تبليغاتX
گفتگوهای تنهایی

آغاز ماه مبارک بر همه دوستان مبارک.

پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390

رمضان آمد و آهسته صدا کرد مرا

مستعد سفر شهر خدا کرد مرا

از گلستان کرم طرفه نسیمى بوزید
که سراپاى پر از عطر و صفا کرد مرا

نازم آن دوست که با لطف سلیمانى خویش
پله از سلسله دیو دعا کرد مرا

فیض روح‌القدسم کرد رها از ظلمات
همرهى تا به لب آب بقا کرد مرا

من نبودم بجز از جاهل گم کرده رهى
لایق مکتب فخر النجبا کرد مرا

در شگفتم ز کرامات و خطاپوشى او
من خطا کردم و او مهر و وفا کرد مرا

دست از دامن این پیک مبارک نکشم
که به مهمانى آن دوست ندا کرد مرا

زین دعاهاست که با این همه بى‌برگى و ضعف
در گلستان ادب نغمه سرا کرد مرا

هر سر مویم اگر شکر کند تا به ابد

کم بود زین همه فیضى که عطا کرد مرا

ماه رمضان با همه زیباییهای مخصوص خودش رسید.زیبایی سحر و سحر خیزی و زمزمه های دعای سحر!زیبایی افطار و شوق ربنا شنیدن و بوی سوپ وکتلت وعطر چای وسفره رنگین افطار!هر چند که دیگه ربنای استاد شجریان پخش نمیشه!هر چند که عطر و بوی سفره افطاری برای روزه دار معنی داره و هر چند کسی که روزه نمی گیره حس خسران خاصی در این ماه داره! حسی مثل حسی که بعد از دیدن برنامه ماه عسل بهت دست می ده!


به نظرم بدترین چیز در ماه مبارک رمضان اینه که بخوای روزه بگیری و نتونی!

روزه داری هم واقعا توفیق می خواد!

درسته که هوا گرمه و تشنگی واقعا اذیت می کنه اما آدما تو سختیا ساخته میشن!روح و نفس انسان تو سختی همیشه قابلیتهایی رو پیدا می کنه که در نعمت و رفاه و آسایش پیدا نمی کنه.

نمی دونم چرا بعضی ها ازروزه داری دیگران بوی بد دهان و کم شدن ساعت اداری و...رو می بیینند اما این همه قشنگی روزه داری این همه برکت و مبارکی رو توصیفی براش ندارند.

سحر ها وقتی از پنجره اتاق ،چراغ های روشن خونه همسایه ها رو می بینم خوشحال میشم که تو محله ای زندگی می کنم که  قشنگیهای روزه رو می بینند.

وقتی دم اذان مغرب خیابونا شلوغ میشه و به فاصله کمی یک ساعت بعد افطار خیابونا عجیب خلوت میشه دلم گرمه که هنوز روزه دارای زیادی توی شهرم نفس می کشند حتی اگه نفسشون بوی خوبی نده!

وقتی منوی غذای مهمانیها عوض میشه وقتی همه شهر تو یک ساعت  مهمانی می دن وقتی دین این همه به زندگی  نظم و زمانبندی می ده  حس خوبی بهم دست می ده و لذت خاصی از این همه نظم می برم.

جدا از این مسائل ظاهری معنویت در این ماه موج خاصی داره!معنویت خیز خاصی بر می داره و دعا رنگهای  سرد زندگی ما رو می گیره!

از همه دوستانی که دعا گرمشون می کنه تقاضا دارموقتی گرم دعا شدند  از سرما زده هاهم یاد ی بکنند.

التماس دعا

 

هویت واقعی در دنیای نت

پنجشنبه شانزدهم تیر 1390
به نام خدای بزرگ و مهربون .

بعد از یک غیبت  نسبتا کبری خدمت همه دوستان خوبم عرض سلام و ادب و احترام دارم.

امید وارم حال همه دوستان مجازی خوب باشه و  روزگار بر وفق مرادشون.

حال منو اگه بخواین رنگه گلای قالیه! یاد مریم حیدر زاده افتادم.ولی واقعا گلای قالی چه حالی دارن!؟طفلکا چه قدر زیر پا های نسبتا کثیف ما  له میشن!چه قدر روشون چایی و نرمه غذا و و...ریخته میشه.چه قدر با مکش جارو برقی اذیت میشن!نمیشن!یه بار جارو برقی رو سمت خودتون بگیرین ببینین از اون صدا و مکش اذیت میشین یا نه؟

بگذریم از تو جارو برقی بیاین بیرون!

