تبليغاتX
دست نوشته های بانوی مسافر

دست نوشته های بانوی مسافر

روز و شب شط زمان جاری است آنچه می ماند از این شط خروشان نیک کرداریست

سلام  بر همه کسانی که رای دادند چه آنهایی که مثل حمیده رایشان سبز بود و چه آنهایی که مثل من رایشان سفید بود و جه آنهایی که رایشان قرمز بود!

چه آنهاکه رای دادند و چه آن عده قلیلی از خواص که شناسنامه نداشتند و یا به هر دلیلی رای ندادند.

آقا  چی شد تا روز قبل انتخابات انتخابات  رو قبول داشتین و می گفتین  اگه بنشینیم آنچه در می آید پدر هر دوی ماست .می گفتین که انتخابات دوره خاتمی ثابت کرد که مردم می تونن  سرنوشت خودشون  رو خودشون تعیین کنن! روز  بعد انتخابات بابای ملت رو جلوی چشمون آوردین؟

رای من نه موسوی بود ونه احمدی نژاد

من به آقای رضایی رای دادم علتش هم این بود که ایشون  طبق یک توافقاتی قرار بود من رو وزیر امور خارجه ایران کنند تا با هیلاری کلینتون  مناظره داشته باشم تا منم بگم!خلاصه اگه قراره کسی ناراحت باشه اون منم که پست به این خوبی رو در کمال  حیرت و ناباوری از دست دادم.

 

 

آهای موسویا!آهای حمیده ها !آهای سبزا!

بدانید و آگاه باشید

می خوام  یه  حقیقتی رو براتون آشکار کنم که از هیچ رسانه ای نشنیدید!از هیچ شبکه تلویزیونی و از زبان  هیچ دولتمرد و ......نشنیده اید:

من خودم رو مسول می دونم که اگه  این حقیقت  رو بدونید تمام تجمعات و  اغتشاشات تموم میشه!پس باید بگم:

من صحنه هایی را دیدم که باید برای شما تعریف کنم:من باید عناصر فسفری را معرفی کنم:

من به شما سبزها علاقه مندم!بگم:

من  خانمی را دیدم  که شوهرش در ستاد آقای موسوی بود و به موسوی رای نداد.

بازم بگم:

من خانواده ای را دیدم که 4 فرزندشان  که اجازه رای نداشتند به دستانشان سبز  بسته بودند روی ماشینشان عکس مهندس بود و هیچ کدام از اعضای این خانواده یک رای موسوی نداشتند.

بازم بگم:

من دوستی داشتم که  بسیار جانانه  از  مهندس دفاع می کرد و برایش تا آخرین لحظات  تبلیغ می کرد و روز انتخابات رای نداد چون شناسنامه اش همراهش نبود!

بگم:

من با کسی برخورد داشتم که  به دیگران گفته است رایش  سبز بوده اما خودش در حضور من اعتراف کرد که می خواسته کلاس بگذارد و رایش قرمز بود!

 

 

آقایان و خانمهای معترض سبز!

ما چند جور سبز داریم.سبز  کم رنگ/پر رنگ/سبز سیدی!سبز فسفری!سبز جلبکی!سبز آبی که امسال مد بود!

 

خیلی از سبزها سبز سیدی  نبودند!بعضی سبزها  تو زرد بودند.  خیانت کردند.حساب فسفریها را برسید.

 

یادمان باشد که  بسیاری ازرایهای سبزهر روز به دانشگاه می رفتند تا پاسی ازشب  در خیابانها بودند رقصشان بهتر بود و لباسهایشان خوشگلتر! و بسیاری از کسانی که به احمدی نژاد رای دادند سر شب خواب بودند .ماشین نداشتند که عکس احمدی نژاد را بچسبانند یا آنقدر مدل ماشینشان پایین بود که می ترسیدند به رییس جمهورشان توهین شود! اهل اینترنت و سایت و مایت هم نبودند و جسارتهای احمدی نژاد رو شجاعت می دونستند و همیشه عده این قشر  از جامعه بیش ازروشنفکران  و تحصیل کرده ها و مایه داران جامعه است!این یک حقیقته که به زحمت میشه ازش فرار کرد.

