تبليغاتX
دست نوشته های بانوی مسافر

دست نوشته های بانوی مسافر

روز و شب شط زمان جاری است آنچه می ماند از این شط خروشان نیک کرداریست

خواب امید

به نام خدایی که خواب را آفرید

سلام.دوستان همیشگی.امیدوارم خوب و خوش باشید و خوابهاتون رنگی و امید بخش باشه.

دیشب امید یه خواب دید که تونست به خاطرش بسپره و برای من تعریف کنه!

مامان دیشب خواب دیدم منو بردین بهشت رضا.بعد همتون بر گشتین.من اونجا تنها موندم

خودتون رو جای من بذارید.چه حالی می شوید؟

امید وقتی  منقلب شدن منو دید گفت اصلا من شوخی کردم.بچه ها که تو بهشت رضا تنها نمی مونن؟

ببخشید

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 14:43  توسط بانوی مسافر  | 

به نام خدایی که جای حق نشسته!

سلام

این دفعه زودتر آپ می کنم چون پست قبلیم  چنگی به دل نمیزنه!

شاید چون توش نوشتم با همخونه حرفم شده!نمی دونم خلاصه خودم خوشمنیومد چه برسه به شما!

یکی دیگه از کسانی که یه زمانی دل منو به درد آورده بود و در حق من ظلم کرده بود دقیقا همون بلایی  سرش در اومد که اون بلا رو زیاد بر سر دیگران آورده بود.

خیلی خوشحالم نه از اینکه  قیچی شدن دمش رو م بینم از اینکه می بینم  دنیا همچینم که گاهی اوقات تصور می کنیم بی حساب و بی کتاب نیست!

شنیدین می گن گهی پشت به زین و گهی زین به پشت دقیقا حکایت اون  بنده خدای جفا کاره!

نمی گم  خیلی آدم مستجاب الدعوه ای هستم ولی برای خودم جالبه هر وقت از کسی دلم به  درد میاد و می شکنه و به خدا شکایتش رو  می برم یه اتفاق عجیب و تکان دهنده ای تو زندگی اون شخص می افته!شایدم من اینطور تصور می کنم و اگه من هم ازش ناراحت نبودم باز همون اتفاق می افتاد!

بگذریم...

یه وقت  فکر نکنید من  از رنج کسی  خوشحال می شم نه  بحث چیزدیگه ای بود!

لیدا و همسرش هر دوتا با هم رفتند بینیشون رو عمل کنن!افروزیک دو روزی پیش منه! امید حسابی خوشحاله!

امید از ۹ ما هگیش با افروز دوسته!اصلا به خاطر افروزه که از دخترای ۶ ،۷ ساله خیلی خوشش میاد.

احساس می کنم  بعضی از اساتیدم می خوان دست منو یه جا بند کنن و به قولی منو سر کار ببرن!

چند تا از استادام یه تماسای مشکوکی با من گرفتن که خیلی  عجیب بود.شایدم اینها فقط توهم باشه!

پ.ن ۱:سابق فکر می کردم چقدر بده مردم رو آدم کمتر از اونچه که هست تصور کنند اما حالا اعتقاد دارم چقدر بده مردم رو آدم بیشتر از اونچه که هست تصور کنند.                                                           به اندازه بود باید نمود                        خجالت نبرد آنکه ننمود و بود

پ.ن ۲:بالاخره دختر دائی دار شدیم.تو فامیل ما دختر دائی طلسم شده بود.هر کدوم از دائیام که ازدواج می کردن یه جفت پسر می آوردن تا اینکه دائی کوچیکه طلسمو شکست و یه دختر دائی چاق قشمت ما کرد.

از هر دری سخنی

*تازگیا افتادم تو کار پوست.محصولات سینره رو  به دوستانی که پوست معمولی و نرمالی درند پیشنهاد می دم.من نزدیک یک ساله دارم استفاده می کنم واقعا راضیم.هم نسبت به محصولات خارجی نظیرش قیمت مناسبی داره و هم از کیفیت بالایی بر خورداره.

**اگه پارچهای رو توسط اتو سوزوندین یا زرد کردین خیلی غصه نخورین مقداری نمک روی لکه  بپاشین و در آفتاب قرار بدین و بعد با آب اکسیژنه اونو بشورین.