دیشب یه وبلاگ زدم با اسم واقعی خودم.اسم .فامیل تصویر همه چی عین خودم بود.واقعی واقعی!اصبح زنگ زدم به یکی از دوستان که تو هم بیا این کارو بکن!بیا این دنیای مجازی رو حقیقیش بکنیم.چنان با عزم و جزم با هاش صحبت کردم که گفتم تا چند دقیقه دیگه وبلاگه رو زده.دیگه ماییم دیگه!قدرت کلام و نفوذ و...

بعد از چند دقیقه

وبلاگی که با نام واقعی و تصویر خودم زده بودم  به کلی حذف کردم.

این رفیق ما چنان  بر تافت که این کار جز  اذیت و زحمت و دردسر حاصلی نداره و تا تبعات این کار گلویم رافشار نداد در کمال آویزان بودن لب و لوچه وبلاگ را حذف نمودیم.

می گفت:

اگر در جمع خانوادگی وبلاگت لو برود:

باعث مضحکه و مسخره جمع می شوی و یا اگر مطالبت خیلی استریلیزه باشد  باعث بر شمردن افات اینترنتی که مبادا در گیر آن شوی  و مبادا عکست را کنار استخر و دریا مونتاژ شود و مبادا زندگی خانوادگیت محسود دشمنان قرار گیردو....

اگر مخاطب زیاد داشته باشی و تعدادی از مخاطبان پر و پا قرصت آقا باشند

مورد ظن و گمان بد که مبادا تو اغفال شده ای و در ورطه انحراف افتاده ای و باز از میان همان آقایان ندیده و نشناخته در بین خود کامنتهایی برایت می گذارند که تو حواست جای دیگه است نمی دونی به خدا....

خلاصه  نزن.وبلاگ با اسم واقعیت نزن.تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

و دوباره بر گشتیم به خانه اصلی خود.گفتیم همین جا را دستی به سر و گوشش می کشیم و بی نام و بی تصویر بدون ابراز هویت واقعی فقط می گوییم که حرفمان چیست .

به نظر شما چرا اکثر افراد با هویت واقعی خودشان در نت حضور ندارند.گویا همه یک نقاب زده اند.از چه می ترسند؟

حتی شنیدم رییس جمهور هم برای خودش وبلاگ ناشناس دارد و به کامنتها هم جواب می دهد.فکر کن..

البته موضوع رییس جمهور  , و اهداف  و موانع او با ما فرق می کند.اما ما آدمهای عادی حالا جدا از زن بودن و یا مرد بودن چه موانعی رو پیش پای خودمون می بینیم که با هویت واقعی در نت حاضر نمیشیم؟لطفا در این باره حرف بزنید!

اینم یه طنز که برای عوض شدن حال و هوا براتون تو وبلاگ می ذارم.


یارو عکسمو دیده میگه:اااا دماغ خودته این؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ دماغ اجدادمه که بینی به بینی، نسل به نسل منتقل شده الان رسیده به من!!!


با دوستم رفتیم تو یه مغازه ی شلوغ که عسل طبیعی میفروشه؛ نوبت ما که میشه طرف میگه:شمام عسل میخواین!؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ دوتا زنبوریم اومدیم استخدام شیم 



تو بهشت زهرا دنبال قبر یکی می گشتیم. یه آدم خوشحال اومده داره با ما رو سنگ قبرا رو می خونه. بعد میگه دنبال قبر کسی می گردین؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ دستیار عزرائیلم اومدم ببینم کسی زودتر از موقع نمرده باشه



زنگِ خونه رو میزنم مامانم میپرسه میخای‌ بیایی تو ؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ می‌خوام ببینم اف ف سالمه یا نه


صبح رفتم کنکور بدم. مراقب میگه تو هم اومدی کنکور بدی؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدم اینجا برم دستشویی 



ماشینم بنزین تموم کرد وسط جاده، واستادم دم جاده یکی 2 لیتر بنزین از ماشینش بهم بده که فقط خودمو برسونم به یه پمپ بنزینی, یکی زد بغل گفت آقا بنزین برای ماشینت می خوای؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ می خوام باهاش خودمو آتیش بزنم 



رفتیم سر خاک یکی از فامیلامون ساکت نشستیم پسر خاله ام میگه ساکتی!!!