 از  این شوخی جدی ها که بگذریم

 

به نظر من  اگه آرائ شمارش بشه نتیجه عوض نمیشه و اگه ما دموکراسی رو پذیرفتیم و در انتخابات شرکت کردیم باید به نتیجه انتخابات هم احترام بذاریم.

بگذریم............

آقا  امسال چه روز تولد پر برکتی بود.خدایا هر روز را روز تولد من قرار بده!تا همین دوروز پیش برام کادو میومد.پر کادوترین تولد عمرم بود در صورتیکه نه کیک تولد خریدم و نه برای این تولد هزینه ای پرداخت کردم.

اصفهانیهای عزیز توجه کنید که من به شما علاقه مندم.

راستی میگن جاده شمال خیلی خلوته!ویلاها با ژیلاها خالیه!یه شمالی نیست بگه این خبر  صحت داره یانه؟اگه درسته لطفا اعلام همگانی نکنید تا من بیام و بر گردم!

یکی از دوستان شمال یه ویلا دارن که هی تعارف میزنن  تشریف بیارید و  اینا و خلاصه کلید دادن دستمون!اگه جاده ها خلوته  می خوام مجردی با رفقا یه سفر بزنم!

مگه ما خانمها دل نداریم!بالا خره آدم باید یه وقتی رو هم به خودش اختصاص بده!ولم کنین!اصلا دوست دارم به شما چه مربوطه؟

ببخشید کسی چیزی گفت؟

 

 خمیازه کشیدم.خوابم میاد !می ترسم فردا که بیام اینا رو بخونم از خودم تعجب کنم.شب به خیر.

 

 پ.ن۱:الی جونم من آدرست رو ندارم خانم گل!چه جوری تحویلت بگیرم؟لطف کن برام آدرس بذار.گمت کردم.

پ.ن۲:آقا مجید کامنت دونیت رو می بندی بعد من چه جوری نظر بذارم؟

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه 30 خرداد1388ساعت 0:30 توسط بانوی مسافر| |

به نام خدایی که هر بنده اش او را به صفتی می ستاید و او دارنده جمیع صفات است.

سلام  به دوستان خوبم! به دوست خوب و عزیزم یاس که نمی دونم کی دلش رو شکسته و اونو در غم و اندوه فرو برده!عزیزم برات دلی پر از شوق آرزو می کنم.به نجمه که هفته سختی رو میگذرونه و منتظر خبر عجیبی است!خبری که ممکنه یک نعمت رو برای همیشه ازش سلب  کنه!از همه خواننده ها خواهش می کنم در همین لحظه که می خوانید از صمیم قلب از خدای مهربون براش خیر و خوبی و سلامتی بخواین!

به الی جون که سخت مشغول کاره و کمتر تو نت پیداش میشه!به حمیده خواهر گلم  که همیشه شاد و پرنشاط با زندگی شوخی می کنه و از زندگیش لذت می بره!به رویا که مراحل عرفانی و سیر و سلوک رو طی می کنه!دوستی پر ازراز و رمز و قصه یک عشق!عشقی از جنس حقیقت!

سلام به آقایان وبلاگی که حسابی در گیر فضای انتخاباتی شدند ویا در وبلاگ خود مناظره راه انداخته اندو یا در ستاد آقای موسوی شبانه روزی فعالیت انتخاباتی دارند.

سلام به همه دوستانم چه آنها که نامشان بر زبان آمر چه آنان که یادشان بر دل است.