***لکه روی قالی و پارچه های کرکدار رو با کاغذ خشک کن کمرنگ نمایید و روی آن دوغ یا ماست بریزید و کمی صبر نمایید.بعد با کاغذ خشک کن  پاک کرده و چند بار این کار را تکرار نمایید.سپس با آب و پدر رختشویی لکه حاصل را بشویید.

شاد و هدفمند و زیبا باشید.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 14:9  توسط بانوی مسافر  | 

حرص منو در بیارین!

به نام خدایی که خودش  همه بنده هاش رو می شناسه

با سلام به همه دوستان خوب وعزیزم

سلام.سلامی بهاری و بارانی به لطافت و زیبایی این روزها

امروز  تولد افروز دختر  لیدا ست.قراره با امید  تا چند ساعت دیگه به تولدش بریم.

بعد از ظهر تو چرت نیم روز بودم که امید  بلا جوری بیدارم کرد که به شدت سر درد شدم  بهش گفتم تولد افروز نمی برمت توکار بدی کردی!

گفت تو خجالت نمی کشی پسر به این خوشگلی خدا بهت داده همش اذیتش می کنی؟!

واقعا بچه های این دوره زمونه چه زبونی دارند؟

راستش با همخونه حرفم شده !یه کم عصبیم!

بعضی وقتا  تو زندگی زناشویی اونقدر با همسرت مچ میشی که مرد و زن بودن برات بی معنی می شه ولی گاهی اوقات بعضی رفتارها چنان زن و مرد رو مکدر می کنه که احساس می کنی بین زن و مرد چقدر فاصله معنایی است.

بگذریم...

دیروز یک زن آرایشگر آنچنان بر  ضد دین و دینداری و حضرت علی و حضرت فاطمه (س) صحبت کرد و همه رو به باد توهین و تمسخر گرفت و چنان از اراجیف خود با اعتماد به نفس دفاع می کرد که واقعا به حال خودم تاسف خوردم.

تازه فهمیدم که  با اعتماد به نفس میشه چقدر هیچ ها رو بزرگ کرد.توخالی ها رو پر کرد....

البته من جوابش رو تا حدی دادم.اما کافی نبود.جالب بود  دائم از اصطلاحات لاتین استفاده می کرد و برای محک  اطلاعات من از من پرسید می دونی فرهنگ به لاتین چی میشه؟

خدا رو شکر همین یک کلمه یادم مونده بود وگرنه می شد پیراهن عثمان و من هم بیسواد و امل و د مده

نمی دونم چرا رو پیشونیم نوشته حرص منو در بیارین !خلاصه  از آرایشگاههای زنانه بخاطر تفکرات سطحی و قشری حاکم در مکانشون بیزارم

خلاصه خود اون خانم وقتی فهمید طرفش مثل بقیه تاییدش نمی کنه و داره منابع صحبتاش رو زیر سوال می بره خودش تمومش کرد.ولی اعصاب خوردیش برام موند.

نه اینکه بگم تعصبیم نه من از نقد خوشم میاد ولی  از سطحی نگری و توهین حرصم می گیره!

ببخشید که زیادی خودمونی حرف زدم.

اینجا برای من یه دفتر خاطراته!

شاد باشید و آرام

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 16:40  توسط بانوی مسافر  | 

پر شدن یه جای خالی

دیروز همخونه برای تدریس به شهرستان  رفته بود.من تنها بودم از طرفی نمی تونستم به خونه پدرم برم چون عصری لیدا  برای پدرش یه مجلس ترحیم در منزلش گرفته بود و من باید حتما می رفتم.

الهه یکی از دوستانم نیز همسرش به یک سفر کاری چند روزه رفته بود.الهه اهل تبریزه و اینجا غریبه!

خلاصه  به الهه زنگ زدم  و گفتم شما بیا خونمون اما قبول نکرد گفت همسرم رو یک  مسائلی ازم خواسته که حتما خونه رو ترک نکنم و اصرار کرد که من پیشش برم.

راستش من خیلی مایل نیستم مزاحم دوستان و آشنایانی بشم که بچه ندارند چون به نظر من طاقت فضولیها و خرابکاریهای بچه ها رو ندارند و به نوعی اسباب شرمندگی آدم مهیا میشه!