پـَـَـ نــه پـَـَــــ بلند شم برات سیا نرمه نرمه رو بخونم 


رفتیم پایگاه انتقال خون میگه شمام اومدین خون بدین؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ ما پشه ایم اومدیم مهمونی...!!! 

ساعت 5-4 صبح زنگ زده. گوشی رو برداشتم به زور دارم جواب میدم. میگه خواب بودی؟؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ داشتم سر گلدسته ی مسجد محلمون اذان میگفتم صدام گرفته 



خونه مون رو عوض کردیم به بابام میگم کی واسه خونه خط میگیری؟ میگه خط تلفن؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ خط نستعلیق روزی دوبار هم از روش بنویسیم



برای طرح یه شکایت رفتم کلانتری طرف می گه از کسی شکایت دارین ؟ 

پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدم فرار مایکل اسکافیلد رو از فاکس ریور گزارش کنم


تو این گرما که سگ تب میکنه رفتم سوپر مارکت میگم یه ایستک بدید یارو میگه خنک باشه؟ 

پـَـَـ نــه پـَـَــــ گرم بده میریزم تو نعلبکی خنک بشه!


بعد از چهار ساعت از کنکور تو هوا 40 درجه اومدم خونه خواهرم میگه خسته ای؟ اگه نیستی منو ببر یه جایی میخوام خرید کنم. 

پـَـَـ نــه پـَـَــــ نه خسته نیستم تو جلسه کنکور لحاف تشک انداخته بودم داشتم قلیون میکشیدم


داریم لوازم میزاریم توی ماشین که بریم مسافرت. همسایمون میگه دارید میرید مسافرت؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ قراره از امشب توی ماشین زندگی کنیم


به مامانم میگم قوری کجاست ؟ میگه میخوای چای بخوری ؟! 

پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام دست بکشم روش شاید غولی چیزی ازش درومد!!!


رفتم فروشگاه میگم سیخ داری؟ میگه برا کباب؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ برا خاروندن دیافراگمم از تو دهنم می خوام


کارت سوخت ماشینو برداشتم دارم میرم بابام میگه میری بنزین بزنی؟؟؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ میرم آب هویچ بریزم تو باکش نور چراغاش زیاد شه



ماشین رو بردم سرویس، میگم فـــیلترش هم بذار، میگه فـیــلتر هوا؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ فیلتــر شکن بذار ماشین شبا بتونه بیاد فیسبوک


یارو تو مترو داره چراغ قوه میفروشه، صداش کردم اومده میگه چراغ قوه میخوای؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ یه لقمه میرزاقاسمی آوردم واسه ناهارم تنهایی نمی چسبید گفتن بیای باهم بخوریم 



تو آشپزخونه استکان و قندون از دستم افتاد شکست با صدای خفن. مامان اومده میگه چیزی شکوندی؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ شیشه ی نازک تنهایی دلم بود منتها صداش رو گذاشتم رو اکو حال کنین


کله صبحی رفیقم میخواست بیاد درس بخونیم بهش زنگ زدم گفتم دوتا نونم بگیر بیار. گفت واسه صبحونه؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ واسه ذخیره سازی تو روزای سخت زمستون


خواهرم از بیرون میاد خونه. میبینه پشت سیستمم. میگه کامپیوتر روشن کردی؟؟؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ دکتر گفته بشین جلوی مانیتور خاموش زل بزن بهش واسه چشات خوبه...! 


نون بربری خریدم همسایمون منو دیده میگه نون بربریه؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ ماشین جدیدمه طرح بربری تولید شده


تو لباس فرم منو دیده میگه سربازی؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ عضو سیاه لشگر سریال مختارم محل فیلم برداری رو گم کردم


در پارکینگ و باز کردم برم تو یارو اومده جلوش پارک کرده میگه می خوای بری تو؟

پـَـَـ نــه پـَـَـــ درو باز کردم هوای کوچه عوض شه

تو هواپیما نشستم دارم دعا می خونم بغل دستیم می گه دعا می کنی سالم برسی؟ 

پـَـَـ نــه پـَـَـــ دوست دارم صحنه سقوط هواپیما رو از نزدیک ببینم دعا می کنم سقوط کنیم


از بالای در دارم میام تو خونه بابام از راه رسید میگه باز تو کلید یادت رفت؟

پـَـَـ نــه پـَـَـــ دارم آمادگی جسمانیمو تست میکنم امشب میخوایم بریم سرقت!!!