اگر جویای احوالات اینجانب باشید

صبح تا ظهر در مدرسه  ثبت نام  تابستانی داریم و من هم مشغولم!اگر می خواهید بدانید به چه کسی رای می دهم هنوز به نتیجه ای نرسیدم.سنگ هیچ کس را به سینه نمی زنم که به قول یکی ازدوستان سیاست پدر و مادر ندارد و با اطلاعاتی که در اختیار ماست چندان نمی شود به حقیقت دست یافت. تشخیص  حق ازباطل کار چندان سختی نیست اما موقعی که ااین دو با هم ممزوج می شوند از سخت ترین کارهاست.

شاید رای سفید انداختم!شاید هم به قول یاس به  میر محسن کروبی نژاد رای دادم.

نمیشه  پیش بینی کرد که چه کسی رای میاره که مردم ما مردم غیرقابل پیش بینی اند!فضای انتخاباتی مشهد بیشتر با احمدی نژاده اما فکر می کنم شهرای دیگه اینطور نباشه!در مشهد طرفداران موسوی بیشتنر قشر دانشجو و سطح بالای جامعه هستند.اما عامه مردم با احمدی نژاد هستند.

بگذریم............

چه قدر خوبه آدما طوری زندگی کنند که حقایق زندگیشون قابل بیان باشه!نیاز به  پنهان کاری و کتمان حقیقت نباشه !اونقدر صداقت جاریو ساری باشه که هیچ شکی به دل کسی نمونه!جز صداقت هیچ احتمالی داده نشه و دروغ مثل زهری باشه که هیچ انسان عاقلی برای خوردنش تصمیمی نگیره!

 

چرا صداقت یک مفهوم شعاری شده؟چرا آبی صداقت خاکستری و دلگیر شده!

کاش می شد دوباره همه کجها راست بشند و تمام دروغها تبدیل به راستی ودرستی بشن!

چه قدر خوبه صداقت دوباره به جامعه بر گرده و فرهنگ مردم ما فرهنگ صداقت و درستی باشه حتی اگه به ضررشون باشه!

شاید یکی از زیر ساختهای داشتن صداقت ظرفیت سازی باشه!آیا ما  ظرفیت شنیدن حقیقت رو داریم؟حقیقت  تلخی خاصی داره آیا ذائقه ما این طعم رو می پذیره یا باید با چاشنی دروغ دلنشین ترش کرد!

برخورد  ما با حقیقت ها چگونه است؟  سرزنش؟    تهدید؟       توبیخ؟        تحقیر؟        قهر؟.........پذیرش و کمک؟

 

گاهی  فکر می کنم آیا می تونم خودم رو عوض کنم؟حتما میشه اگه خودم بخوام!اراده کنم! می تونم تغییر کنم اما  هیچ کس رو تا خودش نخواد نمیشه تغییر داد؟

ما باید دیگران رو همونطور که هستند بی قید و شرط بپذیریم ولی این قضیه دیگران رو ملزم نمی کنه بی تغییر باقی بمونن!همونی باشند که بودند و در جهت تغییر خودشون فقط طرف مقابلشون رو ملزم به پذیرش بی قید و شرط کنند که اگه این باشه همه ما تبدیل به یک آدمهای راکد و خسته کننده می شیم که هم خودمون از زندگی خسته میشیم و هم دیگران رو از خودمون خسته می کنیم.

خداوندا به من توفیق تغییر بده!تغییری که  مرا به تو نزدیک کند و رضایت تو تحصیل شود!خداوندا به گناهان ما منگر که بعضی گناهان در درگاه تو بندگانت را بیشتر از طاعتت به تو نزدیک می کند!خداوندا ما را بیامرز که جز تو کسی ما  را نخواهد بخشید.تو جمیع صفات و اسمائی و ما بندگانی پر از نقص صفات و جرم و گناه

 

 

 

 

