و همخونه از فردا بعد از ظهر چند روری می ریم سفر!ادعای دوستان بدرقه راهمان خواهد بود.![]()
![]()
![]()
![]()
به نام خدایی که همیشه هوامون رو داره
سلام دوستان خوبم!![]()
![]()
![]()
امید وارم همتون خوش و خرم و شاد باشید .قبل از هر رفی جا داره از تمام دوستانی که به شیوهای خودشون تولد منو بهم تبریک گفتن یه تشکر ویژه داشته باشم.از حمیده جونم که اونقدر طنز آلود و زیبا و خنده دار یه پستش رو به من اختصاص داده بود بعد از نجمه جونم که اولین اس ام اس تبریک رو زد و با کمی تاخیر یه پست رو به من اختصاص داد.از برادر بزرگ و خوبم حمید آقا که با ارسال کارت پستالهای الکترونیکی زیباشون محبت خودشون رو ابلاغ کردند و از اون دوست عزیزی که برای تولد من شعر رمز دار سرود.از کامنتهایزیبای بقیه دوستان از جمله آقایسعیدی الی جون و تیمور و...هم ممنونم.
از همگیتون یه دنیا سپاسگزارم.واقعا دوستانی خوب و حقیقی در این دنیای مجازی دارم.![]()
![]()
![]()
دیروز جمعه همخونه رفته بود شهرستان تربت جام!از صبح که بیدار شده بودم انگیزه غذا درست کردن نداشتم.
شب قبلش خونه مادرم بود حوصله نداشتم دوباره برم اونجا!مشغول بودم که یه دفعه ماردم تماس گرفت و گفت دائیت تماس گرفته و گفته ناهار هر چی درست کردی بذار تو یخچال و پاشو بیا باغ که همه مهمون منن!
حالا فکر کنین من که صبحانه هم نخورده بودم حال غذا درست کردن هم نداشتم چقدر جا داشت که از این خبر مسرت بخش و شکمی خوشحال بشم
خلاصه غذای درست نکرده رو گذاشتم تو یخچال و امید رو حاضر کردم و اومدم سوار ماشین بشم که چشمتون روز بد نبینه !دیروز مشهد طوفان و بارون شده بود و ماشینها در مشهد اول خوب خاکی شده بود و بعد هم باران خاکها را گل کرده بود و ماشینها مثل ماشینهای منطقه جنگی گل مالی شده بود.
حالا با اون دائی که هر کدوم از اعضای خانواده یه ماشینهای مدل بالا دارند و فوقالعاده تمیزند چه جوری این ماشین رو بردارم ببرم!
اومدم ماشین رو یه دستمال بکشم دیدم آخه با ریخت مهمونی کی ماشین دستمال می کشه.به دستام مرطوب کننده زده بودم حالا بیام رو خاک و گل بمالم.عمرا!بی خیال .ماشین رو یک کم پایین تر پارک می کنم که کسی نبینه!
خلاصه به ویلای دائی رسیدم و چون یه کم با اجازتون راه رو گم کرده بودم پسر دائیم اومده بود جلوی در و در باغ رو باز گذاشته بود تا من ماشین رو ببرم داخل!
اما همین که ماشین رو بردم تو باغ و چشمم به ماشینهای فوق العاده کثیف اونها افتاد که به ترتیب پارک شده بود چشمام برقی زد و با اعتماد به نفس تمام به داخل ساختمون باغ رفتم
دائی من آدم خاصیه!خیلی آدم رو سورپرایز می کنه!البته پارسی را فاس بداریم!غافلگیر
مثلا همین دعوت امروزش!از شب قبل بهت نمی گه تا برات عادی بشه میذاره همچین که به غش و ضعف ناهار زدی بعد ناهار دعوتت می کنه!
بگذریم جاتون خالی یه ناهار مفصل و در جه ۱ از بهترین رستوران بهترین چیزی بود که تو اون وضعیت می چسبید.