چاره ای نبود کلی با امید صحبت کردم که پسر گلم وقتی رفتیم اونجا پسر خوبی باش.دست به وسایل روی میز و دکوری الهه جون نزنی.جیغ و داد نکنی!.....

الهه مشکوک به بارداریه و حال و حوصله آشپزی نداره برای همین من جاتون خالی  یه قابلمه باقالی پلو با ته چین مرغ درست کردم و روانه شدم.

زهی خیال باطل! زهی نصیحتهای بر باد رفته!

امید از هیچ حرکت و شیطنت کودکانه ای در حق من و الهه کم نگذاشت!با اینکه اسباب بازی و وسایل نقاشی هم برایش برده بودم اما دریغ ودرد....

سر سفره  تمام ظرف غذاش رو لیچ ماست کرد و بعد اصرار داشت که براش غذای بیشتری هم بریزیم هر چه  بهش می گفتم شما غذات رو تموم کن بعد برات می ریزم به گوشش نمی رفت که نمی رفت...

سر سفره یاد مسابقه ماست خوری در مهدش افتاده بود و اصرار داشت که ماستش رو با سر و بدون دخالت دست بخوره

هر چقدر تونست  روی مبلمان الهه جست و خیز کرد .لابلای کاراش یک کارد میوه خوری و یک چنگال هم پرتاب کرد که خوشبختانه خسارتی به بار نیاورد.

ساعت ۴ بعد از ظهر خونه الهه رو ترک کردم و با کلی شرمندگی روانه  مجلس ترحیم لیدا شدم.خوشبختانه اونجا  کمتر اذیت کرد و خیلی شرمنده نشدم.

شب موقع خواب به امید گفتم دیگه باهات قهرم!دیگه بغلت نمی کنم!تو مگه به من قول نداده بودی!چرا اینقدر خونه الهه جون منو اذیت کردی!

امید هی زبون می ریخت اما محلش نمی دادم.بعد ۱۰ دقیقه که  دید  شیرین زبونیاش فایدهای نداره دست به یک ابتکار زد.

یک کم ساکت شد و فکر کرد و بعد گفت:

من اگه زیر قولم زدم بچه ام اما تو چی؟مگه تو  به من نگفته بودی تو اگه خوب باشی  اگه بد بازم دوست دارم چون تو بچمی!پس چرا زیر قولت زدی؟

واقعا از یه بچه ۳ سال و ۸ ماهه کی توقع همچین حرفی رو داره؟

امید واقعا راست می گفت هفته قبلش از من پرسید اگه من کار بدی بکنم تو منو دوست داری؟

منم گفتم آره اما ازت ناراحت میشم.تو بچمی همیشه تو رو دوست دارم حتی اگه خیلی کار بدی بکنی!

.....

بگذریم مدتها بود از امید چیزی ننوشته بودم.

این روزها یه اتفاقی تو زندگیم افتاده که نمی تونم بگم اما راستش خیلی خوشحالم!انگار رو ابرا م.انگار  تو هوای تازهای نفس می کشم و زندگی برای یه عطر و بوی خاصی پیدا کرده.

جای خالی یک احساس تو قلبم پر شده و خیلی  هیجانزده و  خوشحالم.

امیدوارم جای هیچ چیز خوبی هیچ وقت تو زندگیتون خالی نباشه

+ نوشته شده در  شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 16:51  توسط بانوی مسافر  | 

به نام خدا جون خودم که همیشه بهترینها رو  نصیبم می کنه

 

سلام به همه دوستان خوب خودم در این دنیای غریبه

 

سلام به مرسده بلا که وبلاگش به تازگی دوساله شده!

سلام به نجمه مهربون و  صمیمی و دلسوز و گل که تازگیها  پژمرده شده!

سلام به الی جون با وفا با اون رانندگی قشنگش و وفاداریش

سلام به حمیده  منطقی که تازگیها غم کوچیکی تو دلشه اما مثل همیشه خوب و زیبا و متعالی می نویسه!

سلام به نازنین نازنینم که کم پیدا شده و سایه اش سنگین!

سلام به آقای سعیدی  که نمی دونم چرا همیشه کامنتای طولانیش می پره وم کامنتای کوتاهش می مونه!