می گریزم می گریزم از عزیزان می گریزم

داغ بر دل آه بر لب اشک ریزان می گریزم

سیل بی تابم رفیقان می شتابم سوی دریا

تند باد بیقرارم در بیابان می گریزم

مرغ بال آزرده ام از تیر صیادان  هراسان

کشتی بشکسته ام از خشم طوفان می گریزم

می گریزم تا غم خود با جهانی باز گویم

چون سرشک رازگو از دل به دامان می گریزم

مردم ازبیگانه سوی آشنا آیند و آوخ

من خود آن بیگانه ام کز آشنایان می گریزم

در ره آزادی من هر چه پیشآید خوش آید

چون اسیر بیگناه از کنج زندان می گریزم

تا نگیرندم چو عطر گل درون شیشه مفتون

با نسیم صبحدم از دیده پنهان می گریزم

مفتون امینی

 

 

نوشته شده در سه شنبه 19 خرداد1388ساعت 14:34 توسط بانوی مسافر| |

عکسی را که ملاحظه می کنید کادوی روز تولد من  است.

امسال  عجب تولدی شد!از اول خرداد یکی از دوستان جدید هر روز اس ام اس می داد خانمی تولدت مبارک!اولش خوشم اومد اما کم کم  حالم گرفته شد!ای بابا بذارید روز تولد آدم بشه بعد هر گلی دارین به سرم بزنید!

از تبریکات پیشاپیش و خواهش و تمنا برای اینکه بگو ببینم چی برات بخرم که بیشتر خوشت بیاد بوش میومد که تولد پر و پیمونی در راهه!!

زهی خیال باطل!

روز ۵  خرداد لیدا و خواهرش سارا به منزلمون اومدند!روزی که من خیلی کار داشتم و هی زنگ می زدم که لیدا جان می خوای بیائی پاشو بیا دیگه!کلی کار دارم!

طفلی اونم گفت چشم و با خواهرش اومدن خونه ما!بعد از کلی گپ و گفت و خنده و حرفای خالی زنکی و در پوستین دیگران افتادن یه دفعه لیدا گفت خوب عزیزم غرض از مزاحمت این بود که بگیم تولدت مبارک!

گفتم:من که امروز تولدم نیست!

لیدا گفت:غلط کردی!مگه دست خودته!

گفتم:اگه دست خودم بود حتما برای اینکه تو ضایع نشی یه کاری می کردم اما شرمنده دقیقا چون دست خودم نبود نشد پارتی بازی کنم!

لیدا جا خورد!و با نا باوری گفت:جون من شوخی نکن!خیلی لوسی!ضد حال نزن!یعنی من اشتباه کردم!؟

من":ای خدا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!همیشه من بخاطر روز تولدم  مورد سرزنش قرار گرفتم!

آخه وسط امتحانا وقت به دنیا اومدن بود؟تو دوران تحصیلم همیشه  ۸ خرداد یه امتحانی داشتم !نه خودم دلو دماغ تولد گرفتن داشتم و نه اگه  دل و دماغی بود  کسی حاضر بود بیاد!

حالا هم که بزرگ شدیم و امتحان نداریم اینه اوضاع تولدمون!

کسی  تو این جمع روانشناس نیست گره های شخصیتی من رو پیدا کنه!سر نخ رو دادم از دستتون در نره!

خلاصه از لیدا خانم یه مقتضای غیر اسلامی بودنش یه پیراهن مینی ژوپ  از خواهرش که خیلی  به مد راه میره یه شلوار مد روز به عنوان کادو دریافت کردم!تو این هیرو ویر همسر مهربان هم یه تولد شنید و به بهانه رفتن به باشگاه ورزشی  نیم ساعت بعد چشم بازار را درآورد و انواع و اقسام لباسها در رنگها و سایزهای مختلف برای من خریداری کرد!چرا همه لباس می خرین؟یه کم هم اسباب بازی بخرین!!

خلاصه ما کادوهای ۸  خرداد را ۵ خرداد پوشیدیم بگذریم از اینکه شلوارش تنگ بود و یکی از پیراهنها گشادو...