می گم این مردا هم عجب نعمتهایی هستن؟من روزهایی که همخونه خونه نمیاد غذای چندان خوبی درست نمی کنم یا راستش اصلا غذا درست نمی کنم!خدا نگهش داره و گرنه از گرسنگی می مردم!
دائیم با اینکه ۵۰ سالشه مثل یه بچه ۵ ساله با امید بازی می کرد اونو داخل استخر برد !تفنگ بازی با تفنگ بادی!راستش این دومی رو منم خیلی موافقت نداشتم اما امید خیلی موافق بود
عصر جمعه خوبی بود.جای همه دوستان گل و مهربونم خالی!ساعت ۸ بود که اومدم به سمت خونه حر کت کنم اگه گفتید چی دیدم؟
ماشین من شسته شده بود و از تمیزی برق می زد!
وای دائی تو چقدر خوبی!درسته که گاهی خیلی ضد حال می زنی (مثل اون روز که منو باغ دعوت کرده بودی و من نیومدم و تو گوشی تلفن رو برداشتی و هر چی من عذر خواهی می کردم و توضیح می دادم تو قلمبه سلمبه بارم می کردی و حسابی حالم رو گرفتی!)اما باور کن خیلی دوست دارم و برام خیلی عزیزی!
تو راه بر گشت بگذریم که یه دور دور خودم زدم و بهد تو بولوار وکیل آباد مشهد نزدیک بود به خاطر دلسوزی بیجا برای یک راننده یه پیکان خاطی با یه ما کزیمای خوشگل تصادف کنم و خودم هم مقصر شناخته بشم اما خوشبختانه خدا دلش برام سوخت و همچین اتفاقی نیفتاد و تفریح امروز با یه تصادف تموم نشد.
تو ماشین امید خوابش برد وقتی نزدیک خونه رسیدم داشتم با خودم فکر می کردم یه بچه ۱۷ کیلویی و یه ظرف غذا و یک کیف پر وسایل رو چطوری ۴۷ تا پله با خودم بالا ببرم که با خودم گفتم هر کاری باشه می کنی!فکرش رو نکن!
همین که ماشین رو داخل پار کینگ گذاشتم و اومدم در پارکینگ رو ببندم یه صدای دلنوازی منو صدا کرد
مسافر دنیا!
بیا خونه مادرم .من اینجام!و اون صدا صدای کسی نبود جز همخونه که تازه ۲ دقیقه بود از مسافرت بر گشته بود!گفتم کمک می دی؟ و خلاصه کمک رسید و دیدم اگه فکرش رو نکنی خیلی خوب میشه!
همه منظورم از گذاشتن این پست این بود که گاهی اوقات نباید به بعضی مشکلات خیلی فکر کرد!خودش تو موقعیت ایجاد شده حل میشه!مثل ماشین نشسته!مثل ناهار درست نکرده!مثل کمک برای بغل کردن بچه خواب!
حالا اون دسته از دوستان که امتحان دارین !
سعی کنید تلاش خودتون رو بکنید اما خیلی به نتیجه و موقعیت امتحان فکر نکنید!این یه راهنمایی تجربه شده است.جدی بگیرید.
پ.ن ۱:این پست رو دو روزه می خوام آپ کنم الان قبول کرد.خدا رو شکر با لا خره قبول کرد.
به نام آن مهربان که مرا آفرید
سلام به همه دوستان گل و مهربونم!
سلام به شما همراهان همیشگی!
روزی که هر کدام از ما به دنیا اومدیم برای یک عد ه ای حداقلش دونفر
مایه شادی و خوشحالی بودیم.من تو یک خاانواده ای به دنیا اومدم که
قبل از من دو فرزند پسر به دنیا اومده بود حتما با به دنیا اومدن من
احساس خوشحالی کردن که جنسشون به قول معروف جور شده!
فردا بیست وهشتمین سالروز تولد منه!روزی که زندگی دنیوی رو آغاز
کردم و در گروه نوزادان انسان طبقه بندی شدم.