یکی‌ زنگ زده میگه شما فرشادین میگم نه. میگه پس اشتباه گرفتم؟

پـَـَـ نــه پـَـَـــ من فرشادم صدای تورو شنیدم الزایمر گرفتم یادم نیست !!!

عكس برادرزاده هامو نشون دوستم دادم با مامانشون، برگشته میگه: ااِاا داداشت زنم داره؟

پـَـَـ نــه پـَـَـــ اینارو تو قرعه كشی بانك برنده شده


زنه شیکمش اومده جلو رفیق ما میپرسه این حامله س؟!

پـَـَـ نــه پـَـَـــ این زن آقا گرگه اس، شنگول رو خودش خورده، منگول رو داده شوهرش


تا کمر رفتم تو موتور ماشینم که ببینم چه مرگشه، رفیقم اومده میگه داری تعمیرش میکنی ؟!

پـَـَـ نــه پـَـَـــ دارم با گِیج روغن درد و دل میکنم !!

اومده از خواب بیدارم کرده میگه خوابی ؟ 

پـَـَـ نــه پـَـَـــ دوستم چشم گذاشته منم رفتم زیر پتو قایم شدم نصف شبی


یارو دست پسره رو گرفته میگه با یاد چی میری کنکور بدی؟
پسره میگه با یاد خدا...

پـَـَـ نــه پـَـَـــ بگه به یاد دوست دخترم میرم سر جلسه 


با دوستم رفتیم دکتر واسه عمل بینیش دکتر میگه میخوای بینیتو کوچیک کنی؟

پـَـَـ نــه پـَـَـــ اومدیم بکوبیمش 3 طبقه بسازیم!!! 


کامپیوترم یه ویروس گرفته بود رفتم کلی پول آنتی ویروس اورجینال دادم بعد سه ساعت اسکن ویروسه رو پیدا کرده پیغام داده:
آیا مطمئن هستید که می خواهید این ویروس را حذف کنید؟

پـَـَـ نــه پـَـَـــ می خوام ازش نگهداری کنم بزرگ بشه، بشه عصای دستم نور چشام...


رفتم مغازه میگم آقا مرگ موش میخوام، میگه برای موش های خونتون میخواین؟

پـَـَـ نــه پـَـَـــ میخوایم بریزیم تو خورشتمون خوش رنگ شه !


سوار تاکسی شدم. یارو صدای ضبطشو تا ته زیاد کرده بود. میگم میشه صدای ضبطتونو کم کنید؟ میگه اذییتتون میکنه!

پـَـَـ نــه پـَـَـــ گفتم کم کنی این یه تیکشو من بخونم ببینی صدای کدوممون بهتره!!!

رفتم سر خاک خدا بیامرزی دارم خرما تعارف می کنم، طرف برداشته میگه فاتحه است دیگه نه؟

پـَـَـ نــه پـَـَـــ خدا بیامرز زنده شده داریم جشن می گیریم!


رفتم از قسمت قفسه باز کتابخونه 2 تا کتاب برداشتم آوردم گذاشتم جلوی مسئولش که وارد حسابم کنه؛ میگه: میخوای ببریشون؟

پـَـَـ نــه پـَـَـــ اومدم کتابارو بهت توصیه کنم بخونی، میانگین ساعت مطالعه تو مملکت بره بالا


سر امتحان برگه تقلبم و در آوردم دارم مینویسم. مراقبه دیده میگه تقلبه؟؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَـــ دعای ابوحمزه ثمالیه


رفتم بچه خواهرمو از مهدکودک بیارم، مربیه میگه: بچه رو میبریدش؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَـــ همینجا میخورمش


تو خیابون موتوریه اومد کیفم رو قاپید، یارو میپرسه دزد بود؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَـــ رفیقم بود اومده بود امانتیش رو پس بگیره، فقط خواست هیجانش بیشتر باشه


رفتیم بلیت کانادا بگیریم زنه میگه سیاحتیه؟

میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ زیارتیه میخوام برم امامزاده سید ریچارد


