تبليغاتX
دست نوشته های بانوی مسافر

دست نوشته های بانوی مسافر

روز و شب شط زمان جاری است آنچه می ماند از این شط خروشان نیک کرداریست

داغ

سلام دوستان

امیدوارم که دلاتون شاد باشه و دلتون بی داغ

یکی از عزیزترین و صمیمی ترین دوستان من  داغدار شده.اون عزیز تا به حال معنی داغ رو نمی دونست،من هم نمی دونستم اما با دیدن داغ اون کمی داغ برام معنا شد.

پدر لیدا از دنیا رفت.......

لیدا حالش خیلی بده!صبرش خیلی کمه!لیدا می لرزه،خیلی شدید.بی طاقتی تنها چیزیه که در لیدا  دیده میشه!

لیدا:کاش بیشتر ازش سر می زدم!کاش وقتی  تلفنی اون حرفای تکراری و همیشگی رو بهم می زد گوشی تلفن رو دورتر ازط گوشم نمی گرفتم و الکی تظاهر به گوش دادن نمی کردم،کاش یه بار دیگه صداش بشنوم!کاش یه بار دیگه روش ببینم!کاش یه بار دیگه به سرم دست نوازش بکشه!کاش یه بار دیگه بگه لیدا!کاش اونو به خونم  می آوردم.کاش ازش پرستاری می کردم!کاش هیچ وقت با اون تندی نمی کردم.!

ای کاش برای لیدا و برای خواهر و برادرهای او که در حق پدر جفا کردند فرصت جبران بود.کاش قبل از مرگ هم برای هم عزیز باشیم.کاش ایرانیها از مرده پرستی دست بردارند و قدر زنده هارا بدانند.

این چند روزه چه صحنه های بدی دیدم

پسرانی که با دستان خود پدرشان را که تا قبل از این به او سلام نمی کردنددرون قبر گذاشتند و چنان می گریستندو او را در آغوش می فشردند که گویی عشقی جزپدر در زندگیشان نبوده!!!

دختری که پدرش را تا قبل از این مردی خودخواه و بد اخلاق می دید فریاد می زد که می خواهم در  قبر پدرم بخوابم و این را حق خود می دانست!

 

وای وای و ودیگر چیزی نمی گویم!چه دنیای....

مادر  وحید دوست همخونه هم مرد.وحید  سر  ته تقاری مادرش بود.شبیه مادر و بسیار وابسته به او...

حال وحید هم دست کمی از لیدا ندارد!

وحید چنان گریه می کند و معصومانه مادر مادر می کند که دل سنگ را  به سوز می آورد.مادر وحید بر اثر استفاده زیاد از داروهای آرامبخش مدتی بود  که حافظه درستی نداشت و نمی توانست  زیاد حرف بزند و متاسفانه بر اثر سکته دوم به دیار باقی شتافت.

بر خلاف چند روزپیش امروز به یک جشن دعوتم.یکی از دوستانم خونه خریده و برای ولیمه خونش و همچنین  تولد امام حسن عسگری(ع) یه جشن خونش گرفته و همه دوستان رو دعوت کرده!

چقدر تفاوت روزهامون زیاده!یه روز شادی یه روز غم!

ماهیان کوچک یک رود می خواندند

ما مسافرهای دریاییم

سویت ای دریا

با قطار آبی این رود می آییم

ماهیان کوچک یک رود می خواندند و می رفتند

گاه چنگ تیز قلابی

آسمان چشمشان را رنگ غم می زد

گاه دندانهای سخت و سربی دام

فکرهای روشن و نیلوفریشان را به هم میزد

باز اما شوق

بال وا می کرد و غم را زودپس می زد

باز هم امید در نگاه شاد ما هیها

مثل یک نیلوفر آبی

نفس می زد

پ.ن ۱:سعی کنیم قدر پدر و مادرمون رو قبل از اینکه داغشون به دلمون بشینه بدونیم.

پ.ن۲:همش برای این دنیامون کار نکنیم یه کم  هوای اون طرفو داشته باشیم حتی اگه به اون جهان اعتقاد نداریم  اما  یه درصد هم احتمال صدق گفته هارو بدیم تا یه وقت دست خالی و بازنده از دنیا نریم.