دیدم هنوز روز تولد نشده این همه کادو گرفتم وای به حال روز تولدم!سابقه خوبی در کادو گرفتن دارم!فرار را برقرار ترجیح دادم و به یک سفر جهار روزه برای جلوگیری از ورشکسته شدن  دوستان  تن در دادم.

روز ۸ خرداد رسید!

وای چه خبر بود!

کادویی بود که پست می آورد و من بخاطر خسته شدن از فرط کاغذ کادو باز کردن  به خود پستچی تقدیم می کردم!باور کنید!اگه نمی تونید چون خودمم باورم نشد!

همه کسانی که ازشون انتظار می رفت که به من روز تولدم رو تبریک بگن و من هرسال  این روز رو بهشون تبریک گفته بودم و حتی دیگران رو خبر دار کرده بودم حتی یه اس ام اس خشک و خالی هم نزدن!کادو نخواستیم!تماس هزینه داره!یه اس ام اس نمی ارزیدم خرجم کنید!

هیچ کس منو دوست نداره!هیچ کس!

اما جالب بود افراد جدیدی امسال به من روز تولدم رو تبریک  گفتن که حتی روز تولد خودشون  یا بچشون یادشون نمی مونه!

اینکه چطور شده بود با اینکه من هیچ  حرفی از تولدم پیششون نزده بودم این روز رو پیدا کرده بودن و برام پیامک تبریک فرستادن خودش برام  جای سواله!اما خداییش خیلی برام  شیرین بود!

بعضی کارا در عین  کوچیکی و کم هزینه بودن شادیهای بزرگی رو به زندگی دیگران هدیه می کنه!کاش از کنار این کارای کوچیک بی اعتنا نگذریم!

چه قدر خوبه رییس یه شرکت  تاریخ تولد  همه کارکنانش رو بدونه و روز تولدشون رو با پیامکی زیبا تبریک بگه!

چه قدر خوبه تو  سر رسید یا تقویم کوچیکمون تاریخ تولد عزیزانمون دوستانمون و آشنا هامون رو علامت بزنیم و از کنار  شادیهاشون بی محابا و بی ملاحظه نگذریم!

سهیم بودن در غمها همونقدر ارزشمنده که سهیم بودن در شادیهای دیگران به ما ارزش می ده!

متاسفانه نمی دونم چرا در کشور ما مدتی است که نسبت به شادیهای هم حسادت می کنیم و فقط در غمها با هم رفیق می شویم!

همکاری مردم در مراسم عزای هم خیلی بیشتر از مراسم شادیها و  خوشی های هم است!

یه جا که عروسی یا تولده همیشه عده ای قهر می کنن!بدشون میاد!در گیرن!حالش نبوده و.... بهانه ای برای شرکت نکردن هست اما  تو مراسم عزا همه کینه ها و بد اومدن ها بی معنی میشه و همه  حضور خوبی دارن!دستتون درد نکنه!خیلی خوبه  که آدما تو سختیا هوای همو داشته باشن اما آدم روز خوشی هم رفیق  می خواد!شادی آدما هم ارزش داره!چرا شادیهای همدیگه رو راحت خراب می کنیم!؟

از همه دوستانی که با تهدید حمیده جان به وبلاگم اومدند و روز تولدم رو به من تبریک گفتند  صمیمانه تشکر می کنم و ازشون می خوام که روز تولدشون رو به من بگن تا من هم این محبتشون رو بی جواب نذارم!

از دوستانی که کارت پستال الکترونیکی فرستادن بیشتر تشکر می کنم که زحمت بیشتری رو متقبل شدندو بیشتر منو شرمنده کردن!

ازدوستانی که تماس  گرفتن !ازدوستانی که پیامک دادند ازدوستانی که به روی خودشون نیاوردن و یا فراموش کردن از همه و همه سپاسگزارم!روز تولد من روز مهمی نبود  اما خوشحالم که این روز غیر مهم خیلی از کارهای مهم و کوچک رو به من یاد آوری کرد!