روزی که از عالم معنا به عالم جسم اومدم روحم مثل یک آینه بی رنگ
بود.اما نمی دونم آیا حالا هم روحم به همون بیرنگی و شفافیت و
صافی است!
روز تولد هر کسی یک روز بخصوصه!روزیه که فرصتیه یاد آدمها بیاد که
همونطور که روزایی بوده که نبودند و بعد آغاز شدند روزهایی هم خواهد
آمد که نخواهند و بود و به پایان می رسند.
روز تولد برای من روز غمناکی است!
روزیه که سنم یک سال بالاتر میره !شاید دلم نمی خواد پیر شم!شاید
دلم نمی خواد به آخر خط برسم!شاید هنوز معتقدم که جا برای متعالی
یشدن و رستگارزی وجود داره!هنوز کارهای نکرده زیادی دارم!شاید هم
احساس می کنم که تو سالهایی که گذشت به اندازه زمان از دست
رفته کار انجام شده ای ندارم!
به نظر من روز تولد هر آدمی می تونه براش معنای خاصی داشته باشه؟
اما چرا این روز رو به افراد تبریک می گیم!یا براشون جشن می گیریم!؟
یه دلیلش می تونه این باشه که بهش بگیم تو موجود ارزشمندی
هستی!
تو کرامت ذاتی داری و روزی که به دنیا اومدی روز عزیزیه!
نمی دونم چرا تو فرهنگ اسلامی به این روز توجه خاصی نشده؟!به
نظرم این روز روز معنی دا و معنا سازیه!
بگذریم....
اینا همه شاید بهونه ای شد که به همتون بگم 8 خرداد تولد منه!بهم
تبریک بگید !حرفهای خوشایند و امید وار کننده بزنین!اما یادتون باشه
که مسافر دنیا همونطور که روزی اومده روزی خواهد رفت!روزهای
زندگیمون سریع تر ااز اون چیزی که تصور می کنیم می گذرند.تا به
خودمون بجنبیم می بینیم که گرد پیری و حسرت و ناتوانی رومون
نشسته !پس حالا که می تونیم و می دونیم فرصت نیکی کردن و
مهربون بودن رو از دست ندیم!از کسی کینه به دل نگیریم که دل آدمها
اگر خونه کینه و نفرت بشه دیگه صفا و محبت بهش راهی نداره!
پ.ن ۱:بشکن دل بینوای ما را ای عشق این ساز شکسته اش خوش آهنگ تر است
پ.ن ۲:از تمام دوستان وبلاگی که گاهی ممکنه اظهار نظر هایی در موردشان کرده باشم که چندان مورد رضایت و شادی اونها نبوده و یا در حد و اندازه محبتشون براشون کامنت و مطلب نذاشتم عذر خواهی می کنم و امید وارم که منو ببخشند.این بهترین کادوی اینترنتی از طرف دوستان وبلاگیمه![]()
همگیتون شاد باشید و بر قرار![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
به نام او که به دلها شادی و غم ارزانی میکند و هر دلی را به گونه ای مشغول دارد
سلام دوستان خوبم!
کمی تا قسمتی بهترم و الحمد الله موضوع بیماری خیلی حاد نشد.
خداییش سلامتی عجب نعمتیه تا داریمش قدرش رو نمی دونیم و از زمین و زمان طلبکاریم و دنیا را می تازیم و انگار نه انگار که این نعمت بزرگ را شکری لازم است.
موقعی که شدیدا سرم گیج می خورد و هیچ کاری از دستم بر نمی یومد می گفتم خدایا یعنی میشه دوباره حالت عادی پیدا کنم و کمی راحت بشم.می گفتم اگه این سر گیجه سالها در من بمونه چه حالت آزار دهنده وغیر قابل تحملی است.
بگذریم!