مرغ عشقم مرده و در حالی كه پاهاش رو به بالاس افتاده كف قفس. دوستم اومده می گه : اِ مرغ عشقت مرد؟

بهـــش گفتم: پـَـَـ نــه پـَـَـــــ كمر درد داشته دكتر گفته باید طاق باز دراز بكشه كف قفس

داداشم گفت چرا بال بال میزنی؟چیزی پرید تو گلوت؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ دارم خودم رو آماده پروار میکنم 

به دوستم میگم ببین تن ماهی تاریخ انقضاش کیه؟ میگه یعنی تاریخ خراب شدنش؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ تاریخ عروسی ننه بابای ماهی اس میخوام واسشون جشن سالگرد بگیرم


بنده خدا چاقو خورده در حد بنز داره ازش خون میره بردیمش اورژانس پرستار میگه آوردین بستری کنین؟ 

میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ آوردیم خون بده بریم


ساعت 7 صبح رفتم برا امتحان دانشگاه نگهبانه میپرسه امتحان داری؟

میگم پـَـَـ نــه پـَـَـــ اومدم خمیر بگیرم بدم دست نونوا


به بابام میگم تابستون یه برنامه سفر شمال بزاریم، میگه شمال ایران؟

میگم پـَـَـ نــه پـَـَـــ شمال سیبری تو قطب شمال، برنامه شکار خرس قطبی بزار واسمون!


میری مسجد وضو بگیری تا نماز بخونی میبینی یه آقایی میرسه میگه پسر جان وضو میگیری؟؟؟
میگی پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام قزل الا صید كنم


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org








x

 

امید و امیر علی در اندازه های کنونی

شنبه بیست و یکم اسفند 1389

 

با نام و یاد خدا.

عکس های امید و امیر علی رو در آخرین روزهای سال ۸۹ تو وبلاگم گذاشتم.امیر علی ۸ ماه و نیمه و امید ۶ ونیم ساله.

امیر علی بیدار شد.دوباره میام می نویسم.

 

دنیای کودکی

دوشنبه نهم اسفند 1389
سلام.

ساعت نزدیک ۳ بامداد است.دلم برای وبلاگم یا شاید برای نوشتن تنگ شده است.

مدتی است که  دنیایم متفاوت ازقبل شده است.دنیای من با دنیای کودکی کودکانی گره خورده که پاره های جگرم هستند.اولی امید کودک شش و نیم ساله ای که اصرار دارد  نیم سالش رابرای سنش به زبان بیاورد و حتی گاهی خود را ۷ ساله جا می زند تا از اینکه بزرگتر است به خود ببالد.کودکی که تمام لحظه شمارش رسیدن به درس آخر کتاب فارسی است.بهترین تفریحش بازی با چند بازی اکشن و به قول خودش هیجانی در رایانه و خوردن هله و هوله هایی که من اصلا با آنها موافق نیستم.

دومی هم که به قلمبه معروف شده است تمام ادعایش این است که  با دستهایش راه برود ولی هنوز دستهایش آنقدر قدرت ندارند تا هیکل تپل مپل نه کیلویی او را تحمل کند و تق و تق با صورت و سر به زمین می خورد.طفلی که دنیایش  خلاصه شده در شیر خوردن و خوابیدن و  های و هویی که فقط من  معنایش را می دانم.عاشق کلاه است.دلش می خواهد کلاه همه را بردارد .خدا عاقبت ما  و خودش را به خیر کند.

کنار کودکی کودکانم کودک درونم را بیشتر حس می کنم.کودکی که نه چندان دور بازیگوش و سربه هوا و بی دقت بود.ساده دل  و بی شیله و پیله.زود خوشش می آمد و زود بدش.

کودکی دوران ویژه ای است که اکثرا با یا دآوری آن منقلب می شوند.سادگی و صداقت این دوران دربقیه ایام زندگی گم می شود.دوستان دوره بچگی همه بچه اند.قابل اعتمادند.دزد و قاتل و شیاد در میان کودکان نیست.حقد و کینه و حسد در میان کودکان بی معنا است.خلاصه کودکی عالم زیبایی دارد.با کودکان زیستن هم موهبت بزرگی است.افزایش صبوری  و حس بزرگی پیامدهای زیستن با کودکانه!