چند روزی سفر بودم!به شهر قائن از شهرهای استان خراسان جنوبی سفر کوتاهی داشتم!

قائن از شهرهای گرم و خشک است!مردم  خوب و مومنی داره!اکثرا راستی هستن!دانشجوهاشون احمدی نژادی بودن!سوغاتیشون  زرشک و زعفرانه!تو ساندویج فروشی قائن به جای استفاده  از نون ساندویجی از نون سنگک استفاده می شد!به جای کاغذ از پلاستیک فریزر و چسب نواری!

سطل آشغالها را به جای زیر میز روی میز می گذاشتند!

کباب کوبیده مزه نان خشک می داد!جوجه و مرغ بوی ساری!

بستنی هایش خیلی خوشمزه و شیرین بود!هزینه تا کسی تلفنی در غالب مسیرها ۵۰۰ تومان بود!شهر سوت و کوری بود!مردم کمتر از خانه بیرون می آمدند!پارکها خالی بود!

سکوت شهرستانهای کوچک کمی  برای من آزار دهنده است!

بگذریم..........

از تربت که رد می شدیم یاد دوست تربتیمان آقای سعیدی افتادم وقتی برگشتم دیدم برایم کامنت گذاشته اند!

بله وبلاگ شما را هم می خوانم ولی گاهی یادم می رود کامنت بگذارم!من وبلاگ اکثر دوستانم را می خوانم  فقط فرصت کامنت گذاشتن ندارم یا کامنتم در شان دوستان نسبت به مطلبشان نیست!

   خدایا مرا از ظلمت گناهانی که احاطه می کنند به روشنایی لطف و  رحمت و غفرانت رهنمون ساز!

  خدایا دوستان خوبم را که از نعمتهای الهی تو هستند به خود نزدیک کن و مشکلاتشان را برطرف نما و شادی و محبتت را در قلبشان بارور نما و دشمنانم را که خود بیشتر می شناسیشان از من دور نما!

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 10 خرداد1388ساعت 15:47 توسط بانوی مسافر| |

به نام خدایی که به انسان کرامت بخشید.

 

سلام به همه کسانی که مرا می خوانند.سلام به همه کسانی که مرا می شناسند.سلام به همه آنها که مرا  می فهمند و سلامی گرم و صمیمی به آنها که مرا دوست دارند.سلام به آنهایی که گاهی  قلب مرا  شکسته اند/ به آنها که گاهی متوجه  من نبوده اند!به آنها که مرا نفهمیده اند و یا نخواسته اند که بفهمند!

امید وارم با این همه تفاسیر کسی از قلم جا نیفتاده باشد.

این جور سلام کردن هم نوبرونه این فصل باشه!

هفته معلم هفته ای پر از گل و شیرینی و کادو تمام شد و رفت.

راستی روز مدیر چه روزی است؟کمتر کسی برای مدیرها در روز معلم کادو می خرد!من خودم در تمام دوران تحصیلم حتی یکبار هم برای یک مدیر کادو نخریدم.اصلا از مدیرها خوشم نمیآمد.حس می کردم  آدمهای متکبر و مغرور و تنبلی هستند.فقط به دیگران دستور می دهند و خودشان از همه بیکار تر و بی عار ترند.!

البته الان اصلا نباید همچین نظر عامیانه ای رو داشته باشم.که مدیر یعنی نبض حرکت!شریان حیات!عنصر اصلی!خوب دیگه اینقدر دندوناتون رو به هم فشار ندید مدیر یعنی معمولی!یعنی موجودی که دیر می کند!آروم شدید؟

به یه مدیر باز نشسته و با تجربه  وقتی هفته معلم رو تبریک گفتم  خیلی معمولی تشکر کرد و چند دقیقه بعد به دوستش بلند و در جمع گفت تبریک هفته معلم به من از دادن  فحش ناموسی بد تر است!