پ.ن ۳پدر لیدا نه نماز می خوند و نه روزه می گرفت یه شب بعد مرگش به خواب خانمش میاد و به اون میگه یکی ازپسرام نماز می خونه و زیاد حرم میره  بهش بگو باباشو و فراموش نکنه و امشب برای من حرم بره!

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 15:55  توسط بانوی مسافر  | 

یه وقت هضم نشید

با سلام به همه شما خوبان آشنا

 

از اینکه  منتظر آپ کردن من بودید  سپاسگزارم هرچند اراجیف بنده لیاقت این انتظار را ندارد.

 

عید امسال  حسابی مهمون دار بودم.هر کس را که مدتها بود دعوت نکرده بودیم ایام عید مناسب

 

دیدیم با توجه به  فراغت همخونه و تمیزی مخصوص ایام عید  جبران مافات کنیم.

 

اول یک مساله ای را روشن کنم که کنجکاوی بعضی دوستان ارضا شود، من به این دلیل به 

 

 همسرم همخونه می گم که  برای خونه تقدس شیرینی و آرامش خاصی قائلم چیزی بالاتر از

 

 همسر بودن نه اینکه برای  همسرم ارزشی پایین یا کم قائل باشم .

 

روز 13 عیید یا همان سیزده به در معروف با خانواده همسرم به بولوار فرودگاه رفتیم  آنجا 

 

 همخونه و برادرش  بساط کباب پزون راه انداختند و امید خان طبق معمول دختری را برای

 

همصحبتی و دوستی خویش پیدا نموده و تا بعد از ظهر مجموعا اگر نیم ساعتی  در خدمتشان

 

بودیم.

 

روز خوبی بود اما شبش بهتر بود چون یکی از دوستان وبلاگیمان نجمه خانم  را زیارت کردم.

 

دختری  زیبا &خوش تیپ و شیک و مرتب با  قلبی پاک و چشمانی عاشق که  همسویی خاصی

 

با دلسوزیهای همیشگی  در نوشته هایش داشت.البته اینا رو نگفتم که خواستگار پیدا کنه!اصلا  به

 

 نظر من نجمه نامزد داره!

 

نمی دانم چرا  وقتی نجمه را دیدم بغض گلویم را گرفته بود.دلم می خواست  گریه کنم .اشک

 

شوق شنیده بودم اما گریه شوق نه!

 

راستی  من فهمیدم این لارج ترین دختر دانشگاه به کی رفته !؟به پدرشون !

 

نمی دونید چه هتل شیکی براشون گرفته بود!امید  می گفت مامان خونه ما زشته  بریم  مثل خونه نجمه اینا بخریم

 

نجمه می خواستم یه سوالی ازت بپرسم اما روم نشد شاید نمی خواستم یه دفعه به حریم  خیلی

 

شخصی و خصوصیت قدم بذارم.

 

 

چقدر چشمات عاشق بود؟واقعا  اینقدر  عاشقی؟خوش به حال اون معشوق که غعم عشقش اینچنین

 

 در تو هویداست!

 

 

 

بگذریم ....

 

نمیدونم چرا اینقدر خوا ب آلو شدم.من دختر بهار هم هستم بهار هم که  کمی خواب آور هست

 

 دیگه حسابی با بهار جفت شدم  و  خواب را معنا می کنم.

 

چند روز پیش یه مهمونی داشتم که شخصیتش  نه تنها برام جالب نبود که  واقعا خسته کننده

 

بود.سر هر صحبتی رو که باهاش باز می کردی  از زندگی برادرش سر در می آوردیم.حتی د

 

ر پیش پا افتاده ترین حرفها .باورتان نمی شود  !!  ملاحظه کنید

 

 

من:چقدر کت همسرتون  قشنگه از کجا تهیش کردین؟

اون:من برای برادرم می خواستم کت بگیرم  رفتیم جنت  اندازش نبود بعد رفتیم پروما اونجا براش گیر آوردیم شوهرم هم یکی برداشت.