بیشترین چیزی که از دنیای کودکان برام  شیرین و دلپذیره خنده های شیرین بچه ها است.وقتی صدای خنده های بلند بچه ها رو می شنوم  حس می کنم هنوز چیزهای قشنگ در زندگی هست.هنوزلذتهای  شور آفرین و شادمان کننده هست.

کاش ما آدم بزرگها هم هیچ وقت از صداقت  و خنده های کودکیمان جدا نمی شدیم.کاش اینقدرزرنگ نمی شدیم.کاش وقتی کلمه و ترکیبهای تازه آخر درس را در بزرگسالی می نوشتیم به جای گرگ=زرنگ.با سیاست.می نوشتیم گرگ حیوان سیاه و خطرناک.کاش هنوز از گرگ می ترسیدیم ولی خودمان گرگ نمی شدیم.

 

بازگشت مسافر دنیا در جمع دوستان

دوشنبه بیست و دوم آذر 1389
به نام خدایی که اونقدر محکم و مهربون و دوست داشتنی هست که بشه بهش توکل کرد و دست به سوی اون دراز کرد.

سلام دوستان. حال شما؟مشتاق دیدارتون بودم.دلم واستون تنگ شده بود.می دونم بی وفا نیستید و من بیوفایی کردم اما قصه بالا رو واسه همین نوشتم.مدتی  به یه سکوت نیازداشتم.به تامل.وبلاگمو پاک کردم چون  باید  صفر می شدم.باید غلطامو پاک می کردم.بعد از مدتها ی مدید اومدم تا دوباره فکرامو بلند بلند بنویسم.این دفعه مسافر دنیا خیلی با مسافر دنیای قبلی فرق کرده.این دفعه سی سالمه!الان بزرگتر شدم.شاید عاقل تر شده باشمو البته خیلی پخته تر شدم.الان مامان امید و امیرم و دوتا پسر دارم که  لحظه ای نیست بهشون فکر نکنم.مادر شدن هم حکایت غریبی داره.

امیر علی  روز ولادت حضرت علی (ع) ۵ تیربه دنیا اومد و اسم خودش رو با خودش آورد.بی شباهت به امید نیست اما بعضیا می گن  بیشتر شبیه باباشه.خلاصه الان حسابی گرفتارم.یه پسر تقریبا شش ماهه و یه پسر کلاس اولی!هر شب دیکته بگو و هر شب غذای کودک درست کن و هر ۲ یا ۳ ساعت پوشک عوض کن و فرم مدرسه بشور و شلخته کلاس اولی رو برای مدرسه رفتن راه بیندازی کار آسونی نیست.

بعضی وقتا با خودم فکر می کنم مامانای قدیم هم اینقدر زحمت می کشیدن؟ اولش می گم نه بابا!کجا اونا برای نوزاد حریره بادوم و سوپ مرغ و ماهیچه و...درست می کردن.کجا اینقدر به درس و مشق بچه هاشون توجه داشتن؟ اماوقتی به امکانات کم اون موقع فکر می کنم میبینم  واقعا بیخودی نیست که بهشت زیر پای مادرانه!تصور کنین تمام شب نتونین یه تیکه تا صبح بخوابین و تمام روز اونقدر در گیر باشین که فقط منتظر یه لحظه خواب بی استرس و بی دغدغه باشین.

بگذریم خودتون یا مادرهستین مثل یاس یا مادر می شین یا اصلا مادر دارین که می تونین ازش بپرسین چه قدر واستون زحمت کشیده.البته فکر نمی کنم مادرها تمام این زحمتها  و سختیها یادشون بمونه.ولی جدا نوزاد تا یکسالگی خیلی زحمت داره و البته از شش ماهگی تا یکسالگی هم خیلی شیرین و خوردنیه!من خودم روزی چند بار تصمیم می گیرم امیر علی رو بخورم.

راستی از خودتون بگین.چطور هستین.کجایین!چه کار می کنین؟خیلیاتون بعد من در وبلاگاتون یکی تخته کردین.اینقدر دوریم سخت و ملال آور بود؟می دونم یک مسافر دنیاست و یک بلاگفا.به قول یکی از دوستام یا دشمنام من شاه ماهی بلاگفام.

خلاصه من اومدم.با امید و امیر علی هم اومدم.با یه عالم حرفای تازه و ماجراهای جدید اززندگیم.

هر کی هست بسم الله.