رو به اون  مدیر کردم و گفتم:پس من چند دقیقه پیش این کارو کردم؟خندید:گفت:نه!اما باور کن  خیلی از این هفته بدم میاد!

به نظرم حرفش خیلی عجیب اومد!عجیب و مسخره و بی ربط!

اما بعد از تمام شدن هفته معلم و دست و پا زدن های اساسی در تبعات این روز فهمیدم که آنچه که پیر در خشت خام می بیند جوون در آینه هم نمی بیند.

باور می کنید روز معلم و کادوی این روز ما را به بازرسی اداره  و هسته گزینش و مقطع ابتدایی کشاند و یه چیزی شد بدتر از آن فحش ها!

من برای حفظ شان معلم های عزیز از ذکر جزئیات این واقعه که واقعا به حیثیت معلم ها لطمه میزند به جهت حفظ آبروی حرفه ای و ارزشی که برای  مقام معلم قائلم خود داری و حذر می کنم.ولی  ای دوستان من بدانید و آگاه باشید که مرا از این روز بسیار غم در دل نشسیت و حالتی رفت که بسیار دلشکسته و مغموم شدم.

 

بگذریم

.........

شیفت بعد از ظهر تعطیل شد.آخیش یک نفس عمیق بکشم.

چه قدر کار دوشیفته  خسته کننده است.پیش دبستانیها تعطیل شدند و فعلا میشه به چرت بعد ازناهار امید وار بود.

جشن  پایان سال پیش دبستانی ها  رو در یک مکان شیک با آبرومندی  و خیلی منظم و مرتب بر گزار کردیم.نما یشنامه بچه ها جالب ترین قسمت بر نامه بود.کلاس امید نمایشنامه شنگول و منگول رو با روایتی جدید اجرا کردند.امید شنگول قصه شده بود.خیلی قشنگ بازی می کرد.وقتی بازیش رو سن می دیدم هم می خندیدم و هم تو چشمام پر اشک بود.یعنی این پسر منه؟این همون کوچولوی نازنازی منه که مثلیه جوجه کنارم جیک جیک می کرد و حالا نقش بزغاله های خانم بزیرو بازی می کنه!لباس بزغاله چه قدر خوردنیش کرده بود.کاش من  نقش گرگ رو داشتم تا وسط نمایش  اول  شنگول رو می خوردم.

بگذریم که اگه مادر نباشید نمی فهمید من چی می گم و چه قدر  کیف کردم و اگه مادر باشید با کمتر از این هم تا حالا فهمیدید چه حظی داره که موفقیتهای کوچیک بچه ات رو ببینی و توی دلت قربون صدقه تمام  لحظه های زندگیش بشی!

 

 

موبایلش مشکوک میزنه!وقتی میاد خونه خاموش می کنه!به نظرت چه کار کنم؟

صبر کن!شی دراز است و قلندر بیدار!

من می دونم یه کاسه ای زیر نیم کاسه است!

عجله نکن!

امروز خط و گوشیش رو  قرض گرفتم!

چه کار بیخود و تابلویی!

باید بفهمم کی بهش زنگ میزنه؟بایدبفهمم قضیه چیه؟

برای اون کاری داره ازبیرون بهش زنگ بزنه بگه امروز رو بی خیالم شو!

نه!میگی چه کار کنم؟

تو که به حرف دلت گوش می دی چرا از من سوالمی کن؟ادامه بده!

نه.غلط کردم.بخدا دست خودم نیست.دارم دیونه می شم.

 

 

دیشب پاپیچش شدم.گفتم از همه چی خبر دارم فقط می خوام خودت بهم بگی جریان چیه؟

خوب اعتراف کرد؟

آره گفت  طرف یه دختر افغانیه!

خوب

گفت:دوستش شمارشو بهش داه!اول یه تک زده!بعد  اون تک بازی  رو شروع کرده!