من: امید خیلی به همسر شما علاقه داره برای همین دائم  دور و برشه و مزاحمشضون میشه!

اون:پسر برادرم هم همینجوره.دائم سراغ  همسر منو می گیره و.....

من:بهتر نیست بریم زیر اون آلاچیق بشینیم

اون: چرا اتفاقا یه دفعه که با برادرم به پارک اومده بودیم پسرش می گفت عمه بریم  زیر اون آلاچیق یه چیزی بخوریم

من"راستی می دونین فلانی  دوباره دارن بچه دار میشن

اون" به قول برادرم شب خوششون شب دندون دردشونه!

من" هوا سرد شده بهتر دیگه بریم

اون: آره ! شانس ماست دیگه من با خانواده برادرم چند روز پیش اینجا بودیم خیلی هوا خوب بود....

یعنی باورتون نمیشه که اصلا نمی شد صحبتی با این خانم داشت و حرفی از برادرشون وسط نمی  یومد.

 

چطور میشه که یک آدم اینقدر  در زندگی کسی هضم بشه!

 

طفلی شوهر بد بخت این خانم که شبانه روز باید  وصف برادرشون رو بشنوه!

 

یه بار وسط عرایضشون رو به همسرش کرد و گفت اون تیکه خنده داری رو که  برادرم اون شب گفت شنیدی؟

 

بعد هم برای همسرش تعریف کرد که یه وقت  شیرین کاری برادرش حروم نشه و این خانم یادش نره که تعریف کنه!

 

اینا روبراتون تعریف کردم  تا شما یه وقت  ندونسته  در شخصیت و زندگی کسی هضم نشید.

 

 پ.۱.راستی هر کس قسمت آخر پیامکی از دیار باقی رو دیده محبت کنه برامنم تعریف کنه!

 

پ.۲.مواظب  نفس امارمون باشیم و توصیه های نفس لوامه رو جدی بگیریم.

 

پ.۳.راستی این وبلاگی که جدیدا لینکش کردم مثل غزل یا فراتر از آن   بنده خدا خودش شاعره!خیلیم بی ادعا و بی ریا است.یه سر بزنینپشیمون نمیشین!خیلی  شعراش قشنگه فقط  شعراش رو ندزدین که پدر آمرزی برای من درست کنین.هر جا هم نوشتین با ذکر نام شاعر

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 فروردین1387ساعت 15:52  توسط بانوی مسافر  | 

به بهانه سفر

به یاد تو

سلام به همه دوستان خوب و عزیز

با تعطیلات چطورید؟خوش می گذره؟

نمی دونم چرا امسال حال عید دیدنی رفتن ندارم. خوب ما تو خاندانمون کوچیکم هستیم اگه جایی نریم کسی خونمون نمیاد .البته یک کم مهمون  داشتم اما کم بود کرایی نمی کنه ماجراشون رو تعریف کنم!

جاریم برای اولین بار در زندگی زناشوییش شوهرش رو تنها گذاشته و به مسافرت رفته .برادر شوهرم طبقه پایین خونه ما زندگی می کنه!طفلی هیچ غذایی هم یاد نداره درست کنه!می خواستم بگم شام و ناهار بیاد خونه ما اما خانمش گفت بذار یه کم به خودش بیاد شاید به مهم بودن آشپزی پی ببره!میگم سفر  خانمها گاهی برای  قدر دانستن آقایون  بدک نیست البته  اکر فرصتی ب رای زیرابی رفتن به آنها ندهیم و موقع بازگشت با خانم شیرین سخن رو به رو نشویم

منم دلم برای یک سفر درست و حسابی بدون تبعات تنگ شده!

سفرهای امسال هم بر خلاف آمار و ارقام اعلام شده پر از مرگ و میر بود !  یا آمار درست نیست یا  آشناها و اقوام ما  داخل آمار کم شدند.

بدم نیست آدم تو مسافرت بمیره نه؟!مردنم یه نوع سفره!سفر از این عالم به اون عالم!نگفتم از این دنیا به اون دنیا چون این تعبیر اشتباهه!