سلام به آقای مجتبی زاده و همسر محترمشون  که تو کامنت گذاشتن ادب و معرفت خاصی دارند و خیلی مهربونن!

سلام به یه دوست که تازگیها وبلا گش  رو روشن کرده و داره ازش استفاده می کنه!...

سلام به ترنگ  که تازگیا ارادتمند شده!

سلام  به برادر گلم حمید  آقا که الحق وبلاگ سودمند و زیبایی داره که از نظر من نشانگر صفای دلشه!

سلام به مسافر بارانی که  نمی دونم چش شده وچرا دیگه کامنتای قشنگش رو نمی بینم!

سلامی گرم و پر از آرزوهای خوب برای همه شما عزیزان

دیروز لیدا خونمون بود!پسرش فرید یه دفعه بهش زنگ زد که روسیه یه موشک به قوچان زده!ببین چه دود غلیظی تو هواست!تا چند دقیقه دیگه باران سیاه می باره!اصلا  از خونه بیرون نیا!

من اول غش غش خندیدم!

بعد یه هو بارون گرفت!به شک افتادم!ااسراغ اخبار رفتیم هیبچ خبری نبود!سراغ اینترنت..هیچ موافق و مخالف هیچ خبری نبود!

لیدا به من می گفت دیدی گفتم آمریکا حمله می کنه!هی گفتی نه بابا!آمریکا برا خودش گفته حالا دیدی!

بهش گفتم هنوز که چیزی معلوم نیست فعلا پسر تویه که موشک زده به خونه ما!

می گفت برنج قراره بشه کیلو 5000 تومان!الان  هم  شده 3000 تومان!

اصلا زمینا که راکد شده بخاطر جنگه!اینقدر گفت و گفت تا ساعت 9 شب شد و رفت خونشون!

حالا هر چقدر شما از موشک روسیه یا آمریکا به قوچان  شنیدین منم شنیدم!

چقدر بعضی وقتا انتشار یه دروغ بزرگ آسونه!می گن تو جنگای واقعی هم  بیشتراز خود جنگ  هیاهوی رسانه ها و مردمه!

یه بچه 12 ساله چه راحت چند ساعت وقت ما رو با تخیلاتش گرفت!

بگذریم...

از این به بعد تو وبلاگم این بخش رو اضافه می کنم

از هر دری سخنی

این مطلب رو تقدیم می کنم به یکی از عزیز ترین دوستانم

شفای خود:

یکی از اصول شفای جامع  این است که نمی توانیم سلامت جسمانی خود را ازسلامت عاطفی و ذهنی و معنوی خود جدا کنیم.

همه سطوح هستی با یکدیگر در ارتباطند و هر گونه بیماری(بیم آری)در جسم:همواره بازتاب کشمکش فشار اضطراب یا گونه ای نا هماهنگی در سایر وجوه هستی نیز هست.پس هر گاه دچار اختلال جسمانی هستیم بی تردید باید آن را پیامی برای ژرف نگری به احساسهای عاطفی و شهودی و اندیشه ها و گرایشهای خود بدانیم و ببینیمن که برای باز گرداندن هماهنگی و توازن طبیعی به هستی خود چه می توانیم بکنیم.باید با درون خود همنوا شویم و به این فر آیند درونی گوش فرا دهیم.

علت بیماری مردم این است که در ژرفترین سطوح درون خود معتقدند که بیماری پاسخ مناسب یا اجتناب نا پذیری است نسبت به وضعیت یا موقعیتی که در آن قرار دارند و به هر نحوی برایشان حلال مساله ای است یا آنها را به چیزی که می خواهند می رساند و آن را راه حل عاجزانه یک کشمکش درونی حل نشده و تحمل نا پذیر می دانند.

شفا همواره از درون خود ما می آید. اگر به خود مجال آرامش بدهیم و مدام به طوری منظم با ضمیر باطن خود در تماس  باشیم،دیگر نیاز نداریم مریض شویم تا ضمیر درون توجه ما را به خود جلب کند.

بیماری یا تصادف پیام یا نشانه آن است که باید مفاهیم و عقاید و اندیشه هایمان راعوض کنیم یا به حل مساله ای ژرف و درونی بپردازیم.