بعد

اس ام اس بازی

بعد

شوهرم تماس می گیره

خوب

هیچی دیگه با هم حرف می زنن!

البته شوهرم می گه من زن و بچه دارم و دختره هم گفته نگران نباش من مونده رابطه با تو نیستم.خودم  کلی دوست پسر دارم.

عجب خود کفا هم بوده!

خوب تو چی کار کردی؟

زیاد کاری نکردم.بهت زده شده بودم.می خوام تو بگی چه کار کنم؟

می خوای به حرف من گوش بدی یا هر کار دلت خواست؟

نه می خوام روشای تو رو امتحان کنم!

برو بهش بگو:من بهت اطمینان کامل دارم.تو فقط مال خودمی!می دونم و مطمئنم که هیچ وقت به من خیانت نمی کنی!بهش بگو تو اگه تا یه جاهایی هم پیش بری باز بر می گردی و دلم  گواهی می ده که از محبت من به در نمیشی!بهش گیر نده!خیلیاز کم و کیف رابطه و پاکدامنی خودت براش تعریف نکن!بهش فرصت بده تا خودش رو پیدا کنه!

 

چند روزبعد:

همه چی تموم شد

مطمئنی؟

آره

می تونی بگی از  کجا؟

...................

.................

...................

خدا رو شکر!

شک زیاد آدمها رو خراب می کنه!عزت نفس همدیگه رو ازبین نبریم.به هم اعتماد کنیم و کرامت انسانی هم رو زیر سوال و تحقیر و سرزنش نبریم

پروردگارا خود را تقدیم تو می دارم.با من کن و از من سازآنچه خود اراده کنی!ازاسارت نفس رهایم کن تا انجام اراده ات را بهتر توانم..

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت 6:46 توسط بانوی مسافر| |
سلام دوستان عزیزم.

اگر جویای احوالات این جانب مسافر دنیا هستید  از سر خبط جوانی و کله شقی و شاید کمی جوگیری مدیریت دو شیفت را در مدرسه ای که بودیم پذیرفتیم و مبتلا به فلاکتی شده ایم که مگو و مپرس!

از همین ویروسهای حال به هم زن هم درست در همین زمان به جانمان افتاده که ما را خوب پوست و استخوان کندو به مناسبت هفته معلم و شادی معلمان نی شدن مدیران را ویوی چشمانشان قرار دهند تا حسابی حالی و هولی نمایند.

خواب بهترین و کیاب ترین چیزی است که این روزها به آن نیازمندم.

راستی در همین گیر و دار  خواستگار هم پیدا کرده ایم و حسابی اسباب خنده و مضحکه خاص و عام  گشتیم.خدایا چرا این خواستگارها مانند خروس های بی محل به زندگی ما می آیند؟

پدر و مادر که به مکه مشرف شده بودند به وطن عزیمت کردند و ما را از مصیبت حمیده داری که بسیار مصیبتی عظمی تر از امید داری بود رها کردند.پدر !مادر!ممنونم!

امیدداخل مغزه اسباب  بازی فروشی:مامان التماست می کنم اینماشینو برام بخر

من:نه مامان جان!من الکی برات اسباب بازی نمی خرم!باید یه کار خوب بکنی!

امیددر حالیکه دستهاش رو به هم نزدیکه کرده و منو یاد نمایشنامه های یونانی می ندازه می گه:خواهش می کنم!التماست می کنم!تو که مغرور نبودی!بودی؟

از خنده منفجر شدم!نه تنها من که صاحب مغازه و بقیه مشتریها هم محو اجرای قشنگ نمایشنامه امید بودند!یکی از مشتریها گفت بچتون هنر پیشه معروفی میشه!اسم امید رو بخاطر بسپارین!

تا سلامی دیگر بدرود.باید زودتر بخوابم.

 

نوشته شده در پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت 0:46 توسط بانوی مسافر| |