تو مسافرت لوازم ضروری و مهم رو بر می داریم سعی هم میشه تا  ممکنه چیزهای غیر ضروری  و دست و پا گیر برده نشه !

تو سفرهای دنیایی این نکته ها معمولا فراموش نمیشه اما تو سفر  به اون عالم غالبا فراموش میشه که چطور باید به سفر رفت؟

من یه حسی در درونم میگه که تو سفر می میرم.تو غربت رو یک تخت نرم و در خواب!ببینید همین میشه یا نه؟

بذارید یه کم برای  غریبی ومرگ خودم گریه کنمجان  بمیرم برات عزیزم

اینم تاثیر خواندن پستهای آقای سعیدی و مسافر شب بذارید ادامه بدم...

دوست دارم وقتی می میرم به مرگ خودم راضی باشم و دلی به این دنیا نداشته باشم.دوست دارم این شعر صادق سرمد رو هم روی قبرم بنویسند:

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد

چه نکوتر آنکه مرغــی ز قفـس پریده باشد

پـر و بـال ما بریدند و در قفـس گشـودند

چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد

من از آن یکی گـزیدم که بجـز یکـی ندیدم

که میان جمله خوبان به صفت گزیده باشد

عجب از حبیـبم آید که ملول می نماید

نکند که از رقیبان سـخنی شـنیده باشد

اگر از کسی رسیده است به ما بدی بماند

به کسی مبـاد از ما که بدی رسـیده باشد.

امروز به حرم اما رضا مشرف شدم .برای همتون حتی اون مخاطبی که منو بدذ بین می دونه دعا کردم.از صمیم قلب براتون خیر و خوبی خواستم.یکی از دعاهای قشنگ قرآن که حضرت موسی اون دعا رو کرده  و من خیلی خوشم میاد اینه که وقتی واقعا درمانده شده بود و نمی دونست چی براش خوبه چی بد به خدا گفت  :خدایا هر خیری که من بهش محتاجم به برسون!گاهی اوقات آدما خیر و شر خودشون رو نمی دونند مثل مامان بنیامین که 10 دقیقه قبل از مرگ فرزندش  از افسر خواسته بود که ماشین رو ترخیص کنند و یا همون افسری که سر پیچی از قانون رو به منزله دلرحمی یا گذشت  برای خودش محسوب کرده بود. حیف....

یه جورایی دلشکسته ام  اما افسرده نیستم.سعی می کنم خودم روئحیه ام رو ترمیم کنم  البته با کمک عزیزترین و بهترین دوستم  !دوستی که منو باور داره و از  آغاز تا انجام منو داره!

شب و روزتون خوش.شاد باشید و بر قرار

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 10 فروردین1387ساعت 20:32  توسط بانوی مسافر  | 

به هرچ از راه  دور افتی چه کفر آن حرف وچه ایمان

 

به هرچ از دوست وامانی چه زشت آن نقش وچه زیبا

 

.

.

.

چو علم آموختی از حرص آنگه ترس کاندر شب

 

چو دزدی با چراغ آید گزیده تر برد کالا

 

هیچ انسان با ایمان و بی ایمانی در گستره این  مسیر  حق نداره  حواس  موجودی رو پرت کنه!هر موجودی

 

تربیتی داره و مسیری و هدفی و لغایتی.البته موجودات باید  خودشونم کمی کیاست و زرنگی داشته باشن اما

 

 گاهی فقدان این زیرکی نباید  حجت موجهی بشه برای  موجوداتی که بهره بیشتری از زرنگی دارند .

 

می تونیم با هم دوست باشیم،میتونیم  با جنس مخالفمون ازدواج کنیم ،می تونیم به هم مهر بورزیم اما حق

 

نداریم موجودی رو به خودمون معطوف کنیم .با اون بازی کنیم و یا در جهت تحقق نیات و اغراضمون کسی

 

رو در خودمون خلاصه کنیم.شاید یکی از غرضهای حجاب در دین هم همین عدم  تحریک و مزاحمت برای

 

 ذهن و اندیشه همنوع باشه.