 

 

در ادامه مراقبت از مو

قبل از رفتن به حمام موهایتان را شانه کنید تا کثیفی و سلولهای مرده پوست رها شوند.

هر چند وقت یکبار شامپویی را که استفاده می کنید عوض کنید زیرا موهایتان در برابر عناصر یک شا مپوی خاص مقاوم می شوند.

شامپو را مستقیما رو موهایتان نریزید بلکه مقداری از آن را در  کف دستتان ریختهو با آب رقیق کنید. کف دستهایتان را به هم بمالید و سپس با استفاده از انگشت انتان  شامپو را به داخل موها ما ساژ دهید.

برای درخشان کردن مو هایتان  4 قاشق غذا خوری آبلیمو را به یک لیتر آب اضافه کنید و پس ازشستشوی موی سر آن را روی موها بریزید.سپس موها را آبکشی نمایید.

برای تقویت موهایتان پوست سررا با حرکت دایره وار ما ساژ دهید.بدین وسیله گردش خون در پوست سر بیشتر شده و در نتیجه مو تقویت می شود.

 

شاد و سرحال باشید.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 18:3  توسط بانوی مسافر  | 

به نام خدایی که هرچه هست از فضل اوست

 

الهی!بود من بر من تاوان است،تو یک بار خود بر من تابان!الهی!معصیت من بر من گران است،تو رود جود

 

خود بر من باران.الهی جرم من زیر حلم تو پنهان است،تو پرده عفو خود بر من گستران.

 

خدا رحمت کند این خواجه عبد الله انصاری رو.چه قدر زیبا با  معبودش سخن می گفته !

راستی  سلام

با  این هوای گرم تابستانی در بهار چه می کنید؟

دموی ها در این فصل دم خونشون بالا میره و حرارت بدنشون بیشتر میشه.مواظب دم خونتون باشین و اگه لازم شد یه هجامت بکنید بد نیست.

از حرفای خودم یاد نازنین افتادم.ما شالله اطلاعات عمومیش خیلی خوبه!مثل یه کدبانو و مادر مهربون  همیشه توصیه های خوبی  داره!

راستی  برادر شوهرم که قبلا معرفی کرده بودم (سیکل ،کم درآمد و....)قرار بود دوست منو در حرم ببینه و...حرم نرفتند رفت خونه دوستم و باهاش  صحبت کرد.می دونید چه سوالی از دوستم پرسیده بود:شما ماهیانه چقدر درآمد دارید؟

حالا یکی نیست بگه بنده خدا  خودت که اگه داشته باشی ماه 100 هزارتومان در آمد داری و رفتی خواستگاری یه دختری که یک لیسانس تخصصی داره و مسلط  به یک زبان خارجه هم هست و وضع زندگیشون از شما هم بهتره و....چه طوری روت میشه که بعد از این همه پررویی که به خودت اجازه دادی و رفتی خواستگاری این خانم همچین سوالی رو ازش  بپرسی؟!

بعد از اینکه  به منزل مراجعت کرد ازش پرسیدیم نظرت چیه؟گفت درآمد دختره کمه!شکل  پیرزناست!حرف زدنش منو نگرفت از من می پرسه برای چی با مامانتون نیومدین؟ من قبلا به دوستم گفته بودم  که بخاطر در آمد کمش مامانش حاضر نیست براش پا پیش بذاره!

برادر شوهرم با این سوال به تت پته می افته  و نمی تونه چیزی بگه و دوستم می گه بخاطر مساله کارتون؟و آقا بهشون بر می خوره!

خدا رو شکر که من  زود ازدواج کردم و  این گونه  ناز و اداهای پسرهای این دور و زمونه را تجربه نکردم.

یکی دیگه از دوستام که فردا هم قراره بیاد خونمون  کارشناسی ارشد داره و ماهیانه 400000تومان حقوق داره و....دیروز تلفنی از خواستگاراش  تعریف می کرد .دو تایی   از خنده غش کرده بودیم.می گفت پسره ....

بگذریم این امید خیلی داره شلوغ می کنه .تا زگیا تا ازش غافل میشم کار دستم می ده!دیشب نه پریشب  یه شیشه کوچیک از داروهاش رو  خورده بود!

تا بعدی دیگر...