امروز با یه اس ام اس عجیب از طرف لیدا بیدار شدم.مضمون اس ام اس این بود:L((شکفتن غنچه دیگری از گلهای باغ محبت و صفای زندگیتان راتبریک می گویم .امید که این نوگل معطر ترین و خوشرنگ ترین گل بوستان عمرتان باشد.افروز لیدا، فرید))
با این حالات اخیرم بعضی از دوستان احتمال بار داری مرا داده بودند که بنده خودم بی اطلاعم ولی با این اس ام اس گفتم خدایا یعنی لیدام همین احتمال رو داده!نکنه واقعا خبریه و خودم نمی دونم!
دیگه خوابم نبرد!
بیدار شدم و چائی گذاشتم و ناهار ظهر جمعه رو به راه کردم و بعد یه زنگی به لیدا زدم:سلام لیدا جان!خوبی!
مرسی عزیزم!تولدت مبارک!
من:آخه امروز که تولد من نیست!امروز روز فتح خرمشهر لیدا!چقدر حواست پرته!
لیدا:جدی میگی!منو بگو با این بینییم می خواستم سر صبحی پاشم بیام خونتون و تو رو سورپریز کنم!
من:ممنون!من که با اون بینیت توقعی از توندارم!
لیدا و شوهرش تازگیا بینیشون روعمل کردن!خیلی صورتشون کبود و وحشتناک شده!هر کی می بینشون فکر می کنه با ماشین رفتن تو دیوار!
هیچ کس هم عیادتشون نمیره!شاید یه جوری همه با خودشون میگن:مردم احتیاج به عمل دارن پول ندارن بعد اینا صحیح و سالم رفتن بینیشون رو کوچیک کنن!
طفلکیا حسابی حوصلشون تو خونه سر رفته!منم چون همسرش خونه است خیلی نمی تونم بهشون سر بزنم!صورت خوشی نداره!
خلاصه !
من هم به لیدا و شوهرش حق می دم که پول خودشونه و این آزادی رو دارن که هر جور می خوان خرجش کنن!و هم به کسانی که عیادتشون نمی رن حق می دم که این کوته فکریها براشون چندان قابل ترحم و قابل قبول نباشه!
همسرم میگه شوهر لیدا اونقدر که خرج کوچیک کردن بینیش کرده تا حالا خرج باروری مغزش کرده!؟
حرف جالبیه!من رو هم تو فکر برد!یادم میاد یکی از دخترای فامیلمون کتاب تست و کنکور و...رو نمی خرید.یه روز ازش پرسیدم چرا؟گفت آخه گرونن!
گفتم:عزیزم شما که کلکسیون لاک داری و برای هر دونش 1000 تومان پول دادی به نظرت گرون نبود؟البته این قیمتها مربوط به 4 سال پیشه!
اون دختر خانم گفت:آخه لاک رو همه می بینن اما کتابهای کنکور رو نمی تونم جایی نشون بدم!
البته اون دختر خانم بعدها به اشتباه خودش پی برد اما هنوز خیلی از ما تصوراتمون از زندگی مانند همون دختر خانمه!
خیلی از ما دوست داریم پولمون رو تو راهی خرج کنیم که دیده بشه!حالا فرقی نمی کنه که اون دیده
شدن چقدر تو حافظه ها بمونه یا نمونه؟یا اصلا چه قسمت از زندگی ما باید تو حافظه مردم
بمونه؟!بینی مون!قیافمون!ماشین و خونمون!یا خوبی و مهربونیمون!اند یشه و اعتقادمون!
خدایا دلم می خواد اگه خواستم یه روزی تو حافظه کسی جایی داشته باشم صفاتی از من در حافظه اش مونده باشه که پوچ و بی ارزش نباشه!![]()
به امید اینکه هممون در حافظه هم ارزشمند و زیبا باشیم.![]()
عصر جمعتون قشنگ! ![]()
![]()
![]()
دوستان خوبم
برام دعا کنید.حال خوشی ندارم.سر گیجه شدید و تهوع.خیلی حال بدیه!![]()
دوستان واقعا از تون ممنونم.خیلی بهترم.فعلا قطع شده!دعاهای پاکتون گلباران!یه دنیای پاک ممنون!