 

نمی خوام بگم چرا دارم این حرفا رو می زنم  چون کسی که باید بدونه این حرفا رو برا چی می زنم خودش

 

وبلاگم رو می خونه.می دونی !

 

اونقدر بال و پرت دادم که حالا احساس می کنم پر پر زدنات  جلوی نفس کشیدنم رو گرفته!!!

!

اونقدر براش  تو رو بزرگ جلوه دادم که حالا می ترسم خودم نیزشریک جرم باشم.می ترسم به احساس و

 

درک  شاید نادرست من بیش از حد طبیعی خودش اعتماد کرده باشه!

 

البته تو برای من هنوزهم بزرگ و عزیز و قابل احترامی

 

اما از نفس اماره تشویق کننده به بدیها سخت در هراسم.

 

 

از نفسی که گاهی ابلیس  در آن خونه می کنه و به خواص مشتاق تره هراسانم!

 

از دشمن قسم خورده که تنها هدفش طولانی کردن مسیره و توجیه گناهه  میترسم!

 

و این همه ترس و هراس  من  با مقایسه  سابقه  زیاد ابلیس در فریبکاری و سابقه اندک شما  در مبارزات

 

 نفسانی  ایجاد شده است.به شعور و عقل و ایمان خود غره نشوید که  من ایمانهای بر باد رفته از مومنان و

 

 عاقلان برتر از شما بسیار دیده  ام وکارآیی وسوسه های ابلیس را بر بسیاری نفسها قوی تر از ایمانشان یافته

 

ام!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 10:54  توسط بانوی مسافر  | 

یک علامت

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد

یک نکته در این معنی گفتیم و همین باشد

غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل

شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد

چند روزه که خبری شنیدم گران و سخت.بنیامین کوچولو پسری 5 ساله بخاطر مستی پدرش در حین رانندگی جان به جان آفرین تسلیم کرد.بنیامین کوچولوی شیرین زبون  خواب بود  سرعت ماشین 240 شاید چون ماشین صفر بود باید آب بندی می شد  ولی نه با خون تو ای عزیز کو چولو!

10 دقیقه قبل از این تصادف هولناک  پلیس راه  این راننده مست را بخاطر سرعت بالا متوقف کرده بود  و  به علت  تکرار  این خطا گواهینامه اونو سوراخ کرده بود و قصد انتقال ماشین به پار کینگ را داشت.امان از   التماس بی موقع تو مامان بنیامین.کاش برای مرگ کودک دلبندت اینگونه التماس نمی کردی!!!!!!!!

بنیامین  تو با این همه لطافت و زیبایی  حیف بود پسر مردی هوسباز و مست باشی عزیزم!

تازگیها  پدرت  از  هوسبازی با دختران لذت نمی برد و به سراغ زنان شوهر دار رفته بود.

او گاهی تو را هم با خودش می برد.

بنیامین  می خواستی به کیش بروی اما مات شدی!شاید خون به نا حق ریخته ات تلنگری باشد برای خیلی از گنهکاران  مست.

بنیامین جان  می دونی کدوم عکست رو بزرگ کردن و به در و دیوار مسجد زدن.همون عکسی که تو مهد کودک  در مراسم چهل و هشتم  لباس سیاه پوشیده و علم به دست گرفته گرفته بودی!

اون عکاس باورشم نمیشه که اون عکس  آخرین عکس تو روی مزار تو جا گرفت.

پدر توبه کرد و آیا می توان به توبه او اعتماد کرد؟

روز اول پدرت می خواست  خودش را از پشت بام به پایین پرت کند  .روز دوم خدا را شکر می کرد که وازکتومی نکرده و می تواند فرزند دیگری بیاورد و روز سوم  چشمانش دوباره قرمز بود و گاهی می خندید....

اگر مامانیت بفهمه که تقصیر اون بوده که تو پر پر شدی  دیگه اینطوری دور و برش نمی چرخه و دلسوزیش رو نمی کنه!!!

بگذریم ....

بنیامین یک  نشونه است.یک علامت برای همه کسانی که می تونن  این علامت رو بفهمن!

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 فروردین1387ساعت 19:20  توسط بانوی مسافر  |