خدا حافظ

نکته های مفید در سلامت مو:

به موهایتان زیاد شامپو نزنید.استفاده از شامپو بیش از حد نیاز موها را تمیز تر نمی کند بلکه

 

باعث کدر شدن آن می شود.هیچگاه برای شستن و آبکشی موهایتان از آب داغ استفاده نکنید

 

اگر موهای شما بلندتر از  طول چانه است آن را رویث سر بصورت گلوله مالش ندهید زیرا اینکار باعث در هم پیچیدگی موها می شود

بعد از شستشو مو را فورا شانه نکنید بگذارید موهایتان کاملا خشک شود و بعد با شانه درشت این کار را انجام دهید

 

بعر از شستشوی مو  آنها را آویزان کنید و حوله  دور آن بپیچیدو از به هم مالیدن موها خودداری کنید زیرا این کار باعث شکستگی مو و ریزش آن می شود.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 17:55  توسط بانوی مسافر  | 

به نام خدایی که همه چی داده بازم میده دوسمون داره از مامان و بابا هم بیشتر

 

این یه بسم الله الرحمن الرحیم کودکانه است به روش  استاد محسنی!

 

امید رو گذاشتم کلاس قرآن.خیلی جالبه با اشاره و داستان و رنگ آمیزی و  اصوات حیوانات به بچه ها  آموزش قرآن  می دن.

 

امید خیلی به حیوانات علاقه داره!برای همین از این کلاس واقعا لذت می بره و خوبم پیش می بره.

 

دیروز امید از من می پرسید مامان گاوا  چی میگن؟گفتم می گن مو مو

امید گفت بابا می گه گوا می گن ماء ماء

خانم معلممون می گه گاوا می گن O   

به امید گفتم همون که معلمتون  می گه درسته

 

بعد با خودم فکر کردم  گفتم واقعا آدما تو صدای گاو اینقدر با هم اختلاف دارند و متفاوتند  چه اینکه بخوان  با هم  در پذیرفتن  چیزهای اساسی تر و مهم تر اختلاف نداشته باشن.

 

داریم حسن برادر همخونه رو کم کم قاطی مرغا می کنیم.قراره فردا با دوست من  صحبت کنه!تو حرم با هم قرار  گذاشتن.خدا بخیر بگذرونه!

 

لیدا  آروم تر شده !دائم برای پدرش حلوا می پزه و خیرات می کنه!براش نماز می خونه  و حسابی به فکر اون عالم باباش افتاده.

 

تازگیا علاقه خاصی به پدر همخونه پیدا کردم. پدر همخونه که در حقیقت جای پدر منم هست خیلی با صفا و مهربونه از اون پیر مردای اهل  عبادت و اهل دل!واقعا دوست داشتنیه!اگه یه کم بهش عزت واحترام کنی تا چشماش رو دریغ نداره!

پریشب خواب دیدم مرده تو خواب بالشتم خیس شده بود .داشتم از بغض می مردم.

 

قدر پیرامون رو بدونیم .نکنه یه وقت بهشون بی حرمتی کنیم یا  اندازه سن و سالشون ادب خرجشون نکنیم.

خودمونم یه روزی پیر می شیم و افکارمون قدیمی و شایدم کمی پر حرف!از هر دست بدیم از همون دست می گیریم!

دیدید چه زود کودکی تموم شد و چه زود جوون شدیم و داریم  به سمت میا نسالی  میریم....

به همین زودیا هم می گیم یادش به خیر جوونی!پیریه و هزار عیب و علت!

 

:دنیا  خیلی کوچیک تر از اونه  که بخوایم  توش غم و غصه چیزیرو بخوریم و یا بلند پروازیهای  خطر ناک داشته باشیم.مرگ مثلیه سایه ما رو تعقیب می کنه و ما غافل از روز رفتن به دنبال آرزوهامون  دوانیم.

هر کس باشیم و هر چی که باشیم  یه روز از همین روزای  آفتابی یا ابری به خاک مالیده می شیم و رو  صورتمون خاک می پاشن!

می خوام سعی کنم  که  خاکی تر باشم تا روزی که  به خاک مالیده شدم  خیلی  احساس غربت نکنم.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 15:53  توسط بانوی مسافر  |